Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Neda Agha Soltani shahid Neda Agha Soltani Ghabr NEDA NEDA 1

ندایی در ایران پیچید.مانند میلیونها ندای دیگر که در دالان تاریخ سرزمین دلاوران ایران هرگز خفه نشد. حتی فراتر از فریاد میلیون ها نفر که در آسمان خاکستری ایران پیچید در جهان طنین افکند. در ایران در طول تاریخ گرچه حنجره ها را پاره کردند اگرچه گلوها را با طناب پیچیدند اگرچه رگ هارا زدند اگرچه زبانها را بریدند اما ندای آزادی قبل از خفه شدن نفس در سینه در فضای ایران پیچید که انا الحق.

free_logo_wilogo_bureau-de-change-sedighi-paris
من هدایت اشتری لرکی رئیس سابق بانک سپه پاریس هستم . برای افشای چهره کریه حسین زهری یا همان علی صدیقی صراف پاریسی که مدعی رهبری سازمان چریک های فدایی خلق ایران است این مقاله افشاگرانه را تقدیم ملت شریف ایران بخصوص مبارزان راه آزادی و انسانیت میکنم. بانک سپه شعبه پاریس در سال ۱۹۹۵ توسط حسین زهری یکی از بازماندگان انشعاب سال ۱۳۶۴ گروه اقلیت در کردستان وباند صرافی وی و نظارت و پوشش سیاسی حمیدرضا آصفی سفیر وقت ایران در فرانسه مورد سرقت واقع و مبلغ دوازده میلیون و چهارصد هزار دلار سرقت کردند. چندی پیش در ﺳﺎﯾﺖ ﻣﻦ ﻭ ﭘﺎﻟﺘﺎﮎ ﻣﻘﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﺑﻘﻠﻢ ﺣمیدﺭﺿﺎﺍلماسی دیدم ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﻘﺎﻟﻪ ﺿﻤﻦ تجلیل ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺍﺯ ﻣﻘﺎﻡ ﺷﺎﻣﺦ حسین ﺯﻫﺮﯼ ﯾﺎ بهرام یا همین علی صدیقی ﺻﺮﺍﻑ ﺩﻭلت ﺍﯾﺮﺍﻥ در پاریس ﺑﻨﺪﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻣﻮﺭﺩ پذﯾﺮﺍﯾﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻧﺪ

http://www.mano-paltalk.net/pdf3/sar2605.htm

ﺑﻨﻮﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺍﺯ ﻋﺰﺕ ﻧﻔﺲ ﻭ ﺟﻮﺍنمﺮﺩﯼ ﺳﺎﯾﺖ ﻣﻦ ﻭ ﭘﺎلتﺎﮎ ﺗﺸﻜﺮ میکﻨﻢ ﻛﻪ ﻋﺰتمندانه ﻋلی ﺭﻏﻢ سنگ پراکنی ﻫﺎ ﭘﺎﺳﺦ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﺍ ﺩﺭﺝ ﻛﺮﺩ.در ﺑﺎﺭﻩ حسین ﺯﻫﺮﯼ اطلاعات کاملی دارم که آنها را بشرح زیر اعلام میکنم.

حسین زهری در سال ۱۳۶۴ پس از مسائلی که در کردستان ایجاد کرد به پاریس آمد. دران زمان آقای جعفر جلالی و محمودرضا بدیع عارض که بعدا مسئول زندان سرخه حصار شد ایشان را پوشش داده و تحت نام علی عبدو امیرخانی هارموشی پناهندگی در فرانسه گرفت. آقای محمودرضا بدیع عارض همان کسی است که شرکت کامپیوتر ورلد را تاسیس و مسئولیت این شرکت را در پاریس به آقای جلالدین حشمت دهکردی و مسئولیت شرکت درتهران را به آقای نادر اداک داماد خود سپرد. این شرکت دفتر ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی را به سیستم کامپیوتر مجهز کرد. حسین زهری با بکارگیری آقای داراب خامنه یی دو شرکت را در فرانسه فعال کرد. یکی صرافی صدیقی ثبت شده در پاریس و دیگری نمایندگی صرافی آذربوم درپاریس . دفتر این دو صرافی در شماره چهار خیابان برانژه پاریس منطقه سوم و در دو طبقه مستقر بود. طبقه دوم دفتر صرافی ودفتر سوم دپو یا انبار تجهیزات الکترونیکی پیچیده برای ارتش و سپاه و نیروهای انتظامی ایران بود که از طریق شرکت کامپیوتر ورلد به ایران صادر میشد. صرافی آذربوم در ایران بنام آقای علی اصغر خامنه یی پدر داراب خامنه یی و با اجازه شماره ۲۱۱/۰۵ بانک مرکزی پس از تایید اداره حراست بانک مرکزی در تبریز و در شماره ۱۲۷ پارک ساعی درتهران فعال بود. حسین زهری تحت ﻧﺎﻡ ﺟﻌلی علی صدیقی در صرافی واقع در پاریس به معامله خرید و فروش ارز و حواله به ایران از طریق صرافی پدر داراب خامنه یی مشغول بود.‬ حسین زهری تحت ﻧﺎﻡ علی ﻋﺒﺪﻭ ﺍمیرخانی ﻫﺎﺭﻣﻮشی دارای پنﺎﻫﻨﺪگی ﺩﺭ ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ بود ﻭتحت ﻧﺎﻡ ﻋلی امیدی دارای پناهندگی در اسپانیﺎ بود. بقیه مشخصات ایشان در اختیار انترپول ویوروپول است.

ﺣﺴﯿﻦ ﺯﻫﺮﯼ ﻭ ﺩﺍﺭﺍﺏ ﺧﺎﻣﻨﻪ ﯾﯽ ﻭ ﺧﺴﺮﻭ ﻓﻬﯿﻤﯽ ﻭ ﻣﺤﺴﻦ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻤﯽ ﻭ ﭼﻨﮕﯿﺰﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻤﯽ ﻭ ﻣﺮﯾﻢ ﻫﺎﺷﻤﯽ ﻣﯿﺰﺑﺎﻥ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺩﻭﺳﺎﻟﻪ اسارت ﻣﻦ ﻭﻫﻤﺴﺮ بیﻤﺎﺭ ﻭ ﭼﻬﺎﺭﻓﺮﺯﻧﺪ ﺧﺮﺩﺳﺎﻟﻢ در مادرید اسپانیا ﺑﻮﺩﻧﺪ.چنگیز ابراهیمی برادر محسن ابراهیمی و شوهر مریم هاشمی است. همسر حسین زهری خانم هاشمی خواهر مریم هاشمی است که دارای پاسپورت عادی ایرانی است. ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﻣﺰﺩﻭﺭ ﺭﮊﯾﻢ ﺑﻮﺩﻡ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﻣﺪﺕ ﺩﻭ ﺳﺎﻝ ﺑﺎﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ام ﺩﺭ ﺍسپانیا ﺩﺭ ﻣﺎﺩﺭید ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺤﺴﻦ ﺍﺑﺮﺍهمی یعنی باجناق حسین زهری ﻛﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﻫﻢ ﺑﻮﺩ چکار میکردیم.

آﻗﺎﯼ حسین زهری ﺍﺭﺯﻫﺎﯼ ﺣﻮﺍﻟﻪ ﺍﯼ ﻣﻘﺎﻣﺎﺕ ﺩیپﻠﻮﻣﺎتیک ﺩﺭ آلمان ﻭ ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﺍﻧﺎﻥ ﺩﺭ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻣیکﺮﺩ. ﺣسین ﺯﻫﺮﯼ ﻣﺒﻠﻎ یک میلیون دلارسپرﺩﻩ ﺩﺍﻭﺩ ﻋﺒﺪﺍلهی یکی ﺍﺯ ﺍﭘﻮﺯیسیون ﻗﺸﻘﺎﯾﯽ ﻣﺴﺘﻘﺮ ﺩﺭ ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ ﺭﺍ بهمراه پانزده میلیون دلار متعلق به سفارت ایران و دو بانک دولتی سپه و ملی را در اختیار داشت و از آن طریق به فعالیت ارزی و ارسال تجهیزات پیشرفته الکترونیکی به ایران استفاده میکرد. حسین زهری حسب نظر آقای مهندس میرابوطالبی کاردار وقت که فعلا سفیر ایران در پاریس است مبلغ پانصد هزار دلار از سپرده آقای داود عبدالهی را ﺑﻪ ﺁﻗﺎﯼ ﻫﺎﺷمی ﺭئیس ﻭﻗﺖ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺷﺎﻧﺰﻩ لیزه پاﺭیس ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﺗﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺧﺎﻭﯾﺎﺭﻫﺎﯼ ﺻﺎﺩﺭﺍتی ﻣﻬﺪﯼ ﻫﺎشمی ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻫﺎﺷمی ﺭﻓﺴﻨﺠﺎنی ﺭﺍ ﺍﺯ ﮔﻤﺮﮎ ﺗﺮخیص ﻛﻨﺪ.

پس از ﺩﺯﺩﯼ دوازده میلیون وچهارصد هزار دلار ﺍﺯ بانک سپه ﭘﺎﺭﯾﺲ در سال ۱۹۹۵ ﺗﻮﺳﻂ این ﺳﻪ ﺻﺮﺍﻑ سفارتی ﻭ حمیدﺭﺿﺎ ﺁصفی سفیر ﻭﻗﺖ ﺩﻭﻟﺖ ﺟﻤﻬﻮﺭﯼ ﺍﺳﻼمی ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﭘﺎﺭیس ﺑﻬﻤﺮﺍﻩ همسربیﻤﺎﺭ ﻭﭼﻬﺎﺭفرزند خردسالم به مدت ﺩﻭﺳﺎﻝ ﮔﺮﻭﮔﺎﻥ ﺍین ﺑﺎﻧﺪ ضدانسانی و خودفروخته ﺑﻮﺩﯾﻢ. ﺣسین ﺯﻫﺮﯼ پس از دزدی سازمان یافته از بانک سپه پاریس وگروگانگیری من وخانواده ام بدنبال تسلیم شکایت سفیر ایران از من به مقامات دادگستری فرانسه ﻣﺒﺎﺩﺭﺕ ﺑﻪ انتشار ﯾﮏ ﺳﺮﯼ ﺍﺳﻨﺎﺩ ﺑﻘﻮﻝ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﻓﺸﺎﮔﺮﯼ واعلام نفوذ در رژیم ایران و مصادره پولهای رژیم ایران را کرد. وجود ﻛﻞ ﺍین ﺍﺳﻨﺎﺩ ﺗﺎیید ﻛﻨﻨﺪﻩ ﻫﻤﻜﺎﺭﯼ ﻣﺴﺘﻤﺮ ﺁﻗﺎﯼ ﺣسین ﺯﻫﺮﯼ با اداره پنجم ساواما است.

