خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

محمد صنعتی

داستانهای کوتاه صادق چوبک وصف رابطه‌های برزخی در دوزخ گندآلود و هراس‌آور و تحمل‌ناپذیر زیستگاهی است که گریز و رهایی از آن جز در آرزو نمی‌گنجد. همه آروزی رهایی در سر دارند اما به اجبار «عادت و ترس» بر جای خود میخکوب شده‌اند. ترس و بدبینی و بی‌اعتمادی چنان در خویشتن آنها خانه کرده است که از سایه خود نیز می‌هراسند. در کثافت و مدفوع خود غوطه‌ورند و فراتر از ابتدایی‌ترین نیازهای خود نمی‌روند، زیرا هیچ‌گاه این نیازها به درستی تأمین نبوده‌اند. همه با هم یگانه و بیگانه‌اند. در گریز از تنهایی، ناامنی و وحشت از چوب خیزران، در کنار یکدیگر پناه می‌جویند، تا دریابند هر کدام چوب خیزرانی دارند و منتظر افتادن دیگری‌اند تا بر سر فروافتاده فرود آورند. به هم وابسته و از هم بیزارند، زیرا دو نیازمند و ناتوانند و از این ناتوانی رنج می‌برند و در خود احساس حقارت و زبونی می‌کنند و از این احساس شرمنده و سرافکنده‌اند. پس، از وابستگی بیزارند و آرزوی رهایی در سر می‌پرورانند و برزخ رابطه در اینجاست؛ در این «احساس دوگانه»(۱) متناقض، که در هر جا و هر رابطه‌ای تکرار می‌شود؛ انگار میخ زنجیرشان را در یک نقطه کوبیده‌اند و آنها به اجبار به دور خود می‌چرخند. برای درک اینکه چگونه صادق چوبک طرح رفتاری و ساختار روانی خاصی را به صُوَر گوناگون و در وضعیتهای به ظاهر متفاوت در داستانهای خود تکرار می‌کند، به جای تحلیل یک داستان، به تحلیل چند داستان کوتاه او می‌پردازیم، تا این خطوط مشترک و درونمایه یگانه و یا طرح هسته‌ای آنها را دریابیم. «انتری که لوطیش مرده بود»، «مردی در قفس»، «بعد از ظهر آخر پاییز»، «قفس»، «چرا دریا توفانی شده بود» و «همراه» داستانهایی هستند که برای این منظور برگزیده شده‌اند. «دو تن به از یک تن‌اند. زیرا پاداش نیکویی برای رنجشان خواهند یافت. چون هرگاه یکی از پای افتد، دیگری وی را بر پا بدارد. اما وای بر آنکه تنها افتد، زیرا کسی را نخواهد داشت که در برخاستن وی را یاری دهد.» (باب چهارم، کتاب جامعه)

این چند خط را صادق چوبک به عنوان پیش نوشتاری در آغاز داستان «همراه» می‌آورد، اما داستان با این خطوط پایان می‌گیرد:
«و آنکه بر پای بود، دهان خشک بگشود و لثه نیلی بنمود و دندانهای زنگ شره خورده به گلوی همره درمانده فروبرد و خون فسرده از درون رگهایش مکید و برف سپید پوک خشک، برف خونین پر شاداب گشت.»
اگر «کتاب جامعه» از دو یاور همراه سخن می‌گوید، چوبک دو همراهی را توصیف می‌کند که نه اعتمادی بین آنهاست و نه مهر و عشقی. به دور از ارضای نیازهای ابتدایی، گاه دو بیگانه‌اند، گاه دو دشمن که ناگزیر و از سر اتفاق در کنار یکدیگرند و رابطه‌ای برزخی، متزلزل و بلاتکلیف را تجربه می‌کنند. نیروی مرموزی آنها را به هم بسته است.
«باز هم از همان راهی که آمده بود، از همان راهی که فرار پیروزمندانه و در جستجوی آزادی از آن شده بود، برگشت. نیرویی او را به پیش لاشه تنها موجودی که تا چشمش روشنایی روز دیده بود او را شناخته بود می‌کشانید. حس کرده بود که بودنش بی‌لوطیش کامل نیست. با رضایت و خواستن پُرشوقی رفت به سوی کهنه‌ترین دشمن خودش که هنوز پس از مرگ نیز زنجیر او را به سوی خودش می‌کشید. زنجیرش را به دنبالش می‌کشانید و می‌رفت. ولی این زنجیر بود که او را می‌کشانید.»(انتری که لوطیش مرده بود)

در داستان «مردی در قفس»، که به تعبیری می‌توان گفت واگردان داستان «انتری که لوطیش مرده بود» است، رابطه سید حسن خان با سگش، «راسو»، همین‌گونه متزلزل و لرزان است، گو اینکه به حد دشمنی نمی‌رسد.
«اگه من اقبال داشتم، تو این دنیای گل و گشاد، دلم را به تو تنها خوش نمی‌کردم که تو هم سر به‌در بشی و فیلت یاد هندستون کنه.»(مردی در قفس)