ﺟﻬﺖﺍﺳﺘﺤﻀﺎﺭ ﻋﺮﺽ ﻣﯿﻜﻨﻢ ﻛﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﯾﺸﺎﻥ تحت مشخصات مختلفی که در ادارات پناهندگی ها دارد تحت تعقیب ﺍﻧﺘﺮﭘﻮﻝ ویوروپلیس ﺍﺳﺖ. ﺟﺮﻡ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﻣﺸﺎﺭﻛﺖ ﺩﺭ ﺁﺩﻡ ﺭﺑﺎﯾﯽ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﯾﺎﻓﺘﻪ و سو استفاده از کارت پناهندگی برای خدمت در سفارتهای جمهوری اسلامی ایران در پاریس و مادرید است. بعنوان مثال ﻛﺎﺭﺕ ﻭﭘﺎسپﻮﺭﺕ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺩﺭ اسپانیا ﺑﻨﺎﻡ علی امیدی و در آلمان بنام علی محمودی ودر فرانسه علی عبدو امیرخانی هارموشی صادر شده است. رابط ایشان درسفارت ایران در اسپانیا آقای محمود ﻋﻄﺮﯾﺎﻥ ورابط ایشان در سفارت ایران در پاریس آقای عبدالمجید مجیدی و در رابط ایشان ﺩﺭ ﺳﻔﺎﺭﺕ ﺍﯾﺮﺍﻥ در آلمان کریم قشقاوی برادر آقای قشقاوی سخنگوی فعلی وزارت امور خارجه جمهوری اسلامی ایران است. ایشان از طریق بانک دولتی سپه پاریس در ارتباط با من بود و از طریق بانک دولتی سپه فرانکفورت با آقای فرهاد نوری و از طریق بانک دولتی سپه لندن با آقای کاظم کاکاوند بود. ﺍﯾﺸﺎﻥ تحت ﻧﺎﻡ پرﻭﯾﺰ تاییدیه به ﺍﺩﺍﺭﺍﺕ پناﻫﻨﺪﮔﯽ ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ ﻭ ﺍسپانیﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺘﻘﺎضیان پناﻫﻨﺪﮔﯽ ﺻﺎﺩﺭ میکرد ﻭ ﺑﻪ همین دلیل ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺳﺎیت خصوصی ایشان تحت نام جعلی سازمان چریک های فدایی خلق ایران اﻋﻼﻡ ﻛﺮﺩﻩ ﻛﻪ ﺍﺧﺬ ﭘﻨﺎﻫﻨﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﺍﺳﭙﺎﻧﯿﺎ برﺍﯼ پنﺎﻫﻨﺪﮔﺎﻥ ﻣﺸﻜﻞ ﻭ حتی یکی ﺍﺯ ﻣﺘﻘﺎضیان پناهندگی ﺧﻮﺩﻛشی ﻛﺮﺩﻩ است در حقیقت پلیس اینتر پول ﻫﻮیت ﭘﺮﻭﯾﺰ را ﺑﺮﺍﯼ کلیه مقامات پلیس کشورهای عضو این سازمان اعلام کرده است. قبل از اقدام پلیس اینترپول متقاضیان پناهندگی با پرداخت وجوه قابل توجهی به رابط حسین زهری در کشور های اروپایی موفق به اخذ اقامت میشدند. امور اخذ اقامت پناﻫﻨﺪﮔﯽ ﺩﺭ اسپانیا با ﯾﮏ ﭘﻨﺎﻫﻨﺪﻩ ﺑﻨﺎم ﻣﺤﺴﻦ ﺍﺑﺮﺍهیمی ﻛﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﻧﺪﺍﻧﺴﺎﺯ معرفی میکرد انجام میشد و در فرانسه توسط احمید فهیمی تحت نام خسرو به ﺍﺩﺍﺭﻩ ﭘﻨﺎﻫﻨﺪﮔﯽ ﻣﻌﺮﻓﯽﻣﯿﺸﺪﻧﺪ.ﺧﻮﺩ ﻣﻦ ﺷﺎﻫﺪﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻭﺟﻮﻩ ﺩﻻﺭﯼ ﺍﺯ ﺳﻮﯼ ﯾﮏ متقاضی ﺑﻪ ﻣﺤﺴﻦ ابراهیمی ﺑﻮﺩﻡ . این باند سازمان یافته ﺑﺮﺳﻢ ﺟﻮﺍنمردی ﻛﺎﺭمجانی ﺑﺮﺍﯼ ﻛسی ﺍنجام نمیدادند. در اسپانیا ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺯﻥ ﺳﺎﺑﻖ ﻣﺤﺴﻦ ﺍﺑﺮﺍهیمی ﺑﻨﺎﻡ حسین ﺍﻋﻀﺎﯾﯽ ﻣﺘﺮﺟﻢ ایرانی ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻛﺎﺭ ﻣﺘﺮﺟﻤﯽ ﻣﺘﻘﺎﺿﯽ ﻣﻌﺮﻓﯽ شده به اداره پناهندگی اسپانیا توسط محسن ابراهیمی ﺭﺍ ﺍنجاﻡ میداد. برای تکمیل پرونده تاییدیه سازمان چریکهای فدایی خلق ایران با امضای پرویز یا همین حسین زهری به اداره پناهندگی ارائه میشد ومتقاضی با یک سناریوی تنظیمی درخواست خود را با حضور محسن ابراهیمی تحویل اداره پناهندگی میداد. بعد این متقاضی همراه آقای حسین اعضایی با پرسش های مسئول اداره پناهندگی پاسخ میداد. حسین اعضایی در جاهایی که لازم بود مطالبی را اضافه یا کسر میکرد. برای مصاحبه خود من شاهد این امر بودم که پس از خاتمه مصاحبه این موارد را به من گفت. ﯾﮏ ﺧﺎنم ﺍﺭمنی ﻫﻢ ﺩﺭ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻫﻼﻝ ﺍﺣﻤﺮمادرید بود این اداره کمک ﻧﻘﺪﯼ ﺑﻪ ﻣﺘﻘﺎﺿیان پنﺎﻫﻨﺪﮔﯽ میکند. این خانم در ﺍﺯﺍﯼ رشوه ﺍﺯ ﺳﻮﯼ ﻣﺤﺴﻦ ﺍﺑﺮﺍهیمی ﭘﺮﻭﻧﺪﻩ ﻣﻌﺮفی ﺷﺪﻩ ﻫﺎﯼ ایشان ﺭﺍ ﺧﺎﺭﺝ ﺍﺯ ﻧﻮﺑﺖ ﺍنجام می داد. ﺩﺭ ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ تشکیل پرونده برای ﺍﺧﺬ کارت پناﻫﻨﺪﮔﯽ ﺑﺎ ﺩﺍﺭﺍﺏ ﺧﺎﻣﻨﻪ ﯾﯽ ﺑﻮﺩ. ﺧﺎنم ﺍﯾﺸﺎﻥ ﻛﻪ ﻓﺮﺍﻧﺴﻮﯼ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﭘﺎﺭلمان ﺍﺭﻭپا ﻛﺎﺭ میکرد ﻭ ﺗﺎﺣﺪﯼ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﯾﮏ ﺳﺮﯼ ﺍﺭﺗﺒﺎﻃﺎﺕ ﻫﻢ ﺑﻮﺩ. ﻣﻘﺪﻣﺎﺕ ﺍﺧﺬ ﭘﻨﺎﻫﻨﺪﮔﯽ ﻣﻦ ﺩﺭ ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ ﻭﺍﺳﭙﺎﻧﯿﺎ ﺍﺯ ﺳﻮﯼ ﺩﺍﺭﺍﺏ ﺧﺎﻣﻨﻪ ﯾﯽ ﻭ ﻣﺤﺴﻦ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻤﯽ انجام ﺷﺪ. ﺟﺎﻟﺐ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺮﻭﻧﺪﻩ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﭘﻨﺎﻫﻨﺪﮔﯽ ﺩﺭﺍﯾﻦ ﺩﻭﻛﺸﻮﺭ ﻣﻦ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﺍﺳﻨﺎﺩ ﺭﺳﻤﯽ ﺩﻭﻟﺘﯽ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻡ ﺩﯾﭙﻠﻢ ﻭ ﺷﻨﺎﺳﻨﺎﻣﻪ ﺍﺻﻠﯽ وگواهی نامه رانندگی ﻛﻪ ﺍﺻﻼ ﺟﻌﻠﯽ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﻣﺸﺨﺼﺎﺕ ﻣﻦ ﺟﻌﻠﯽ ﺑﻮﺩ. در سناریوی تنظیمی این باند صراف من ﻛﺎﺭﻣﻨﺪ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﺍﺏ ﻭﺑﺮﻕ اصفهان بودم ﻛﻪ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺍﺯ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﭼﺮﯾﮏ ﻫﺎﯼ ﻓﺪﺍﯾﯽ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﺪﺳﺖ ﺭﮊﯾﻢ ودر زندان دستگرد اصفهان اﻋﺪﺍﻡ ﺷﺪ. این ﻣﺪﺍﺭﮎ ﺭﺍ حسین ﺯﻫﺮﯼ ﺑﻪ ﺩﺍﺭﺍﺏ ﺧﺎﻣﻨﻪ ﯾﯽ ﻭ ﻣﺤﺴﻦ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻤﯽ ﻣﯿﺪﺍﺩ. مشخصات من در اداره پناهندگی اسپانیا دادود داودی و نام همسر اعدام شده ام سارا پیروزی. در فرانسه هم نام من سید محمدعلی اسکافی بود. ﻣﺎ ﻣﺪﺕ ﺩﻭﺳﺎﻝ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ دوم ﺁﻗﺎﯼ ﻣﺤﺴﻦ ﺍﺑﺮﺍهیمی ﺩﺭ مادرید ﺑﻮﺩﯾﻢ. این خانه چنان ﻟﻮﻛﺴ و مجهز ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺣﺘﯽ ﺁﻗﺎﯼ ﻋﻄﺮﯾﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﺤﺴﻦ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻤﯽ اعتراض کرد وگفت ﻟﻄﻔﺎ ﻛﻤﺘﺮ ﻫﺰینﻪ ﻛنید. این ﺧﺎﻧﻪ ﺩﺭﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﺎﻫﺎﻧﻪ هفتصد هزار پزتا پول آن موقع اسپانیا ﻛﺮایه ﺍﺵ ﺑﻮﺩ اجاره یک آپارتمان سه اطاقه در ان زمان در همان محله ماهی یکصد وپنجاه هزار پزتا بود. ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺷﺶ ﺍﻃﺎﻗﻪ ﺩﺭ ﯾﮏ مجتمع ﻣﺴﻜﻮﻧی شیک ﻭ ﻟﻮﻛﺲ ﻭ مجهز به ﺍﺳﺘﺨﺮ که کمی بالاتر از منزل اولی محسن ابراهیمی واقع بود. ﻣﺤﺴﻦ ﺍﺑﺮﺍهیمی ﺩﺍﺭﺍﯼ ﺩﻭ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﺭ ﻣﺎﺩﺭﯾﺪ ﺑﻮﺩ ﯾﮏ ﺍﭘﺎﺭتمان ﺩﻭﺍﻃﺎﻗﻪ ﺩﺭ خیﺎﺑﺎﻥ ﻣﺎﺭﻛﺰ ﻣﻨﺪﺧﺎﺭﺷﻤﺎﺭﻩ ۸ ﻃﺒﻘﻪ ﺩﻭﻡ ﻛﻪ ﯾﮏ ﺍﺳﭙﺎنیولی ﺑﻨﺎﻡ ﻣﺎرتین ﺳﺮﺍیدﺍﺭ ﺁﻥ ﺑﻮﺩ و با همسرش بنام خانم فاطمه اعضایی زندگی میکرد ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻫمین ﻣﺤﻞ ﻟﻮﻛﺲ اعیانی . ﻣﻦ ﻧﻪ سیاسی ﺑﻮﺩﻡ ﻧﻪ سیاسی ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﺑﻪ هیچ ﺗشکیلات ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻫﻢ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﺍﻣﺎﺑﻌﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺍﻗﺪﺍﻣﺎﺕ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﺍﺻﯿﻞ ﻭﻧﻪ ﺩﺳﺖ ساز و دست پرورده جمهوری اسلامی ایران ﺭﺍ ﺩﺭﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﺿﺪﺍﺳﺘﻌﻤﺎﺭﯼ ﻭ تلاش برای کسب ﺁﺯﺍﺩﯼ های مدنی را تحسین میکﻨﻢ. من بدلیل معلولیت ازناحیه پای راست دارای معافیت پزشکی بودم. یعنی از هنگام تولد این عارضه را داشتم. ﺯﻣﺎنی ﻛﻪ ﺑﺎﻧﺪ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﯾﺎﻓﺘﻪ تشکیلات ﺻﺮﺍفی صدیقی ﺩﺭ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﺗﻮﺳﻂ یورﻭپلیس ﺷﻨﺎﺳﺎﯾﯽ ﺷﺪ آنها ﻣﻦ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﻌﻨﻮﺍﻥ ﻃﻌﻤﻪ ﺟﻠﻮﯼ پلیس ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ تا خودشان در دزدی از بانک سپه پاریس مطرح نشوند و به این طریق به آقای حمیدرضا آصفی هم پوشش دادند. بدلیل فقدان بضاعت مالی برای پرداخت هزینه وکیل ﺷﺶ ﻣﺎﻩ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺗﺎﺣﺎﻝ تک ﻭﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭﻣﻘﺎﺑﻞ ﺣﻤﻼﺕ ﻧﺎﺟﻮﺍنمردانه ﺳﻔﺎﺭﺕ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻭ بانک دولتی سپه ﺍیﺴﺘﺎﺩﻩ ﺍﻡ . چون پلیس فرانسه مرا به اتهام دزدی دوازده میلیون و چهارصد هزار دلار از بانک سپه دستگیر کرد در حالی که حسین زهری مدعی مصادره این پول از رژیم جمهوری اسلامی ایران شد. نکته مهم این است که سفیر جمهوری اسلامی در پاریس یعنی حمیدرضا آصفی شکایت از من را تقدیم دادگستری فرانسه کرد. در این شکایت فقط من متهم بودم. به این دلیل مصادره انقلابی وجوه بانک سپه که مورد ادعای حسین زهری است بی اساس و و دروغ محض است. ﺁﻗﺎی حسین زهری ﺻﺮﺍﻑ سفارتی ﻭﺑﺎﻧﺪ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﺁﻧﻬﺎ وسفیر محترم همدست وشریک آنها این پول را دزدیدند و بین خودشان تقسیم کردند. پس از اعلام پلیس اینترپول برای دستگیری حسین زهری و داراب خامنه یی و احمد فهیمی قاضی دادگستری فرانسه اینها را احضار کرد. حسین زهری نامه ای برای قاضی نوشت. من خلاصه این نامه را از قول کسی که در سایت روشنگری حسین زهری را افشا کرد عینا نقل میکنم. لینک خبر این است

http://www.roshangari.net/as/ds.cgi?art=20090116143849.html

نام: قشقائی پناهنده سیاسی واقعی
ای-میل: nosrat.s@yahoo.com
14:32 14 بهمن 1387
روشنگران و خوانندگان محترم،
در سراسر ایران بجز مسئولین شکنجه و ترور رژیم اسلامی، حتی طرفداران ساده این رژیم نیز به خود اجازه نمی دادند که به الله قلی و خانواده و یارانش تهمت های را که حسین زهری(حسین بی مخ) در لجن نامه اش و در پای نوشته های مربوط به این مبارزین البته با نامهای جعلی نسبت می دهد را تکرار کند، برای اینکه بدانید صاحب صرافی صدیقی در فرانسه و سه نفرمستخدمش سردرکدامین آخور دارند شما را به خواندن اعتراف حسین بی مخ در نشریه نیمروز شماره 885 سال هبجدهم جمعه 19 خرداد 1385 تحت عنوان رهبر چریکهای اقلبت دردفاعیه خود در مقابل قاضی فرانسوی آقای پرته لی ،که این مزدور را به اتهام همکاری با جمهوری اسلامی تحت پیگرد قرار داده دعوت میکنم، بی مخ در همان نامه صفحه 3 سطر25 می نویسد,برای اینکه نقش صرافی صدیقی بیشتر روشن شود و هیچ ابهامی باقی نمانددر آن هنگام فریدون بویراحمدی بصورت مرتب ماهیانه یکهزار دلار نقد از طریق سفارت جمهوری اسلامی در پاریس دریافت میکرد و دلار وی را ما به نرخ بسیار خوبی به فرانک فرانسه تبدیل می کردیم”. حقوق ماهیانه فریدون بویراحمدی قاتل زنده یاد شاهپور بختبار را سفارت ایران به حساب صرافی صدیقی می ریخته و زهری هم آن را به فریدون بویر احمدی تحویل می داده صراف بی مخ در قسمت پایانی صفحه 4 و ابتدای صفحه 5 می نویسد” حتی دستور دادم بیش از 13 ملیون فرانک فرانسه موجودی سفارت جمهوری اسلامی را برای حمیدرضا آصفی سفیر وقت رژیم در فرانسه پس بفرستند،علی رغم اصرار آصفی (؟)برای نگهداشتن این پول من قبول نکردم” .حسین بی مخ تو که سایت وزین روشنگری و سازمان کارگران انقلابی ایران راه کارگر و بزرگوارانی همچون، همنشین بهار و اکبر تک دهقان و … نیز به آنچه حودت هستی متهم کرده بودی، حالا دوباره از رقفای راه کارگر و رفقای روشنگری نام می بری؟؟؟ بهرام لمپن یا حسین بی مخ همطراز شعبان بی مخ چماقدار سینه پاریس و هایدپارک،اربابان اسلامی ات در بد تله ای گرفتارت کردند، اگر خانواده شرافتمند جهانگیری نیز سکوت کنند مطمئن باش هزاران رزمنده و مبارز و انسان شرافتمند از حق خود نخواهند گذشت و تو را محاکمه و رسوا خواهند کرد!

توضیح اینکه قاضی PORTELLI یکی از قضات مربوط به پرونده های جنایی است.