راسو زبان نمی‌گشاید تا ببینیم احساسش به سید حسن خان چه شباهتی به احساس «مخمل» به «لوطی» دارد، ولی می‌توان احساس او را در انتهای داستان کوتاه «مردی در قفس» حدس زد، آنگاه که سید حسن خان در خودش مچاله شده و از پا افتاده، جلویش در دو قدمی راسو با سگ غریبه ته‌به‌ته به هم قفل شده بودند و از بودن یک آدمیزاد مچاله شده در دو قدمی خودشان هیچ شرم و خجالتی نداشتند. حتی رابطه «کهزاد» و «زیور» در داستان «چرا دریا توفانی شده بود» به همین اندازه بی‌اعتبار و نامطمئن است. نیرویی مانند همان زنجیر «مخمل»، کهزاد را به سوی زیور در بوشهر می‌کشاند؛ در حالی که کهزاد خود را در مورد وفاداری زیور می‌فریبد، و از توفانهای بوشهر، جایی که زیور به آن چسبیده است، می‌هراسد. رابطه «اصغر سپوریان» در «بعد از ظهر آخر پاییز» با معلمش یا با مادرش همین طرح را تعقیب می‌کند. هیچ رابطه‌ای مطمئن نیست. در هر رابطه کششی بر اساس نیازهای ابتدایی، مانند غذا و تماس جسمی و ارضای جنسی و در حد گسترده‌ترش نوعی نیاز به مراقبت و پرستاری، وجود دارد. این همان نیروی مرموزی است که آنها را به سوی «آبژکتی»(۲) ناخوشایند می‌کشاند و از سوی دیگر، احساس ترس و بی‌اعتمادی است نسبت به آبژکتی سخت‌گیر، مسلط و تنبیه‌کننده که قادر است فرد را طرد کند، محروم کند و یا از هستی ساقط سازد. در بعضی از داستانها جنبه‌ای یا جنبه‌هایی از این آبژکت و این رابطه تصویر شده‌اند و در بعضی دیگر، مانند «انتری که لوطیش مرده بود»، بیشتر این جنبه‌ها نمایانند. به این معنی که این طرح رفتاری کاملاً در همه داستانها تکرار نشده، گاهی تنها بخشی از آن طرح هست و گاه داستانها مکمل یکدیگرند. مخمل پس از فرار لوطی درمی‌یابد که «بدون لوطیش، وجودش کامل نیست»، ناتوان و زبون است، حتی قادر نیست از خود دفاع کند. تا چشم باز کرده بود، لوطی به او غذا داده بود، دود داده بود و از او حفاظت کرده بود و حالا که لوطی مرده بود، پس از آن گریز نافرجام، مخمل درمی‌یابد که چقدر به لوطی وابسته است. «لوطی برایش همزادی بود که بی‌او وجودش ناقص بود، مثل این بود که نیمی از مغزش فلج شده است و کار نمی‌کند.»
چوبک در داستانهایش وابستگی را به صورتهای مختلف نشان می‌دهد نه تنها وابستگی به آدمها، به حیوانات، به اشیاء، بلکه وابستگی به تریاک را گاه چنان به دقت تصویر می‌کند که گویی این آدمها نوزادان شیرخواره‌اند، همان‌گونه ناتوان و وابسته که به تأخیر انداختن ارضای نیاز برایشان جانکاه و زجرآور است. رسیده و نرسیده، بایستی منقل و وافور را بگذارند و پستانک وافور را چنان بمکند که انگار پستان مادر است.
«عباس لبهایش را به پستانک وافور چسبانده بود و آن را مِک می‌زد. هولکی و پُراشتها مک می‌زد. تمام نیرویش را برای مکیدن به کار می‌برد، گویی بیرون زندگی ایستاده بود و زندگیش را چکه‌چکه از توی نی می‌مکید.»(چرا دریا توفانی شده بود)
لوطی جهان و سید حسن خان هم همین‌گونه رفتار می‌کنند و حتی مخمل و راسو را هم مبتلا کرده‌اند، طوری که مخمل بایستی ساعتها منتظر بماند و به هر ساز لوطی برقصد تا لوطی به او دودی بدهد. وضع و حال راسو نیز بهتر از این نیست. محروم شدن از این «لذت دهانی»(۳) را نمی‌توانند تحمل کنند، گویی در شیرخوارگی خود تثبیت شده‌اند و جدایی از مادر و پستانک برایشان نشانه گرسنگی، مرگ و نابودی است. به این سبب، به آن که منبع غذا و دود است چسبیده‌اند.
چوبک رابطه مخمل را با لوطی ناشی از «عادت و ترس» توصیف می‌کند. هر وقت لوطی میخ زنجیر مخمل را به زمین می‌کوبید:
«او دیگر همان‌جا اسیر می‌شد. همان‌جا وصله زمین می‌شد. هیچ زور ورزی نمی‌کرد. عادت و ترس او را سر جایش میخکوب می‌کرد.»
ممکن است تصور شود که این «ترس» تنها ترس مخمل از چوب خیزران است، که چنین نیست.
«بدترین کیفر برای مخمل تحمل گرسنگی و بی‌دودی بود. جهان وقتی که کینه شتری‌اش گل می‌کرد او را گرسنه و بی‌دود می‌گذاشت و بهش خوراک نمی‌داد.»
گو اینکه، این ترس در وهله اول ترس از گرسنگی و بی‌دودی است، ولی در ادامه به ترس دیگری نیز منجر می‌شود و آن ترس از تنها ماندن و بی‌دفاع بودن است.
«راه و چاه را نمی‌دانست، نه خوراک داشت، نه دود داشت و نه سلاح کاملی که بتواند با آن با محیط خودش دست و پنجه نرم کند. گوشت تنش در برابر محیط زمخت و آسیب‌رسان، زبون و بی‌مقاومت و ازبین‌رونده بود.»
از این‌روست که برای مخمل، و نیز برای هر کودکی، «جدایی» اضطراب‌آور و هراس‌انگیز است. اما ترس همین‌جا پایان نمی‌گیرد. ترس از مجازات، خط کش و چوب خیزران، کارد قصاب و تبر تبردارها و قفس مرغ‌دارها و قناری‌دارها نیز همه وحشت‌انگیزند.
رشد «من» کودک، در وهله اول، در رابطه با مادر است و بعد پدر و دیگر اعضای خانواده و بعد تمامی ساختار اجتماعی. حال، اگر این رابطه‌ها ترس‌آور باشند و درونی شوند، همه آبژکت‌های درونی‌شده(۴) نیز ترس‌آور خواهند بود. و چون درونی می‌شوند مثل این است که کودک از سر عادت از آنها بترسد و ترس را که جزیی از او شده است، به تمامی محیط خود فرابیفکند.(۵) به این سبب است که «ترس» از مرزهای رابطه مخمل با لوطی جهان فراتر می‌رود و به رابطه مخمل با جهان او تعمیم پیدا می‌کند.
«نگاه لوطیش پشتش را می‌لرزاند. از او قبل از همه‌کس می‌ترسید. از او بیزار بود. زندگیش جز ترس از محیط خودش برایش چیز دیگر نبود. از هر چه دور و ورش بود وحشت داشت. به تجربه یافته بود که همه دشمن خونی او هستند.»
اما این تنها مخمل نیست که ترس وجود او را آکنده است، لوطی جهان نیز با آن همه «کیایی» از انترش می‌ترسد.
«از انتر، حیوونی حرومزاده‌تر تو دنیا نبود و تا چشم آدمو می‌پایید، زهرش را می‌ریخت و یک وقت می‌دیدی آدمو تو خواب خفه می‌کرد.»