ﺣﺴﯿﻦ ﺯﻫﺮﯼ میگفت در زمانی که در زندان محمدرضا پهلوی شاه سابق ایران بود با هاشمی رفسنجانی در مباحث شریعت بحث میکرد و بهمین دلیل من ایشان را ثقه الااسلام میدانم چون با خود من در زمینه اصل تسلسل ملا صدرا و کتاب حلیه التقین و سراج القلوب بحث میکرد. ثقه الاسلام حسین زهری از طریق صرافی صدیقی ارتباط نزدیک با ایرانیان مقیم فرانسه داشت و بدلیل موقعیت خاصی که در محله فرش فروشان ایرانی در محدوده میدان رپوبلیک پاریس داشت ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﺍﯾﺮﺍنیان ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﺧتیار ﻣﻘﺎﻣﺎﺕ ﺫﯾﺮﺑﻂ ﻭ آقای عبدالمجید مجیدی ﻣﺎﻣﻮﺭ ﺍﻋﺰﺍﻣﯽ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ مستقر در سفارت ایران در پاریس ﻗﺮﺍﺭ میدﺍﺩ. ثقه الاسلام حسین زهری در ساختمانی به آدرس شماره چهار خیابان برانژه منطقه سه پاریس مستقر بود. در ﻃﺒﻘﻪ ﺩﻭﻡ این ساختمان ﺩﻓﺘﺮﺻﺮﺍفی صدیقی بود ودر ﻃﺒﻘﻪ ﺳﻮﻡ تجهیزات ﻣﺨﺎﺑﺮﻩ ﺍﯼ با مصرف نظامی و پلیسی ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ایشان ﺍﺯ ﻃﺮیق ﺷﺮﻛﺖ ﻛﺎمپیوتر ﻭﺭﻟﺪ ﺑﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺍﺭﺳﺎﻝ میکﺮﺩ. ایشان ﺭﺍ ﺷﺨﺺ حمیدﺭﺿﺎ ﺁﺻفی سفیر ﻭﻗﺖ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻌﺮﻓﯽ ﻛﺮﺩ. ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺗﺎﻛﯿﺪ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﺣﺴﯿﻦ ﺯﻫﺮﯼ تحت ﻧﺎﻡ علی صدیقی ﺩﺭ ﻣﺮﻛﺰ ﻓﺮﺵ ﻓﺮﻭﺷﺎﻥ ﭘﺎﺭﯾﺲ ﻓﻌﺎلیت ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﯼ ﺩﺍﺭﺩ. ایشان ﺩﺭﻃﺒﻘﻪ ﺩﻭﻡ دارای ﺩﻓﺘﺮ ﺻﺮﺍفی و ﺩﺭ ﻃﺒﻘﻪ ﺳﻮﻡ ﺩپوی ﺍﺑﺰﺍﺭ ﻭ تجهیزات الکترونیک با کاربرد ﻧﻈﺎمی ﻭ پلیسی داردﻛﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻭﻟﺖ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺻﺎﺩﺭ میشوند. ﺻﺪﻭﺭ این تجهیزات ﺍﺯ ﺳﻮﯼ شرکت ﻛﺎمپیوترﻭﺭﻟﺪ متعلق به آقای بدیع عارض زندانبان سابق زندان سرخه حصارﺍنجام می شد. ﺭﻭﺯﯼ ﺁﻗﺎﯼ ﻣﻬﻨﺪﺱ میرﺍﺑﻮﻃﺎﻟبی ﻛﺎﺭﺩﺍﺭ ﻭﻗﺖ ﻛﻪ ﻓﻌﻼ ﺳسفیر ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺁﻗﺎﯼ ﺣسین ﺯﻫﺮﯼ ﺩﺭ بانکسپه ﭘﺎﺭیس ﺻﺤﺒﺖ ﻛﻨﺪ. ﺩﺭ ﻛﺎﻧﺘﯿﻦ ﺑﺎﻧﮏ ﺳﭙﻪ ﭘﺎﺭﯾﺲ ﻣﻘﺪﻣﺎﺕ ﻧﺎﻫﺎﺭ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺷﺪ ﻭ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﻣﯿﺮﺍﺑﻮﻃﺎﻟﺒﯽ ﻭ ﺣﺴﯿﻦ ﺯﻫﺮﯼ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻧﺎﻫﺎﺭ ﺣﺪﻭﺩ ﺳﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻣﺬﺍﻛﺮﻩ ﻛﺮﺩﻧﺪ. ﻫﻢ ﺁﻗﺎﯼ ﺁﺻﻔﯽ ﺳﻔﯿﺮ ﻭ ﻫﻢ ﺁﻗﺎﯼ ﻣﯿﺮﺍﺑﻮﻃﺎﻟﺒﯽ کاردار وقت ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻨﺎﻡ ﺣسین ﺯﻫﺮﯼ ﺧﻄﺎﺏ میکﺮﺩﻧﺪ ﺣتی ﺁﻗﺎﯼ ﻋﺒﺪالمجید مجیدی ﻫﻢ ﻛﻪ نماینده ﺍﻋﺰﺍمی ﺍﺯ ﻃﻬﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻨﺎﻡ ﺣسین ﺯﻫﺮﯼ ﺧﻄﺎﺏ میﻜﺮﺩ. ﻓﺮﺩ اخیر میگفت ﻛﻪ ﺁﻗﺎﯼ ﺣسین ﺯﻫﺮﯼ ﺍﺯ ﻫﻤﻜﺎﺭﺍﻥ ﻭﺯﺍﺭﺕ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ و از ماموران اداره پنجم ساواما در ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ بهمین دلیل ﺍﺯ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﮔﺮ ﺍﻃﻼﻋﺎتی ﺩﺍﺭﻡ ﺩﺭ ﺍﺧتیار ﺍﯾﺸﺎﻥ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﻫﻢ . تمام ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﺭﺍ ﺍﯾﺸﺎﻥ تحت ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺣسین زهری ﺑﻌﻨﻮﺍﻥ ﻣﺎﻣﻮﺭ ﻭﺯﺍﺭﺕ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ میکﺮﺩ. ﺍﯾﺸﺎﻥ ﻧﺎﻡ ﭼﻬﺎﺭﺩﻩ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻭﺯﺍﺭﺕ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﺩﺍﺩ. ﺍﯾﺸﺎﻥ تمام ﻣﺪﺍﺭﮎ ﺭﺍ ﺩﺭاختیارﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﺩﻋﺎﯼ ﻧﻔﻮﺫ ﺍﯾﺸﺎﻥ در ﺩﺭﻭﻥ ﺭﮊﯾﻢ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺍﺩﻋﺎﯾﯽ ﻭﺍهی و در جهت گمراه کردن و ﻓﺮﯾﺐ مخالفان حقیقی ﺭﮊﯾﻢ ﺣﺎﻛﻢ بر ایران ﺍﺳﺖ. بانک سپه شعبه پاریس ﻫﻤﺎﻥ ﺑﺎنک دولتی است ﻛﻪ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ۱۹۹۵ توسط ثقه الاسلام حسین زهری و ﺑﺎ ﻫﻤﻜﺎﺭﯼ ﻭ پوشش سیاسی ﺁﻗﺎﯼ حمیدﺭﺿﺎ ﺁﺻفی ﺳفیر ﻭﻗﺖ ایران ﺩﺭ ﭘﺎﺭﯾﺲ مورد دستبرد واقع ﺷﺪ. ﺍین ﺳﻪ ﺻﺮﺍﻑ ﺁﻗﺎﯾﺎﻥ ﺣسین ﺯﻫﺮﯼ ﺑﺎ ﻧﺎﻡ جعلی علی صدیقی ﻭ ﺩﺍﺭﺍﺏ ﺧﺎﻣﻨﻪ ﯾﯽ ﻭ احمد فهیمی تحت ﻧﺎﻡ ﺟﻌلی ﺧﺴﺮﻭ ﺑﻮﺩ که هنگام دستگیری اعلامیه های مثلا اعتصاب غذای ایشان را روزنامه سلطنت طلب نیمروز پرویز اصفهانی درج میکرد. ﺍین ﺑﺎﻧﺪ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﯾﺎﻓﺘﻪ ﺩﻭﺍﺯﺩﻩ میلیون وچهارصدهزارﺩﻻﺭ ﻭﺟﻮﻩ ﺩﻭ ﺑﺎنک ﺩولتی ملی و سپه ﺭﺍ ﺳﺮﻗﺖ ﻛﺮﺩﻧﺪ. ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﭘﻮﻝ دزدی شده ﺩﻭ میلیون ﻭﺷﺸﺼﺪ ﻫﺰﺍﺭ دلار ﺑﻪ حمیدرضا ﺁﺻفی سفیر وقت در پاریس ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻭ یکﺼﺪﻭ بیست ﻫﺰﺍﺭﺩﻻﺭ ﻫﻢ ﺑﺎﺑﺖ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﺩﺭﺝ ﺍﻋﻼﻣﯿﻪ ﻫﺎﯼ باند سه نفره صرافی ﺑﻪ ﭘﺮﻭﯾﺰ ﺍﺻﻔﻬﺎنی ﺻﺎﺣﺐ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ نیﻤﺮﻭﺯ ﻟﻨﺪﻥ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘ شد.ﻛﻞ ﺍﺳﻨﺎﺩ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﻛﻪ ثقه الاسلام حسین ﺯﻫﺮﯼ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺩﺭ ﺟﻬﺖ ﻓﺮﯾﺐ مبارزان منتشر کرد تایید ﻛﻨﻨﺪﻩ ﻫﻤﻜﺎﺭﯼ ﻣﺴﺘﻤﺮﺁﻗﺎﯼ ﺣسین ﺯﻫﺮﯼ ﺑﺎ ﺁﻗﺎﯼ ﻋﺒﺪﺍلمجید مجیدی نماینده ﺍﻋﺰﺍمی ﺗﻬﺮﺍﻥ ﻣﺴﺘﻘﺮ ﺩﺭ ﺳﻔﺎﺭﺕ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﭘﺎﺭﯾﺲ بود. ﺍﺯ همه ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺧﻮﺍﻫﺎﻥ سپاسگزارم ﻭﻣﻦ کسی نیستم ﻛﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﺣﻤﺎﯾﺖ ﻣالی ﻭ ﻣﻌﻨﻮﯼ ﺍﺯ ﺳﻮﯼ رژیمی ﺑﺎﺷﻢ ﻛﻪ نماینده اش در بین مخالفانش به ﺑﻬﺮﺍﻡ مشهور ﺍﺳﺖ و ﺩﺭ ﻭﺯﺍﺭﺕ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ حسین زهری

عارف قزوینی

جنگل

كودكي و نوجواني (78-1259) : آغاز تحصيلات مكتب خانه‌اي فراگيري خواندن و نوشتن فارسي، مقدمات عربي و صرف و نحو، تعليم خط نزد سه تن از اساتيد فن در قزوين ، تعليم موسيقي و آواز نزد حاج سيد صادق خرازي، مشق روضه خواني نزد ميرزا حسين واعظ، پامنبري و نوحه خواني در مجالس كه اغلب مرثيه‌هايش را خود مي‌سازد. رسماً معمم مي‌شود و پدرش او را وصي خود قرار مي‌دهد. مرگ پدر، قطع رابطه با خانواده و آغاز يك زندگي بي‌بند و بار . اولين تصنيف زندگي خود را براي دختري ارمني مي‌سازد. “ديدم صنمي” اقامت در تهران ، شهرت، آشنايي با سياست(1288-1276) : زندگي‌اش در محافل شبانه دوستان مي‌گذرد. در ميهماني منزل صدرالممالك مورد توجه شاهزاده موثق‌الدوله قرار گرفته و مجبور مي‌شود به خدمت او در آيد . مظفرالدين شاه كه آوازه‌ي هنر او را شنيده به ديدنش ابراز تمايل مي‌كند. شاه كه آواز او را پسنديده دستور استخدام او را در دربار مي‌دهد ولي او به هر حيله از پذيرش اين شغل به قول خودش ننگين سرباز مي‌زند. آشنايي با سيدباقرخان بانكي از آزاديخواهان و آغاز يك دوستي عميق . به وسيله سيدباقرخان با اغلب مشروطه خواهان آشنا شده و با محافل آنان مراوده پيدا مي كند. با وجود شهرت روزافزون به هيچ وجه هنرش را وسيله ارتزاق قرار نداده و با درآمدي اندك و دركمال قناعت و مناعت طبع گذران مي كند. آشنايي با حيدرخان عمواوغلي كه به يك دوستي پايدار و موثر مي انجامد. ملاقات با درويش خان در ميهماني نظام السلطان در گلندوك و دوستي و همكاري آينده به همراه تار درويش خان مي خواند و شور در مجلس مي افكند. مانند ساير آزاديخواهان در رنج است. كم و بيش اشعار سياسي مي سرايد كه امكان انتشار وسيع ندارد و تنها در محافل خصوصي و پنهاني آزاديخواهان خوانده مي شود. دو غزل سياسي – ميهني «پيام آزادي» و «زنده باد» و اولين تصنيف سياسي خود « مژده اي دل كه جانان آمد» را به مناسبت پيروزي آزاديخواهان مي سرايد. اولين كنسرت سياسي خودرا به نفع حريق زدگان بازار درمنزل ظهيرالدوله برگزارمي كند.
درگيري در سياست، سرخوردگي، مهاجرت(1289-1299) :
غزل « مرگ دوست » را به مناسبت خودكشي دوست خود مرتضي خان بهشتي مي سرايد. تصنيف « دل هوس» را براي تشجيع آزاديخواهان به ايستادگي مي سازد. تصنيف «ازخون جوانان» را به ياد شهداي راه آزادي مي سازد. تصنيف «گريه را به مستي» را در انتقاد از ناصرالملك و ديكتاتوري او مي سازد. آغاز دوستي با ملك الشعراء بهار. در كنسرت پرشوري در تاثر باقراوف غزل سياسي «لباس مرگ» را مي خواند، گرفتار افسردگي شديد روحي مي شود. حيدرخان در بغداد مراقبت از او را به عهده گرفته و سعي مي كند با استفاده از نفوذ كلام خود و اعمال شيوه هاي روان شناسي مدرن، مجدداٌ ميل به آواز خواندن، زندگي و مبارزه را در او بيدار كند. تصنيف «چه شورها» را در ارتباط با اشغال تبريز توسط نظاميان عثماني ساخته و به اشغالگران ترك مي تازد. آشنايي با محمد تقي خان پسيان و ميرزاده عشقي. دور از وطن و از سردلتنگي غزل پرشور «ياد وطن» را در استانبول مي سازد. آشنايي با علي بيرنگ ، غزل سپاه عشق را مي سرايد ، شعري كه بعدها پس از اجرا در كنسرتي در مشهد، موجب رنجش شديد ايرج ميرزا و ساختن «عارفنامه» شد. تصنيف آذربايجان را در پاسخ به وثوق الدوله كه آذربايجان را عضو فلج ايران خوانده بود مي سرايد. به كوشش رضا زاده شفق مقداري از اشعار پراكنده اش جمع آوري مي شود.
اميد،شكست و نوميدي، آوارگي (1300-1304) : او كه با عقايد ميهن پرستانه كلنل پسيان آشنا است. با اميدواري فراوان براي پيوستن به نهضت خراسان عازم مشهد مي شود. برخلاف هميشه از روحيه خوب و اميدوارانه اي برخوردار است و به عنوان يكي از مشاوران نزديك رهبر قيام ، در راه تحقق آرمان هاي وي صميمانه تلاش مي كند. به دستور پسيان و براي تامين هزينه ساخت آرامگاه فردوسي، كنسرتي در باغ ملي شاهزادگان حاضر در جلسه از جمله ايرج ميرزا را ناراحت مي كند. كشته شدن كلنل پسيان در جبهه جنگ عارف از شدت تاثر در آستانه جنون است، اميدهاي او درباره نجات و پيشرفت كشور، همه در وجود كلنل متبلور شده بود و با اين فاجعه يكباره نقش برآب مي شود. بي قرار، زودرنج و عصبي است، در سوگ كلنل، كنسرت پرشوري با اركستر شكرالله قهرماني در تاثر باقراوف تهران اجرا مي كند و در آن تصنيف «گريه كن» را مي خواند. نوشتن شرح حال خود را به پايان رسانده و همراه با شرح كوتاهي براي هر يك از اشعارش براي چاپ به برلين مي فرستد. تصنيف «اي دست حق» را در طرفداري از سيدضياء مي سازد. اميدهاي خود را در زمينه پيشرفت كشور در وجود رضاخان سردار سپه متجلي مي بيند و بر خلاف بهار در جبهه طرفداران او قرار مي گيرد پايان چاپ اولين ديوان شعر او در برلين به كوشش سيف آزاد و رضا زاده مشفق و ارسال آنها به تهران كه در گمرك توقيف مي شود. رضا خان مشغول تحكيم پايه هاي قدرت خويش است و عارف متوجه اشتباه خود درباره او شده است ، زيرا در اشعار و نوشته هايش ستايش از رضاخان وجود ندارد .بسيار بدبين، مايوس و مردم گريز شده است.
سالهاي خاموش و فراموشي (1305-1312): رژيم جديد (پهلوي ) از او انتظار همكاري دارد ولي شاعر ملي تن در نمي دهد، ديگر به جريانات سياسي علاقه اي ندارد و دم فروبسته است. در روستاي گل زرد بروجرد مستقر شده و تصميم مي گيرد شرح احوال دوره آزاديخواهي خود را بنويسد. بروز ناراحتي در حنجره (احتمالاٌ سرطان) اشكال در خواندن و به تدريج خاموشي با فقر و بيماري دست به گريبان است ، زندگي اش در دو اتاق اجاره اي مي گذرد كه اثاثيه مختصر آن را دوستان معدودش به او عاريه داده اند. تنگدست، تنها، بيمار و فراموش شده به روزهاي اوج شهرت و محبوبيت خود فكر مي كند و از فراموشي مردم سخت رنجيده خاطر است. به ايراني بودن سخت افتخار مي كند و به وطن خود ديوانه وار عشق مي ورزد. حس مي كند در موضع گيريهاي سياسي اش اشتباه كرده، با اين همه هنوز هم از همكاري با كلنل پسيان و نهضت خراسان با سربلندي ياد مي كند. در اشعار خود گاه رضا شاه را به باد انتقاد مي گيرد. اشعاري كه در اوج اختناق و سانسور رضاشاهي به طورشفاهي و سينه به سينه نقل و منتشر مي شود. سرانجام روزي در 54 سالگي در همدان پس از ده روز بيماري سخت به كمك جيران(همسرش) خود را به كنار پنجره اتاق مي كشد و براي آخرين بار آسمان و آفتاب ميهنش را عاشقانه تماشا مي كند و به بستر بيماري برگشته و مرگ را در آغوش مي كشد در حاليكه زير لب اين شعر خود را زمزمه مي كند « ستايش مرا آن ايزد تابناك / كه پاك آمدم پاك رفتم به خاك» دوستانش جسد او را در صحن آرامگاه ابوعلي سينا در همدان به امانت مي گذارند تا بعداٌ آرامگاهي براي او بسازند، آرامگاهي كه هيچگاه ساخته نشد.

دختران مظفرالدین شاه قاجار

محمد «ناظم الاسلام» کرماني

«…در ايران همه وقت معمول بوده است که هرگاه شخصي مبغوض دولت مي شد و پادشاه از ملامت خاصه و هيجان عامه مي انديشيد که او را تلف نمايد او را نسبت مي دادند به دين و مذهبي که منفور نزد سلطان آن زمان بوده. مثلا قبل از صفويه مبغوض را نسبت به تشيع مي دادند، در زمان صفويه بر عکس منسوب به ملاحده مي دانستند، در زمان فتحعلي شاه بسياري از مردم و مسلمانان را به گناه تصوف تلف نمودند، در زمان محمدشاه و ناصرالدين شاه و مظفرالدين شاه نسبت به بابيت مي دادند در زمان محمدعلي شاه مردم را به گناه مشروطه خواهي مي گرفتند، زماني هم به گناه استبداد مأخوذ مي شونداميدوارم که چشم ما به ظهور حق و دائر شدن قانون روشن گردد که ديگر اتهام و اغراض شخصيه به احدي صدمه نزند.

آه از اتهام و جهالت که چه بسيار خون هاي مقدس را ريخت و به چه اندازه اطفال را يتیم و خانه ها را خراب نمود در واقع اسلام و مسلمانان را ضعيف نکرد جز همين اعمال و اغراض شخصيه و تخلف از عقايد و قوانين اسلاميه…»

پي نويس صفحه 216 – تاريخ بيداري ايرانيانبه اهتمام علي اکبر سعيدي سيرجاني

_____

روز امضاي قانون اساسي در مجلس [سه شنبه ۱۶ ذى القعده ۱۳۲۴]:

«… نگارنده را از شدت مسرت و فرح گريه دست داد، چه چنين روزى را مگر در خواب مى ديديم كه به اين زودى و اين آسانى و اين ارزانى مملكت و وطن ما صاحب قانون اساسى و ملت در زير سايه معدلت زندگانى نمايد

__

در يادداشت هاى روز چهارشنبه سوم صفر ،۱۳۲۷ اين گونه مى نگارد: «… امروز در بازار يك نفر شخص ارمنى، نارگيل در دست داشته است، او را مى زند به ديوار كه خورده [خرد] شود و بخورد. يك دفعه مردم بناى فرار مى گذارند و فرياد نارنجك و بمب از مردم بلند مى شود. اين امر خرده خرده سرايت مى كند به سرباز و قزاقى كه مامور حفظ بازار بوده اند، فرار مى كنند، حتى آنكه سربازها تفنگ ها را ريخته و به حالت عجز و التماس فرار كرده و دكان يك نفر صراف را هم به باد تاراج داده  پول هاى نقد او را مى برند. تا اينكه يك نفر صاحب منصب قزاق رسيده، سبب فرار سرباز و مردم را استفسار مى كند، مى گويند يك نفر ارمنى در دست نارنجك داشته، در اين اثنا شخص ارمنى خنده كنان مى رسد، باز مردم در دست او چيزى ديده بناى فرياد و التماس را مى گذارند، شخص صاحب منصب مى آيد جلو ارمنى كه مطلب را استعلام نمايد، شخص ارمنى نارگيل را نشان مى دهد و واقعه را مى گويد، صاحب منصب دو سه نفر سرباز را با شلاق مى زند و مردم را ساكت مى نمايد…» ۸

پس از اين، ناظم الاسلام پرده را بالا مى زند و راز شكست ها و ناكامى هاى تاريخى سرزمينش را آشكار مى كند: «حالا با اين وصف، اين مردم بازارى را مى  رسد كه با دولت طرف شوند و جلو گلوله تفنگ بروند؟ العياذ بالله۹

____

«امروز خيلى بى پول مى باشم، يك طاقه شال داشتم، فرستاديم بلكه بفروشند»، «موازى ششصد دانه تمبر پستى داشتم، فروختم به جناب مجدالاسلام در يك تومان، مخارج امروز را خداوند رسانيد»، «جناب حاج جلال الممالك يك اسكناس سه تومانى به بنده دادند و خيلى ممنون شدم، چه بسيار بى پول بودم به حدى كه در خانه يك شاهى نداشتم»، «امروز نزديك ظهر جناب حاج جلال الممالك آمد ديدن بنده، چهار تومان پول هم دادند به اين جانب، چون مى داند كه اين ايام بى پول مى باشم و اين مبلغ با آنچه سابق داده چه به خودم و چه به حواله ام جملتان ده تومان مى شود»، «بارى رفتم رسيدگى به اسباب انجمن كرمان كنم، ديدم اسباب انجمن را كه دزد برده، باقى را چيزى حاضر نبود، لذا حصيرى و صندلى را در سى تومان فروختم به جناب آقاى عبدالهادى پسر آقاى طباطبايى، پولش را حواله كردم جناب آقا شيخ عطاءالله بگيرد و به طلبكارها برساند»، «بنده نگارنده پول تمام كرده ام، يك طاقه شال كشميرى در هشتاد تومان قيمت داشت، نزد حاج محمد حسن خان كه از دوستان قديمى بنده بود گرو گذارده ده تومان قرض كردم و خدا را شاكرم كه اين ده تومان رسيد كه لااقل دو سه روزى راحت و آسوده باشم، تا خداوند برساند»، «امروز، سه روز است كه از خانه بيرون نرفته ام. شخصى قناد امروز آمد پنج من كاغذ روزنامه خريد و به حمدالله تعالى پول به قدر مخارج برايم مى رسد بدون آنكه تملق از احدى بگويمامروز ضعيف تر و عاجزتر و بيكارتر از من احدى نيست كه نه كارى دارم و نه مى توانم با احدى مراوده نمايم۱۰

نقل از چهره هاى مشروطه خواه

آمد نوبهار

darakht

آمدن بهار وفرارسیدن عید سعید باستانی را به همه تبریک میگویم. سال نو باید همراه دگرگونی باشد همچون بهار که ٬چهره طبیعت را صفا میدهد ما هم قلوبمان را صفا دهیم آنرا آکنده ازعطر مهر ومحبت کنیم. عیدتان مبارکباد.