به این سبب، همیشه میخ طویله زنجیز مخمل را تا حلقه‌اش قرص و قایم تو زمین می‌کوبید، گویی لوطی نیز در همان جهان پرورش یافته بود که انترش، جهانی «پُر از ترس» و ناامنی که در آنجا به هیچ آدمیزادی نمی‌توان اعتماد کرد. چون هیچ آدمیزادی قابل اعتماد نیست، از آن‌رو که نمی‌توان بر او چیره شد و مهارش کرد، پس با حیوانات و اشیا رابطه برقرار می‌کند، با این تصور که حیوانات و اشیاء همیشه در اختیار او هستند. ولی در این داستانها این آبژکت‌ها هم قابل اعتماد نیستند. یک نمونه‌اش مخمل است. نمونه‌های دیگر را در داستان «مردی در قفس» می‌بینیم. سید حسن خان، به دلیل تجربه تلخ از دست دادن زنش (سودابه)، از آدمیزاد فراری است و تنها به اشیاء و سگش (راسو) دلبسته است. یا «همانطور که به تریاک عادت کرده بود به راسو هم عادت کرده بود.» رابطه خود را با «قلمتراش دسته صدفی» که «از روی میز یک رفیق صمیمی هندی خودش دزدیده بود و به این قلمتراش علاقه و هم کینه شدیدی داشت» به زیبایی توصیف می‌کند. نمی‌داند چرا این قلمتراش را دزدیده است و فکر می‌کند «شاید برای اینکه در نهان، کاری انجام داده باشد» (توجه کنیم به کارهای پنهانی مخمل، به دور از چشم لوطی، اصغر سپوریان به دور از چشم مادر و معلم و بچه‌ها) و رابطه سید حسن خان با قلمتراش بر اساس این علاقه و کینه است. و با این احساس دوگانه به این قلمتراش عادت کرده است، همان‌طور که انتر به لوطیش یا قناری به قفس خود.
«اما قناری‌ها چون از اول به قفس عادت کرده بودند و بلد نبودند آزاد بپرند به چند خیز خود را روی علفهای خشکیده چینه باغ انداختند و با آشفتگی و ترس سرهایشان را به این طرف و آن طرف حرکت می‌دادند…» (مردی در قفس)
مانند انتر که وقتی لوطی می‌میرد چند لحظه‌ای احساس می‌کند آزاد است، ولی…
«به ناگهان چشمش به زنجیر افتاد… تا خودش را شناخته بود، مانند کفچه ماری دور او چنبر زده بود. هم او را کشیده بود و هم او را در میان گرفته بود و هم راه فرار را بر او بسته بود، مانند عضوی از اعضای تنش بود. آن را خوب می‌شناخت و مانند لوطیش و همه‌چیز دیگر ازش بیزار بود.»
از آنجا که زنجیر مانند عضوی از اعضای تنش بود، یعنی درونی شده بود، پس آزاد شدن از لوطی آزاد شدن از زنجیر نبود.
«اما دید زنجیر هم دنبالش راه افتاد و آن هم با او ورجه‌ورجه می‌کرد. آن هم با او شادی می‌کرد. او هم رها شده بود… اما هر دو به هم بسته بودند… مخمل پکر شد… برزخ شد… اما چاره نداشت.»
زیرا زنجیر پاره‌ای از او بود، گویی همزاد او بود و وجودش بدون این آبژکت معنی و مفهومی نداشت، چه در گذشته، چه در حال و چه در آینده. این زنجیر است که تعیین‌کننده روابط اوست. زنجیر او را به آبژکتی پیوند می‌دهد که خصوصیات لوطی جهان را داشته باشد، چرا که انتر جز این جهانی را تجربه نکرده و نیازموده است. جهان او لوطی و زنجیر است و معرکه و تریاک و چوب خیزران و تسلیم. و تسلیم تضمین بقای اوست. از آنجا که هنوز آنقدر رشد نیافته است تا بتواند نیازهای خود را مرتفع سازد، به دیگری چسبیده است، همان‌گونه که بچه‌ای شیرخواره- ناتوان و بی‌دفاع- به مادرش وابسته است.
صادق چوبک گاه از زبان خود و گاه از زبان شخصیتهای داستانهایش این موجودات را ناقص‌الخلقه می‌خواند، گویی هم به دلیل نیازشان و ناتوانی در رفع این نیازها، ناقص‌الخلقه‌اند.
«این آدم ناقص‌الخلقه واخورده هم، مثل تمام مردم، در مقابل احتیاجات طبیعی خودش زبون و بیچاره بود. او هم ناچار بود که به تلافی و کفاره چند لقمه غذایی که می‌خورد…»(مردی در قفس)
و در «بعد از ظهر آخر پاییز» شاگردهای کلاس آن‌گونه توصیف می‌شوند، مثل اینکه نقصی در خلقت آنهاست. «بیشتر به توله‌سگ شبیه بودند تا به آدمیزاد». و راسو، سگ سید حسن خان، به دلیل احساسهای جنسی، شبه‌آدمیزاد می‌شود و انتر چیزی است بین آدمیزاد و میمون، همان‌طور که اصغر سپوریان چیزی است بین حیوان و آدمیزاد، خط کش آقا معلم را مانند چوب خیزران لوطی بالای سر دارد و داد و هوار تحقیرکننده و توهین‌آمیز معلم بر سرش فرود می‌آید.
«آهای سپوریان گوساله! آهای تخم سگ! (…)،‌ اینا رو واسه‌ی تو می‌گم که فردا که روز امتحانه مثل خر لنگ توی گِل نمونی.»
و اصغر سپوریان، مانند گوساله‌ای، توله‌سگی، خر لنگی، باید منتظر دست دیگری باشد تا به او غذا برساند. و از آنجا که بی‌دفاع است به مش رسولی پناه ببرد تا هوایش را داشته باشد. ولی در عوض هر وقت که مش رسول اراده کند، «اصغر مانند انتر» جلویش خم شود و بعد بچه‌ها، به سرکردگی رجبعلی، به او «هِرهِر بخندن»، مانند تماشاچیان معرکه لوطی که به انتر می‌خندند.
«اینها بودند که سنگ و میوه گندیده و چوب و استخوان و کفش پاره… به سوی او می‌انداختند و همه می‌خواستند که او کونش را هوا کند و جای دشمن را به آنها نشان دهد.»
آن‌وقت که انتر چنین کند، لوطی به او غذا می‌دهد و دود می‌دهد وگرنه او را تنبیه خواهد کرد. ازاین‌رو، مخمل موجودی شده بود که:
«از خودش هیچ اختیاری نداشت. هر چه می‌کرد، مجبور بود. هر چه می‌دید، مجبور و هر چه می‌خورد، مجبور بود. از خودش هیچ اختیاری نداشت.
زنجیری داشت که سرش به دست کس دیگری بود و هر جا که زنجیردار می‌خواست می‌کشیدش. هیچ دست خودش نبود. تمام عمرش کشیده شده بود.»
و این دایره‌ی بسته آنهاست که حتی وقتی لوطی می‌میرد، قفس باز می‌شود، زنجیر از هم می‌گسلد، گویی هیچ تغییر نکرده است، زیرا که آبژکت درونی شده است.
«او دور دایره‌ای چرخ می‌خورد که نمی‌دانست از کجای محیطش شروع کرده و چند بار از جایگاه شروع گذشته.»(انتری که لوطیش مرده بود)
آنها قفس و زنجیر را با خود دارند و هر کجا بگریزند، آسمان همین رنگ خواهد بود. باید در قفسی چون «منجلاب» فرش شده از فضله و خاک و کاه و پوست ارزن زندگی کنند و راه گریزی نداشته باشند. مانند مرغان در داستان «قفس». همان‌گونه که سید حسن خان مجبور بود مدتها توی مستراح بد‌بو و دخمه‌مانند خانه‌ی خود بنشیند و بوی گند بالا بکشد. این گند و کثافت را همه‌جا می‌بینیم. صادق چوبک در هر داستانی با جزئیات مشمئزکننده و تهوع‌آوری این مدفوعات، از خون دلمه و چرک بدن گرفته تا تُف و مُف و عرق و فضله و مدفوع، را توصیف می‌کند. گویی آدمها نه تنها در خورد و خوراک که در مورد دفع هم مسأله دارند.
«مجبور بود… روی یک پا بنشیند و با عجز و انکسارش فانوس چین بشود و نفس‌نفس بزند و آنچه را با لذت و حرص خورده بود، با اکراه پس بدهد. این از قیودی بود که او را پیش خودش کودک می‌کرد.»(مردی در قفس)

مثل اینکه بعضی از این آدمها می‌خواهند به این آبژکتهای تنفرانگیز خود کثافت بزنند؛ یعنی، به محیطی که در آن این‌همه اجبار و ترس هست تف بیاندازند. بعضی دیگر از موجودات بیچاره و درمانده، می‌خواهند خودشان و محیطشان را مهار کنند. بنابراین، به همه چیز چسبیده‌اند. هیچ آبژکتی را نمی‌توانند از خود دور کنند. حتی اگر این آبژکت «مفی» باشد بین انگشتان اصغر سپوریان و یا قلمتراشی یا حتی سگی یا تکه مدفوعی در تملک سید حسن خان که خود مانند معلم اصغر سپوریان، و لوطی جهان «ابرمنی» است سختگیر و بی‌رحم و طردکننده که فرمان می‌دهد، انتقاد می‌کند، سرزنش می‌کند، و اگر دست از پا خطا کنند، می‌تواند گلویشان را مانند «بیخ بال جوجه ریغونه» بچسبد و در بیرون قفس کاردی تیز و کهن بر گلویشان مالیده می‌شود. ترس از این سهراب‌کُشی است که تن اصغر سپوریان و مخمل و مرغ و خروسهای توی قفس را به لرزه درمی‌آورد، زیرا گویی هر پدری بالقوه پسرکُشی است و یا دست کم اخته‌کننده است.