parvaz

باور

باور نمي كند دل من مرگ خويش را

نه نه من اين يقين را

باور نمي كنم

تا همدم من است نفسهاي زندگي

من با خيال مرگ دمي سر نمي كنم

آخر چگونه گل خس و خاشاك مي شود

آخر چگونه اين همه روياي نو نهال

نگشوده گل هنوز

ننشسته در بهار

مي پژمرد به جان من و خاك مي شود

در من چه وعده هاست

در من چه هجرهاست

در من چه دست ها به دعا مانده روز و شب

اينها چه مي شود ؟

باور كنم كه آن همه عشاق يي شمار

آواره از ديار

در كوره راه ها همه خاموش مي شوند

باور كنم كه دختركان سفيد بخت

بالاي بام ها و كنار دريچه ها

بي وصل و نامراد

چشم انتظار يار سيه پوش مي شوند

باور كنم كه دل

روزي نمي تپد

بي آن كه سر كشد گل عصياني اش ز خاك

نفرين بر اين دروغ

دروغ هراسناك

پل مي كشد به ساحل آينده شعر من

تا رهروان سرخوشي از آن گذر كنند

پيغام من به بوسه لب ها و دست ها

پرواز مي كند

باشد كه عاشقان به چنين پيك دوستي

يك ره نظر كنند

در كاوش پياپي لب ها و دستهاست

كاين نقش آدمي

بر لوحه زمان

جاويد مي شود

وين ذره ذره گرمي خاموش وار ما

يك روز بي گمان

سر مي زند ز جايي و خورشيد مي شود

تا دوست داري ام

تا دوست دارمت

تا اشك ما به گونه هم مي چكد ز مهر

تا هست در زمانه يكي جان دوستدار

كي مرگ مي تواند

نام مرا بروبد از ياد روزگار

بسيار گل كه از كف من برده است باد

اما من غمين گلهاي ياد كس را پر پر نمي كنم

من مرگ هيچ عزيزي را

باور نمي كنم

مي ريزد عاقبت

يك روز برگ من

يك روز چشم من هم در خواب مي شود

زين خواب چشم هيچ كسي را گريز نيست

اما درون باغ

همواره عطر باور من در هوا پر است

ميهمان جنگل

Eagle Flight

نيمه هاي شب بود و تو مسافر مشهدالرضا(ع)، به جلگه ساكت پاييز رسيده بودي و جنگل وهم آلود البرز، زير آسمان «نقره اي» خواب شيهه اسب گمشده «ميرزا» را مي ديد. رفيقانت از پيش رفته بودند و شايد در آن لحظه هاي شب پاييزي، از دروازه شهر آهوي ترسان، بارگاه ضامن مهربانش را مي نگريستند و گنبد طلايش را، از آن فاصله، به اشك مي شستند. صداي موج دريا، از پايين دست جاده، بر تن سرد جلگه مي ريخت و جاده شب ترا با خود مي برد كه ناگهان، صداي سهمگين مركبي آهنين، راه عبورت را بست و تو از مركب مراد پياده شدي. حادثه اين گونه مي خواست؛ كه تو به جاي ديدن دشت نيشابور، ميهمان شبانه جنگل باشي و در شب تنهايي ميرزا و گالوك، خاطرات پيرزن صدساله اي را مرور كني، كه نه پاييز پيش از اين، در كنار هيزم گرگرفته همين جنگل، با تو روايت كرده بود. شبي كه صداي پيرزن، از پوست هزارساله زيتون و سپيدار و افراي البرز هم پيرتر بود و لب هاي چروكيده خاطره گويي اش، همچون كناره هاي كف آلود سپيدرود، مي لرزيد و روايتش را پيش مي برد. تو از ميرزا پرسيده بودي و او بيتي از منظومه «شيون»- شاعر شالي و شكوفه هاي نارنج و فندق زاران اشكور- را، برايت خوانده بود كه مبادا، راه و رسم ميرزا را نشناخته، پا به جنگلش بگذاري:

موزر (1) دبسته دنه ميرزا مرد ميدان بو

نه من، نه تو كه امي خانه سبزه ميدان بو

(كسي كه اسلحه به كمر بسته، مي داند كه ميرزا مرد ميدان جهاد بود- نه من و تو كه در سبزه ميدان رشت خانه داشتيم و از جنگلي ها و جنگشان بي خبر بوديم) راوي پير خاطرات جنگل مي گفت: «امان از تبليغات قوم ظالم! مگر تبليغ نكرده بودند كه؛ امام حسين(ع)- العياذ بالله- خارجي است و كشتنش واجب است؟ رضاشاه قلدر هم همه جا تبليغ كرده بود كه؛ جنگلي ها يك مشت ياغي اند كه به جان و مال مردم افتاده اند. روزهاي آخر، ميرزا بجز برادر آلماني اش، بقيه مجاهدين را مرخص كرده بود و به آنها گفته بود؛ جانشان را در ببرند. تفنگچي هاي دولتي همه جا دنبالشان بودند و روسها و انگليسي ها هم آمده بودند كمك رضاشاه. در يكي از شب هاي آذرماه، كه جنگل «جواهرده» پيشاپيش به استقبال زمستان رفته بود و زوزه گرگها، از شانه هاي برف پوش كوهستان به پايين مي ريخت و خواب سنگين دره را مي شكست، ميرزا با تسبيح چوبي استخاره اش و تفنگي كه يخ زده بود، به آبادي رسيد. جنگل «نسارود» زير پاهاي چموش (2) پوش تفنگچي هاي سردار اسعد تنكابني مي لرزيد و هريك به دستور ميرپنج، چشم هاي آبي ميرزا را مي جستند و پيشاني بلندش را نشانه گرفته بودند. جنگلي ها ديگر رمقي نداشتند و سرما و گرسنگي، بيداد مي كرد. خمره هاي زمستاني خانه ها، از كشمش و گردو و غذا پر بود. مردم آبادي سفره مهرباني شان را، پيش پاي جنگلي ها پهن كردند و آنها در شبي پر از دلهره، نان و نمكي براي برگشت، برداشتند و رفتند. ديگر كسي آنها را نديد و تنها روزي ديگر، كوهستان برفگير «گيلوان»، تن يخ زده ميرزا و گالوك را، در آغوش گرفته بود…»

ديروز وقتي بر مزار ميرزا رفته بودي، صداي لرزان پيرزن را مي شنيدي كه براي او و ياران خفته در كنارش، فاتحه مي خواند. پيرزن به ديار ديگر رفته بود، ولي پيرمردي از اهالي «كسما» (3) آنجا ايستاده بود و مي گفت: «ده ساله بودم كه ميرزا به شهادت رسيد و امروز از تهران آمده ام تا خاطره كودكي ام را، با ديدن اين خاك زنده كنمخواهر ميرزا و برادرانش، شاهد پرسش هاي من و پاسخ هاي پيرمرد اهل تحقيق و قلم بودند و از مزارشان بوي باروت و نفس هاي مرطوب جنگل بلند بود. خادم امامزاده هم از خاطرات پنج سال پيشش مي گفت؛ سيدي كه پنج بوسه بر دست و سينه و پيشاني حضرت آقا- سيدعلي حفظه الله- زده بود و هنوز به عشق آن چند بوسه، نفس مي كشيد.

تو مسافر مشهد بودي، ولي حادثه سحرگاه جمعه، ترا به جوار جنگلي برد كه عطر شهيدانش، جلگه و دريا و كوهستان را نيز سرشار كرده بود.

1-نوعي كلت كمري در جنگ جهاني اول.

2-كفش چرمي اهالي گيلان كه امروز از رونق افتاده است.

3- از بخشهاي تابعه گيلان و يكي از مراكز تجمع نيروهاي ميرزا كوچك خان.

samad.jpg  ماهي سياه کوچولو

 

صمد بهرنگی

 

شب چله بود. ته دريا ماهي پير دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هايش را دور خودش جمع کرده بود و براي آنها قصه مي گفت:

«يکي بود يکي نبود. يک ماهي سياه کوچولو بود كه با مادرش در جويباري زندگي مي کرد.اين جويبار از ديواره هاي سنگي کوه بيرون مي زد و در ته دره روان مي شد.

خانه ي ماهي کوچولو و مادرش پشت سنگ سياهي بود؛ زير سقفي از خزه. شب ها ، دوتايي زير خزه ها مي خوابيدند. ماهي کوچولو حسرت به دلش مانده بود که يک دفعه هم که شده، مهتاب را توي خانه شان ببيند!

مادر و بچه ، صبح تا شام دنبال همديگر مي افتادند و گاهي هم قاطي ماهي هاي ديگر مي شدند و تند تند ، توي يک تکه جا ، مي رفتند وبر مي گشتند. اين بچه يکي يک دانه بودچون از ده هزار تخمي که مادر گذاشته بودتنها همين يک بچه سالم در آمده بود.

چند روزي بود که ماهي کوچولو تو فکر بود و خيلي کم حرف مي زد. با تنبلي و بي ميلي از اين طرف به آن طرف مي رفت و بر مي گشت و بيشتر وقت ها هم از مادرش عقب مي افتاد. مادر خيال ميکرد بچه اش کسالتي دارد که به زودي برطرف خواهد شد ، اما نگو که درد ماهي سياه از چيز ديگري است!

يک روز صبح زود، آفتاب نزده ، ماهي کوچولو مادرش را بيدار کرد و گفت:

«مادر، مي خواهم با تو چند کلمه يي حرف بزنم».

مادر خواب آلود گفتبچه جون ، حالا هم وقت گير آوردي! حرفت را بگذار براي بعد ، بهتر نيست برويم گردش؟ »

ماهي کوچولو گفتنه مادر ، من ديگر نمي توانم گردش کنم. بايد از اينجا بروم

مادرش گفتحتما بايد بروي؟»

ماهي کوچولو گفت: « آره مادر بايد بروم

مادرش گفتآخر، صبح به اين زودي کجا مي خواهي بروي؟»

ماهي سياه کوچولو گفتمي خواهم بروم ببينم آخر جويبار کجاست. مي داني مادر ، من ماه هاست تو اين فکرم که آخر جويبار کجاست و هنوز که هنوز است ، نتوانسته ام چيزي سر در بياورم. از ديشب تا حالا چشم به هم نگذاشته ام و همه اش فکر کرده ام. آخرش هم تصميم گرفتم خودم بروم آخر جويبار را پيدا کنم. دلم مي خواهد بدانم جاهاي ديگر چه خبرهايي هست

مادر خنديد و گفتمن هم وقتي بچه بودم ، خيلي از اين فکرها مي کردم. آخر جانم! جويبار که اول و آخر ندارد ؛همين است که هست! جويبار هميشه روان است و به هيچ جايي هم نمي رسد

ماهي سياه کوچولو گفتآخر مادر جان ، مگر نه اينست که هر چيزي به آخر مي رسد؟ شب به آخر مي رسد ، روز به آخر مي رسد؛ هفته ، ماه ، سال…… »

مادرش ميان حرفش دويد و گفتاين حرفهاي گنده گنده را بگذار کنار، پاشو برويم گردش. حالا موقع گردش است نه اين حرف ها

ماهي سياه کوچولو گفتنه مادر ، من ديگر از اين گردش ها خسته شده ام ، مي خواهم راه بيفتم و بروم ببينم جاهاي ديگر چه خبرهايي هست. ممکن است فکر کني که يك کسي اين حرفها را به ماهي کوچولو ياد داده ، اما بدان که من خودم خيلي وقت است در اين فکرم. البته خيلي چيزها هم از اين و آن ياد گرفته ام ؛ مثلا اين را فهميده ام که بيشتر ماهي ها، موقع پيري شکايت مي کنند که زندگيشان را بيخودي تلف کرده اند. دايم ناله و نفرين مي کنند و از همه چيز شکايت دارند. من مي خواهم بدانم که ، راستي راستي زندگي يعني اينکه توي يک تکه جا ، هي بروي و برگردي تا پير بشوي و ديگر هيچ ، يا اينکه طور ديگري هم توي دنيا مي شود زندگي کرد؟…..»