بنابراین، آنچه در این افراد می‌بینیم، «منی»(۶) است که نه چندان رشدیافته و یکپارچه است که بر جای خود بایستد و از خود دفاع کند و نه چندان ظریف و شکننده که با نسیمی در هم بشکند. آنقدر رشد یافته است تا با آبژکت خود رابطه‌ای با «احساس دوگانه» برقرار کند. آنها به ناتوانی و زبونی خود آگاهند و نسبت به این کوچکی و زبونی احساس ناخوشایندی دارند. از سویی در دام امیال غریزی «آن»(۷) خود اسیرند و توان مهار آن را ندارند. از سویی دیگر، در زیر چوب خیزران «ابرمنی»(۸) مقتدر پشت خم کرده‌اند. «منی» در زیر فشار این «آن» ناآرام و آن «ابرمن» تنگ‌نظر. جرأت عرضه اندام ندارد. همیشه می‌ترسد. از همه چیز می‌ترسد، از انتقاد و تنبیه گرفته تا جدایی و طردشدگی؛ زیرا همه در یک معنی خلاصه می‌شوند و آن هم «مرگ» است، مرگی را که به دیگران و محیط خود فرامی‌افکند تا درون خود را آرام سازد. ما مرگ را همه‌جا می‌بینیم، در کارد دارهای آخر «قفس» و «بعدازظهر آخر پاییز» یا در تبردارهای آخر «انتری که لوطیش مرده بود» یا در شاهینی که از آسمان فرود می‌آید، یا در نمادی مانند قلمتراش دسته صدفی یا حتی در غرش توفان پایان «چرا دریا توفانی شده بود» و نیز در مرگی که واقع می‌شود و یا واقع شده است، در لاشه‌ی لوطی، در بدن مچاله‌شده‌ی سید حسن خان و مرغها و جوجه‌هایی که کشته می‌شوند.
کودکی که در رابطه با آبژکت(۹) خود، از مرحله «جدایی- فردشوندگی»(۱۰) نگذشته است و آن را به درستی تجربه نکرده است، منابع سازنده درونی خود را نخواهد شناخت و نمی‌تواند از آنها بهره‌برداری کند. بنابراین، وابسته باقی می‌ماند. گویی همه مانند سید حسن خان پایشان را از دست داده‌اند و چوب زیر بغل لازم دارند تا راه بروند؛ مثل اینکه مادرانشان در مرحله «همزیستاری»(۱۱) همان‌قدر به آنها یاری داده‌اند تا تنها نیازهای مادرانه‌ی خود را ارضاء کنند؛ محبت و پرستاری را به آن‌گونه عرضه کرده‌اند تا کودک همیشه کودک بماند، تا آنها بتوانند کودکی محرومیت‌کشیده‌ی خود را در کودک خود ببینند و آن را جبران کنند و کودک، کودک می‌ماند. پس همیشه پرستار و مسول لازم دارد و اینجاست که میخ طویله زنجیر مخمل کوبیده شده است.
روابط وابسته آن‌گونه‌اند که هم فرد می‌خواهد نیازهای وابستگی خود را در آن رابطه مرتفع سازد و هم این نیازها را انکار می‌کند و نسبت به رابطه خشمگین است، آنگاه که با ناکامی مواجه می‌شود یا مثل اصغر سپوریان به پندار پناه می‌برد و یا مثل مخمل سرِ بزنگاه کار نمی‌دهد. البته باید متوجه بود که تنها کتک‌خوردن نیست که مخمل را آتشی می‌کند، «بدترین کیفر برای مخمل گرسنگی و بی‌دودی» است، همان‌طور که بزرگترین لذت برای اصغر سپوریان «شیرین پلوی چرب با خرما و مغز بادام و خورش قورمه‌سبزی چرب…» است؛ می‌تواند در ازای «کباب با ماس» یا یک «خرمالوی دُرُسّه» خودش را تسلیم کند. اگر نمی‌خواهد دیگران مادر او را (یا جانشینش را) که در قصابی نشسته است ببینند، این تنها از فقر بیرونی خود نیست که شرمنده است، از فقری درونی‌شده شرمنده است. همان ناتوانی انسانی وابسته، که از نیاز وابستگی خود شرمنده است و به آنکه وی را وابسته کرده است خشمگین و پرخاشگر.
اما وابسته‌کننده، خود گفتار همین کاستی بوده است. این فقط موش تنفرانگیز مستراح نیست که زندگی انگلی دارد، بلکه خود سید حسن خان نیز چنین زندگی‌ای دارد؛ تنها تفاوت در این است که موش «پولی ندارد که تنزیل بدهد.» لوطی جهان هم به نوعی زندگی انگلی دارد. زنجیر وابستگی، حلقه به حلقه، به گردن همه آنهاست. مثل مرغان در قفس باید به فضله‌های یکدیگر نوک بزنند و اگر یکی به جای فضله زرده تخم‌مرغی بی‌پوسته دفع کند، آن نیز چنان آلوده شده است که خود فضله‌ای است که به دهان قفس‌دار می‌رود.
از این پس، چنین «منی» کم‌توان و کم‌قوام یافته، با «اَبَرمنی» خرده‌گیر و بخیل رودررو است که سرکشی در برابرش، تاوان سنگینی دارد؛ گویی، پدری سنگدل و مادرس وسواسی و سختگیر است که بچه باید به هر سازشان برقصد و مثل میمون به آنها جای دوست و دشمن را نشان بدهد و اگر دست از پا خطا کند، به خصوص اگر خطا غریزی باشد، بچه توبیخ خواهد شد و چه سخت.
چنین «منی» که با آبژکت خود رابطه‌ای بر اساس نیاز و ترس از مجازات برقرار کند، شخصیتی است ناگزیر و مجبور؛ احساس ناتوانی و ناامنی می‌کند؛ بنابراین، همه‌چیز را تهدیدکننده می‌یابد، ولی این احساس تهدید و خطر آن‌قدر او را درهم نمی‌شکند که «شکافتگی»(۱۲) در منِ او اتفاق بیفتد و پاره‌پاره شود. به دنیای وهم‌زده(۱۳) پناه نمی‌برد. حداکثر قدمی که از واقعیت فراتر می‌گذارد، این است که به خیال و خاطره رومی‌آورد، مانند اصغر سپوریان و سید حسن خان و مخمل که در پرواز اندیشه آنها مرز بین واقعیت و رویا مشخص و آشکار است. پندار و خاطره را چون پندار و خاطره تجربه می‌کنند، نه چون واقعیت اینجا و اکنون؛ در حالی‌که شخص وهم‌زده، اوهامش را چون واقعیت اینجا و اکنون تجربه می‌کند. در شخصیت ناگزیر، حتی در آن زمان که فشارهای واقعیت زمخت و نامطلوب آنها را به دامان پندارهای آرزوبرآورانه(۱۴) پرت می‌کند، دیری نمی‌پاید که دوباره به واقعیت عینی بازگردند. در این حالت است که گاه با افراط موشکافانه‌ای واقعیت زمخت و زشت را (با تمامی جزئیات تهوع‌آور و مشمئز کننده و نامطلوبش) تجربه می‌کنند و خود را بیش از پیش در آن اسیر و مقید می‌بینند. بنابراین، تنها آرزویشان رهایی از این قیود و زنجیرها و قفس‌هاست. لاجرم، علیه زنجیر و قفس طغیان می‌کنند؛ یعنی، با اینکه شخصیتهای ناگزیر، مجبور و انفعالی و تسلیم به نظر می‌رسند، تمامی عمرشان نشان از تسلیم‌ناپذیری و طغیان دارد، طغیان بر ضد آنچه سرنوشت محتوم خود می‌دانند. این طغیان و تسلیم‌ناپذیری محتوی خیال و پندار و رویای آنهاست. ولی از آنجا که از مرحله فردشوندگی به سلامت نگذشته‌اند، اغلب تلاش آنها برای رهایی، از حد پندار فراتر نمی‌رود. در واقعیت، طغیان آنها زودگذر، پنهانی و شبیه به شیطنتهای کودکانه است و باز به جای اول بازمی‌گردند.
«شتابزده پا شد فرار کند. می‌خواست از مرده‌ی لوطیش فرار کند. اما کشش و سنگینی زنجیر نیرویش را گرفت و با نهیب مرگباری سر جایش میخکوب کرد. گویی میخ طویله‌اش به زمین کوفته شده بود.»
و آن وقت که از فردشوندگی بگذرند و بتوانند روی پای خود بایستند، رویای آنها به واقعیت می‌رسد.

یادداشتها:
۱- Ambivalence: وجود همزمان گرایشها، ایستارها (attitudes) یا احساسها در رابطه با یک آبژکت، مثلاً عشق و نفرت همزمان به یک شخص.
۲- Object: آبژکت چیزی است که غریزه از طریق آن یا در رابطه‌ی با آن در پی رسیدن به هدفش (یعنی نوعی ارضاء) است. آبژکت ممکن است کسی، حیوانی یا چیزی باشد. یا بخشی از کسی باشد. ممکن است واقعی یا خیالی باشد؛ مثلاً، در رابطه‌ی کودک با مادر، مادر آبژکت کودک است.
۳- Oral pleasure
۴- Internalized object: واژه درونی‌شدگی (Internalization) در نظریه ملانی کلاین مترادف درون‌افکنی (Introjection) به کار می‌رود. یعنی یک آبژکت بیرونی «خوب» یا «بد» یا تمامی آبژکت یا بخشی از آن به درون شخص (subject) در پندار منتقل می‌شود. به عبارت دیگر، یک آبژکت بیرونی، فرانمودی (Representation) درونی یا ذهنی پیدا می‌کند. مثلاً مادر از طریق درونی‌سازی در ذهن کودک فرانمودی یا تصویری ذهنی پیدا می‌کند. چنین آبژکتی را آبژکت درونی‌شده می‌گویند.
۵- Projection: فرافکنی مکانیسمی است که از طریق آن شخص خصوصیات، احساسها، آرزوها یا حتی آبژکتهای غیرقابل پذیرش خود را (که برای وی نامطلوبند) به شخص دیگر یا چیزی نسبت می‌دهد.
۶- ego: «من» بخشی از «آن» است که به وسیله تأثیر مستقیم دنیای خارج و از طریق پیش‌هشیار- هشیار تغییریافته- و بر طبق «اصل واقعیت» و فراگرد ثانویه “Secondary process” عمل می‌کند.
۷- Id: «آن» بخشی از دستگاه روانی است که در طبیعت انسان غیرشخصی بوده و به اصطلاح تابع قوانین طبیعی است. بدان معنی که از نیروهای غریزی، غریزه‌ی زندگی یا زندگیمایه (Eros) و غریزه‌ی مرگ یا مرگمایه (Thanatos) انباشته شده است. یعنی «آن» مخزن لیبیدو (Libido) است و طبق اصل لذت (Pleasure prinsiple) و فراگرد ابتدایی (Primary process) عمل می‌کند. واژه از نیچه و گرودک به عاریت گرفته شده است و جز در زبان انگلیسی، در بقیه زبانها معادل «آن» فارسی است.
۸- Super-ego: «اَبَرمن» به آن بخش از دستگاه روانی می‌گویند که کارکرد آن نظارت بر اعمال فرد، انتقاد به خود است. «اَبَرمن» جایگاه وجدان و خودهای دلخواه (egoideals) است.
۹- Object-ralation
۱۰- Separation-individuation
۱۱- Sumbiosis: مارگارت ماهلر معتقد است که رشد رابطه‌ی کودک با آبژکت (مادر) از سه برهه یا فاز می‌گذرد. اولین برهه را خوداندری (Autistic phase) می‌داند. در این برهه کودک نمی‌تواند رابطه‌ای با آبژکت برقرار کند. برهه‌ی دوم همزیستاری (Sumbiosis) است. همزیستاری یک مفهوم زیست‌شناختی است که رابطه‌ای است که به سود طرفین باشد. یعنی هم کودک نیازهای کودکانه خود را از طریق مادر مرتفع می‌سازد و هم مادر نیازهای مادرانه‌ی خود را از طریق کودک تأمین می‌کند (همزیستاری را نباید با همزیستی (Co-existance) و یا انگلی‌زیستی (Parasitism) اشتباه کرد). برهه‌ی سوم جدایی- فردشوندگی (Separation individuation) است. در مرحله‌ی جدایی کودک به چنان رشدی می‌رسد که بتواند بین فرانمودهای خود و فرانمودهای مادر فرق بگذارد و به تدریج مرزهای خود را از مرزهای مادر بازشناسد، از وی جدا شده و به کشف دیگر بخشهای واقعیت بپردازد. مرحله‌ی فردشوندگی در پی می‌آید، که در آن نوزاد از وابستگی خود به مادر کاسته و خود به ارضای خواستهایش می‌پردازد.
۱۲- splitting: «شکافتگی» من عبارت از همزیستی دو ایستار (attitude) در «من» است نسبت به واقعیت. یکی واقعیت را در نظر دارد و دیگری آرزو را جایگزین آن می‌سازد. این دو ایستار در کنار هم وجود دارند و بر هم اثری ندارند.
۱۳- Delusion: «وهم»، که به نظر من به اشتباه به آن هذیان می‌گویند، عبارت از باور کاذب تزلزل‌ناپذیری است که منطق و استدلال تغییری در آن ایجاد نمی‌کند.
۱۴- Wishfulfilment: وقتی است که آرزو در خیال برآورده می‌شود.