وقتي حرف ماهي کوچولو تمام شد ، مادرش گفتبچه جان! مگر به سرت زده ؟ دنيا!….. دنيا!…..دنيا ديگر يعني چه ؟ دنيا همين جاست که ما هستيم ، زندگي هم همين است که ما داريم…»

در اين وقت ، ماهي بزرگي به خانه ي آنها نزديک شد و گفتهمسايه، سر چي با بچه ات بگو مگو مي کني ، انگار امروز خيال گردش کردن نداريد؟»

مادر ماهي ، به صداي همسايه ، از خانه بيرون آمد و گفتچه سال و زمانه يي شده! حالا ديگر بچه ها مي خواهند به مادرهاشان چيز ياد بدهند

همسايه گفتچطور مگر؟»

مادر ماهي گفتببين اين نيم وجبي کجاها مي خواهد برود! دايم ميگويد مي خواهم بروم ببينم دنيا چه خبرست! چه حرف ها ي گنده گنده يي

همسايه گفتکوچولو ، ببينم تو از کي تا حالا عالم و فيلسوف شده اي و ما را خبر نکرده اي؟»

ماهي کوچولو گفتخانم! من نمي دانم شما «عالم و فيلسوف» به چه مي گوييد. من فقط از اين گردش ها خسته شده ام و نمي خواهم به اين گردش هاي خسته کننده ادامه بدهم و الکي خوش باشم و يک دفعه چشم باز کنم ببينم مثل شماها پير شده ام و هنوز هم همان ماهي چشم و گوش بسته ام که بودم

همسايه گفتوا ! … چه حرف ها

مادرش گفتمن هيچ فکر نمي کردم بچه ي يکي يک دانه ام اينطوري از آب در بيايد. نمي دانم کدام بدجنسي زير پاي بچه ي نازنينم نشسته

ماهي کوچولو گفتهيچ کس زير پاي من ننشسته. من خودم عقل و هوش دارم و مي فهمم، چشم دارم و مي بينم

همسايه به مادر ماهي کوچولو گفتخواهر ، آن حلزون پيچ پيچيه يادت مي آيد؟»

مادر گفتآره خوب گفتي ، زياد پاپي بچه ام مي شد. بگويم خدا چکارش کند

ماهي کوچولو گفتبس کن مادر! او رفيق من بود

مادرش گفترفاقت ماهي و حلزون ، ديگر نشنيده بوديم

ماهي کوچولو گفتمن هم دشمني ماهي و حلزون نشنيده بودم، اما شماها سر آن بيچاره را زير آب کرديد

همسايه گفتاين حرف ها مال گذشته است

ماهي کوچولو گفتشما خودتان حرف گذشته را پيش کشيديد

مادرش گفتحقش بود بکشيمش ، مگر يادت رفته اينجا و آنجا که مي نشست چه حرف هايي مي زد؟»

ماهي کوچولو گفتپس مرا هم بکشيد ، چون من هم همان حرف ها را مي زنم

چه دردسرتان بدهم! صداي بگو مگو ، ماهي هاي ديگر را هم به آنجا کشاند. حرف هاي ماهي کوچولو همه را عصباني کرده بود. يکي از ماهي پيره ها گفتخيال کرده اي به تو رحم هم مي کنيم؟»

ديگري گفتفقط يک گوشمالي کوچولو مي خواهد

مادر ماهي سياه گفتبرويد کنار ! دست به بچه ام نزنيد

يکي ديگر از آنها گفتخانم! وقتي بچه ات را، آنطور که لازم است تربيت نمي کني ، بايد سزايش را هم ببيني

همسايه گفتمن که خجالت مي کشم در همسايگي شما زندگي کنم

ديگري گفتتا کارش به جاهاي باريک نکشيده ، بفرستيمش پيش حلزون پيره

ماهي ها تا آمدند ماهي سياه کوچولو را بگيرند ، دوستانش او را دوره کردند و از معرکه بيرونش بردند. مادر ماهي سياه توي سر و سينه اش مي زد و گريه مي کرد و مي گفتواي ، بچه ام دارد از دستم مي رود. چکار کنم؟ چه خاکي به سرم بريزم؟»

ماهي کوچولو گفتمادر! براي من گريه نکن ، به حال اين پير ماهي هاي درمانده گريه کن

يکي از ماهي ها از دور داد کشيد: «توهين نکن ، نيم وجبي

دومي گفتاگر بروي و بعدش پشيمان بشوي ، ديگر راهت نمي دهيم

سومي گفتاين ها هوس هاي دوره ي جواني است، نرو

چهارمي گفتمگر اينجا چه عيبي دارد؟»

پنجمي گفتدنياي ديگري در کار نيست ، دنيا همين جاست، برگرد

ششمي گفتاگر سر عقل بيايي و برگردي ، آنوقت باورمان مي شود که راستي راستي ماهي فهميده يي هستي

هفتمي گفتآخر ما به ديدن تو عادت کرده ايم…..»

مادرش گفتبه من رحم کن، نرو!…..نرو

ماهي کوچولو ديگر با آن ها حرفي نداشت. چند تا از دوستان هم سن و سالش او را تا آبشار همراهي کردند و از آنجا برگشتند. ماهي کوچولو وقتي از آنها جدا مي شد گفتدوستان ، به اميد ديدار! فراموشم نکنيد

دوستانتش گفتندچطور ميشود فراموشت کنيم ؟ تو ما را از خواب خرگوشي بيدار کردي ، به ما چيزهايي ياد دادي که پيش از اين حتي فکرش را هم نکرده بوديم. به اميد ديدار ، دوست دانا و بي باک

ماهي کوچولو از آبشار پايين آمد و افتاد توي يک برکه ي پر آب. اولش دست و پايش را گم کرد ، اما بعد شروع کرد به شنا کردن و دور برکه گشت زدن. تا آنوقت نديده بود که آنهمه آب ، يکجا جمع بشود. هزارها کفچه ماهي توي آب وول مي خوردند.ماهي سياه کوچولو را که ديدند ، مسخره اش کردند و گفتندريختش را باش! تو ديگر چه موجودي هستي؟»

ماهي ، خوب وراندازشان کرد و گفتخواهش ميکنم توهين نکنيد. اسم من ماهي سياه کوچولو است. شما هم اسمتان را بگوييد تا با هم آشنا بشويم

يکي از کفچه ماهي ها گفتما همديگر را کفچه ماهي صدا مي کنيم

ديگري گفتداراي اصل و نسب

ديگري گفتاز ما خوشگل تر، تو دنيا پيدا نمي شود

ديگري گفتمثل تو بي ريخت و بد قيافه نيستيم

ماهي گفتمن هيچ خيال نمي کردم شما اينقدر خودپسند باشيد. باشد، من شما را مي بخشم ، چون اين حرفها را از روي ناداني مي زنيد

کفچه ماهي ها يکصدا گفتنديعني ما نادانيم؟»

ماهي گفت: « اگر نادان نبوديد ، مي دانستيد در دنيا خيلي هاي ديگر هم هستند که ريختشان براي خودشان خيلي هم خوشايند است! شما حتي اسمتان هم مال خودتان نيست

کفچه ماهي ها خيلي عصباني شدند ، اما چون ديدند ماهي کوچولو راست مي گويد ، از در ديگري در آمدند و گفتند:

« اصلا تو بيخود به در و ديوار مي زني .ما هر روز ، از صبح تا شام دنيا را مي گرديم ، اما غير از خودمان و پدر و مادرمان ، هيچکس را نمي بينيم ، مگر کرم هاي ريزه که آنها هم به حساب نمي آيند

ماهي گفتشما که نمي توانيد از برکه بيرون برويد ، چطور ازدنيا گردي دم مي زنيد؟»

کفچه ماهي ها گفتندمگر غير از برکه ، دنياي ديگري هم داريم؟»

ماهي گفتدست کم بايد فکر کنيد که اين آب از کجا به اينجا مي ريزد و خارج از آب چه چيزهايي هست

کفچه ماهي ها گفتندخارج از آّب ديگر کجاست؟ ما که هرگز خارج از آب را نديده ايم! هاهاهاها…. به سرت زده بابا

ماهي سياه کوچولو هم خنده اش گرفت. فکر کرد که بهتر است کفچه ماهي ها را به حال خودشان بگذارد و برود. بعد فکر کرد بهترست با مادرشان هم دو کلمه يي حرف بزند ، پرسيدحالا مادرتان کجاست؟»

ناگهان صداي زير قورباغه اي او را از جا پراند.

قورباغه لب برکه ، روي سنگي نشسته بود. جست زد توي آب و آمد پيش ماهي و گفتمن اينجام ، فرمايش؟»

ماهي گفتسلام خانم بزرگ

قورباغه گفتحالا چه وقت خودنمائي است ، موجود بي اصل و نسب! بچه گير آورده يي و داري حرف هاي گنده گنده مي زني ، من ديگر آنقدرها عمر کرده ام که بفهمم دنيا همين برکه است. بهتر است بروي دنبال کارت و بچه هاي مرا از راه به در نبري

ماهي کوچولو گفتصد تا از اين عمرها هم كه بکني ، باز هم يک قورباغه ي نادان و درمانده بيشتر نيستي

قورباغه عصباني شد و جست زد طرف ماهي سياه کوچولو. ماهي تکان تندي خورد و مثل برق در رفت و لاي و لجن و کرم هاي ته برکه را به هم زد.

دره پر از پيچ و خم بود. جويبار هم آبش چند برابر شده بود ، اما اگر مي خواستي از بالاي کوه ها ته دره را نگاه کني ، جويبار را مثل نخ سفيدي مي ديدي. يک جا تخته سنگ بزرگي از کوه جداشده بود و افتاده بود ته دره و آب را دو قسمت کرده بود. مارمولک درشتي ، به اندازه ي کف دست ، شکمش را به سنگ چسبانده بود. از گرمي آفتاب لذت مي برد و نگاه مي کرد به خرچنگ گرد و درشتي که نشسته بود روي شن هاي ته آب ، آنجا که عمق آب کمتر بود و داشت قورباغه يي را که شکار کرده بود ، مي خورد. ماهي کوچولو ناگهان چشمش افتاد به خرچنگ و ترسيد. از دور سلامي کرد. خرچنگ چپ چپ به او نگاهي کرد و گفت:

« چه ماهي با ادبي! بيا جلو کوچولو ، بيا

ماهي کوچولو گفتمن مي روم دنيا را بگردم و هيچ هم نمي خواهم شکار جنابعالي بشوم

خرچنگ گفتتو چرا اينقدر بدبين و ترسويي ، ماهي کوچولو؟»

ماهي گفت: “من نه بدبينم و نه ترسو . من هر چه را که چشمم مي بيند و عقلم مي گويد ، به زبان مي آورم

خرچنگ گفتخوب ، بفرماييد ببينم چشم شما چه ديد و عقلتان چه گفت که خيال کرديد ما مي خواهيم شما را شکار کنيم؟»

ماهي گفتديگر خودت را به آن راه نزن

خرچنگ گفتمنظورت قورباغه است؟ تو هم که پاک بچه شدي بابا! من با قورباغه ها لجم و براي همين شکارشان مي کنم. مي داني ، اين ها خيال مي کنند تنها موجود دنيا هستند و خوشبخت هم هستند ، و من مي خواهم بهشان بفهمانم که دنيا واقعا‏ً دست کيست! پس تو ديگر نترس جانم ، بيا جلو ، بيا

خرچنگ اين حرف ها را گفت و پس پسکي راه افتاد طرف ماهي کوچولو. آنقدر خنده دار راه مي رفت که ماهي ، بي اختيار خنده اش گرفت و گفتبيچاره! تو که هنوز راه رفتن بلد نيستي ، از کجا مي داني دنيا دست کيست؟»

ماهي سياه از خرچنگ فاصله گرفت. سايه يي بر آب افتاد و ناگهان، ضربه ي محکمي خرچنگ را توي شن ها فرو کرد. مارمولک از قيافه ي خرچنگ چنان خنده اش گرفت که ليز خورد و نزديك بود خودش هم بيفتد توي آب. خرچنگ ، ديگر نتوانست بيرون بيايد. ماهي کوچولو ديد پسر بچه ي چوپاني لب آب ايستاده و به او و خرچنگ نگاه مي کند. يک گله بز و گوسفند به آب نزديک شدند و پوزه هايشان را در آب فرو کردند. صداي مع مع و بع بع دره راپر کرده بود.