(از کتاب «یاد صادق چوبک»، به کوشش علی دهباشی. تهران: ثالث، چاپ اول، ۱۳۸۰.)

برای آخرين بار، تو را خدانگهدار که مي روم به سوی سرنوشت

بهار ما گذشته، گذشته ها گذشته، منم به جستجوی سرنوشت . . .

سال ها در بازار تهران (سرای بلورفروش ها)کسب و کار مختصری داشت. قدی بلند و مویی سفيد. آرام و شمرده صحبت می کرد، حتی با مشتری های سمجی که برای بلور خريدن هم چانه می زدند چنان آرام سخن می گفت، که گویی می ترسد بلورها تاب قال و مقال را نيآورده و از روی رف ها سقوط کنند.
مغازه اش دربازار سنتی تهران نه بزرگ بود و نه کوچک. تحمل آنهايی را که يادش بودند و به ديدارش می آمدند بيشتر داشت تا مشتری ها را.
حسن گل نراقی خواننده ای غير حرفه ای اما اهل ذوق بود. در سال های پس از کودتای۲۸ مرداد که بسیاری دور هم به غم خواری و تسلای آوار کودتا جمع می شدند، ترانه ای را که حيدر رقابی سروده بود خواند. با همين ترانه نامش در ليست خوانندگان ايران قرار گرفت. خودش می گفت: «به تشويق دوستان ترانه ديگری هم خواندم، اما خيلی زود تصميم گرفتم کنار بکشم. صدای من با مراببوس بايد در خاطرها می ماند. از بچگی عشق کوزه گری و بلور سازی داشتم. رسيدم به سرای بلورفروش ها. هيچکس در اين سرای بی کسی نمی داند من کيستم و مراببوس چيست
در سال های بعد از کودتای ۲۸ مرداد، بسياری از شنوندگان ترانه غمگين و درعين حال شورانگيز مرا ببوس، بر اين تصور بودند که شعر اين ترانه را سرهنگ ژاندارمرى عزت الله سيامک از رهبران سازمان نظامی حزب توده ايران، پيش از اعدام در۲۷ مهر ماه ۱۳۳۳  در زندان و در وصف سرنوشت غم انگیز افسرانی که اعدام می شدند، سروده است. عده ای دیگر هم فکر می کردند اين ترانه را سرهنگ دوم توپخانه محمدعلى مبشری عضو ديگر رهبری این سازمان در وصف سيامک سروده است. به دنبال این شايعه بود که سرانجام مطبوعات به اشاره ساواک نوشتند، سراينده ترانه عاشقانه مراببوس شاعری به نام حيدررقابی است نه سرهنگان حزب توده.
همین افشاگری باعث شد،گذر شاعر و خواننده  این ترانه به زندان تيمور بختيار و سازمان ساواک کشیده شود. شاعر ترانه مرا ببوس «حيدر رقابی» از دوستداران مصدق بود که بعد از کودتای ۱۳۳۲ اين ترانه را سرود. عده اي بر اين اعتقاد هستند که انگيزه حقیقی سرودن اين ترانه «گروه افسران» بود که همگی بعد از کودتای سياه۳۲ تيرباران شدند و آهنگساز اين ترانه نیز «مجيد وفادار» است.
درسال های پس از کودتا؛ گل نراقی نيز چند بار به ساواک احضار شد تا بگويد با چه انگيزه ای مراببوس را خوانده استهر بار توانستم بازجوها را قانع کنم که اين ترانه را فقط به دليل زيبایی عاشقانه آن خوانده و اساسا خواننده حرفه ای نيستم. يک بار خواندم و ديگر هم نمی خوانمهمين بازجویی ها را حيدر رقابی هم پس داد. انکار او دشوار تر از گل نراقی بود، زيرا پس از کودتا مدتی زندانی بود و پرونده سياسی داشت.