ماهي سياه کوچولو آنقدر صبر کرد تا بزها و گوسفندها آبشان را خوردند و رفتند. آنوقت ، مارمولک را صدا زد و گفت:

«مارمولک جان! من ماهي سياه کوچولويي هستم که مي روم آخر جويبار را پيدا کنم . فکر مي کنم تو جانور عاقل و دانايي باشي ، اينست که مي خواهم چيزي از تو بپرسم

مارمولک گفتهر چه مي خواهي بپرس

ماهي گفتدر راه ، مرا خيلي از مرغ سقا و اره ماهي و پرنده ي ماهيخوار مي ترساندند ، اگر تو چيزي درباره ي اين ها مي داني ، به من بگو

مارمولک گفتاره ماهي و پرنده ي ماهيخوار، اين طرف ها پيداشان نمي شود ، مخصوصاً اره ماهي که توي دريا زندگي مي کند. اما سقائک همين پايين ها هم ممکن است باشد. مبادا فريبش را بخوري و توي کيسه اش بروي

ماهي گفتچه کيسه اي؟»

مارمولک گفتمرغ سقا زير گردنش کيسه اي دارد که خيلي آب مي گيرد. او در آب شنا مي کند و گاهي ماهي ها ، ندانسته ، وارد کيسه ي او مي شوند و يکراست مي روند توي شکمش. البته اگر مرغ سقا گرسنه اش نباشد ، ماهي ها را در همان کيسه ذخيره مي کند که بعد بخورد

ماهي گفتحالا اگر ماهي وارد کيسه شد ، ديگر راه بيرون آمدن ندارد؟»

مارمولک گفتهيچ راهي نيست ، مگر اينکه کيسه را پاره کند. من خنجري به تو مي دهم که اگر گرفتار مرغ سقا شدي ، اين کار را بکني

آنوقت، مارمولک توي شكاف سنگ خزيد و با خنجر بسيار ريزي برگشت.

ماهي كوچولو خنجر را گرفت و گفتمارمولك جان! تو خيلي مهرباني. من نمي دانم چطوري از تو تشكر كنم

مارمولک گفتتشکر لازم نيست جانم! من از اين خنجرها خيلي دارم. وقتي بيکار مي شوم ، مي نشينم از تيغ گياه ها خنجر مي سازم و به ماهي هاي دانايي مثل تو مي دهم

ماهي گفتمگر قبل از من هم ماهي يي از اينجا گذشته؟»

مارمولک گفتخيلي ها گذشته اند! آن ها حالا ديگر براي خودشان دسته اي شده اند و مرد ماهيگير را به تنگ آورده اند

ماهي سياه گفتمي بخشي که حرف ، حرف مي آورد. اگر به حساب فضولي ام نگذاري ، بگو ببينم ماهيگير را چطور به تنگ آورده اند؟»

مارمولک گفتآخر نه که با همند ، همينکه ماهي گير تور انداخت ، وارد تور مي شوند و تور را با خودشان مي کشند و مي برند ته دريا

مارمولک گوشش را گذاشت روي شکاف سنگ و گوش داد و گفت: « من ديگر مرخص مي شوم ، بچه هايم بيدار شده اند

مارمولک رفت توي شکاف سنگ. ماهي سياه ناچار راه افتاد. اما همينطور سئوال پشت سر سئوال بود که دايم از خودش مي کردببينم ، راستي جويبار به دريا مي ريزد؟ نکند که سقائک زورش به من برسد؟ راستي ، اره ماهي دلش مي آيد هم جنس هاي خودش را بكشد و بخورد؟ پرنده ي ماهيخوار، ديگر چه دشمني با ما دارد؟

ماهي کوچولو، شنا کنان ، مي رفت و فکر مي کرد. در هر وجب راه چيز تازه اي مي ديد و ياد مي گرفت. حالا ديگر خوشش مي آمد که معلق زنان از آبشارها پايين بيفتد و باز شنا کند. گرمي آفتاب را بر پشت خود حس مي کرد و قوت مي گرفت.

يک جا آهويي با عجله آب مي خورد. ماهي کوچولو سلام کرد و گفت:

«آهو خوشگله ، چه عجله اي داري؟»

آهو گفتشکارچي دنبالم کرده ، يک گلوله هم بهم زده ، ايناهاش

ماهي کوچولو جاي گلوله را نديد اما از لنگ لنگان دويدن آهو فهميد که راست مي گويد. يک جا لاک پشت ها در گرماي آفتاب چرت مي زدند و جاي ديگر قهقهه ي کبک ها توي دره مي پيچيد. عطرعلف هاي کوهي در هوا موج مي زد و قاطي آب مي شد.

بعد از ظهر به جايي رسيد که دره پهن مي شد و آب از وسط بيشه يي مي گذشت. آب آنقدر زيآد شده بود که ماهي سيآه ، راستي راستي ، کيف مي کرد. بعد هم به ماهي هاي زيادي برخورد. از وقتي که از مادرش جدا شده بود ، ماهي نديده بود. چند تا ماهي ريزه دورش را گرفتند و گفتندمثل اينکه غريبه اي ، ها؟»

ماهي سياه گفتآره غريبه ام. از راه دوري مي آيم

ماهي ريزه ها گفتندکجا مي خواهي بروي؟»

ماهي سياه گفتمي روم آخر جويبار را پيدا کنم

ماهي ريزه ها گفتندکدام جويبار؟»

ماهي سياه گفتهمين جويباري که توي آن شنا مي کنيم

ماهي ريزه ها گفتندما به اين مي گوييم رودخانه

ماهي سياه چيزي نگفت. يکي از ماهي هاي ريزه گفتهيچ مي داني مرغ سقا نشسته سر راه ؟»

ماهي سياه گفتآره ، مي دانم

يکي ديگر گفتاين را هم مي داني که مرغ سقا چه کيسه ي گل و گشادي دارد؟»

ماهي سياه گفتاين را هم مي دانم

ماهي ريزه گفتبا اينهمه باز مي خواهي بروي؟»

ماهي سياه گفتآره ، هر طوري شده بايد بروم

به زودي ميان ماهي ها چو افتاد که: ماهي سياه کوچولويي از راه هاي دور آمده و مي خواهد برود آخر رودخانه را پيدا کند و هيچ ترسي هم از مرغ سقا ندارد! چند تا از ماهي ريزه ها وسوسه شدند که با ماهي سياه بروند، اما از ترس بزرگترها صداشان در نيامد. چند تا هم گفتنداگر مرغ سقا نبود ، با تو مي آمديم ، ما از کيسه ي مرغ سقا مي ترسيم

لب رودخانه دهي بود. زنان و دختران ده توي رودخانه ظرف و لباس مي شستند. ماهي کوچولو مدتي به هياهوي آن ها گوش داد و مدتي هم آب تني بچه ها را تماشا کرد و راه افتاد. رفت و رفت و رفت، و باز هم رفت تا شب شد. زير سنگي گرفت خوابيد.نصف شب بيدار شد و ديد ماه ، توي آب افتاده و همه جا را روشن کرده است.

ماهي سياه کوچولو ماه را خيلي دوست داشت. شب هايي که ماه توي آب مي افتاد ، ماهي دلش مي خواست که از زير خزه ها بيرون بخزد و چند کلمه يي با او حرف بزند ، اما هر دفعه مادرش بيدار مي شد و او را زير خزه ها مي کشيد و دوباره مي خواباند.

ماهي کوچولو پيش ماه رفت و گفتسلام ، ماه خوشگلم

ماه گفتسلام ، ماهي سياه کوچولو! تو کجا اينجا کجا ؟»

ماهي گفتجهانگردي مي کنم

ماه گفتجهان خيلي بزرگ ست ، تو نمي تواني همه جا را بگردي

ماهي گفتباشد ، هر جا كه توانستم ، مي روم

ماه گفتدلم مي خواست تا صبح پيشت بمانم. اما ابر سياه بزرگي دارد مي آيد طرف من که جلو نورم را بگيرد

ماهي گفتماه قشنگ! من نور تو را خيلي دوست دارم ، دلم مي خواست هميشه روي من بتابد

ماه گفتماهي جان! راستش من خودم نور ندارم. خورشيد به من نور مي دهد و من هم آن را به زمين مي تابانم . راستي تو هيچ شنيده يي که آدم ها مي خواهند تا چند سال ديگر پرواز کنند بيايند روي من بنشينند؟»

ماهي گفتاين غير ممکن است

ماه گفتکار سختي است ، ولي آدم ها هر کار دلشان بخواهد …»

ماه نتوانست حرفش را تمام کند. ابر سياه رسيد و رويش را پوشاند و شب دوباره تاريک شد و ماهي سياه ، تک و تنها ماند. چند دقيقه ، مات و متحير ، تاريکي را نگاه کرد. بعد زير سنگي خزيد و خوابيد.

صبح زود بيدار شد. بالاي سرش چند تا ماهي ريزه ديد که با هم پچ پچ مي کردند. تا ديدند ماهي سياه بيدار شد ، يکصدا گفتندصبح به خير

ماهي سياه زود آن ها را شناخت و گفتصبح به خير! بالاخره دنبال من راه افتاديد

يکي از ماهي هاي ريزه گفتآره ، اما هنوز ترسمان نريخته

يکي ديگر گفتفکر مرغ سقا راحتمان نمي گذارد

ماهي سياه گفتشما زيادي فکر مي کنيد. همه اش که نبايد فکر کرد. راه که بيفتيم ، ترسمان به کلّي مي ريزد

اما تا خواستند راه بيفتند ، ديدند که آب دور و برشان بالا آمد و سرپوشي روي سرشان گذاشته شد و همه جا تاريک شد و راه گريزي هم نماند. ماهي سياه فوري فهميد که در کيسه ي مرغ سقا گير افتاده اند.

ماهي سياه کوچولو گفتدوستان! ما در کيسه ي مرغ سقا گير افتاده ايم ، اما راه فرار هم به کلّي بسته نيست

ماهي ريزه ها شروع کردند به گريه و زاري ، يکيشان گفتما ديگر راه فرار نداريم. تقصير توست که زير پاي ما نشستي و ما را از راه در بردي

يکي ديگر گفتحالا همه ي ما را قورت مي دهد و ديگر کارمان تمام است

ناگهان صداي قهقهه ي ترسناکي در آب پيچيد. اين مرغ سقا بود که مي خنديد. مي خنديد و مي گفتچه ماهي ريزه هايي گيرم آمده! هاهاهاهاهاراستي که دلم برايتان مي سوزد! هيچ