حيدر رقابى با تخلص «هاله» نخستين بار شعر مرا ببوس را در مجموعه «آسمان اشك» در سا۱۳۲۹ به چاپ رساند. عبدالرحيم جعفرى، مدير وقت انتشارات اميركبير و ناشر كتاب فوق مى گويد: «اوايل سال ۱۳۲۹ در كوران مبارزات مردم و دولت و احزاب چپ و راست با جوان پرشورى آشنا شدم به نام حيدرعلى رقابى متخلص به «هاله»، از خويشان بيژن ترقى مدير كتاب فروشى خيام بود. ملى گرايى بود شوريده و شيفته دكتر محمد مصدق. جوانى بود فروتن و مومن و معتقد و در مبارزات ملى سخت فعال.دفتر شعرى داشت كه آن را در هزار نسخه به نام «آسمان اشك» چاپ كردم. در اين دفتر قطعه شعرى بود با عنوان«مرا ببوس» كه بعد ها مجيد وفادار، ويولنيست معروف براى اين شعر آهنگى ساخت و پرويز ياحقى با ويولن و حسن گل نراقى با صداى مخملى خود در راديو ايران آن را اجرا كردند كه اقبال عام يافت و برحسب خواهش شنوندگان به دفعات از راديو ايران پخش شد

اما حقیقت این است که ماجرای ساخت این ترانه به هیچ وجه به کودتا ربطی نداشته است، شاید شاعر آن را تحت تاثیر وقایع سیاسی روز سروده باشد اما آهنگ این ترانه برای موسیقی متن یک فیلم سینمایی ساخته شد .. مجيد وفادار آهنگساز اين ترانه، ماجرا را در مصاحبهاي در شماره ۱۴۱۸ هفته نامه تهران مصور مورخ ۱۱ آذر ماه۱۳۴۹ چنين شرح ميدهد:«… در اين دوره من گاه گاهي براي فيلمها هم آهنگ ميساختم. يادم ميآيد يكي از اين فيلمها «اتهام» نام داشت. تهيه كنندگان فيلم از من يك آهنگ نو خواستند و من براي اين فيلم آهنگي ساختم كه بعدها به نام «مرا ببوس» معروف شد به ياد ميآورم روزهايي را كه اين آهنگ سر زبانها افتاده بود و داستانهايي را كه براي آن ساخته بودند. اين آهنگ شايد نقطه عطف موسيقي جاز ايران بود. چرا كه بعد از آن خوانندههاي ديگري به راديو آمدند و موسيقي جاز نضج پيدا كردشعر اين آهنگ از حيدر رقابي «هاله» بود كه متاسفانه در ايران نماند و براي هميشه بار سفر بست و به آمريكا رفت…»

ترانه «مرا ببوس» براي فيلم «اتهام» ساخته شاپور ياسمي كه در ارديبهشت ماه سال۱۳۳۵ روي پرده رفت، ساخته شد و در يكي از صحنههاي فيلم توسط خواننده نه چندان معروفی به نام «پروانه» (ترانه شب های تهران هم از اوست و به اشتباه به مادر خاطره پروانه نسبت داده می شود) و با لبخواني ژاله علو خوانده شد.
در آن فيلم ژاله علو نقش زني را داشت كه سزاي خيانت شوهر سابقش را داده و پس از كش و قوس داستاني، سرانجام خود را به پليس معرفي كرده بود.. در صحنه فوق كه با دختر كوچكش وداع ميكند و به سوي زندان و مجازات روانه ميشود، این ترانه را ميخواند.
ژاله علو در باره این ترانه گفتخانم پروانه خواننده ترک زبانی بود که آن روز ها با ترانه «آن بام بلند» معروف شد و در فیلم اتهام که من به اتفاق ناصر ملک مطیعی در آن ایفای نقش می کردم، به جای من خواند. من در شب جدایی با دختر کوچکم این ترانه را در متن فیلم لب خوانی می کردم.
فکر نمی کنم هاله شاعر این ترانه آن را با انگیزه سیاسی و یا برای کودتای ۲۸ مرداد سروده باشد. شنیده ام که آن را برای نامزدش و زمانی که می خواسته ایران را ترک کند سروده است. در هر حال فیلم مخاطبان خاصی داشت و با وجودی که مراببوس اثر خوبی شده بود بعد از اکران فیلم چندان به محبوبیت نرسید. چند سال بعد وقتی که  گل نراقی خواننده خوش صدا و با احساس دوباره آن را اجرا کرد و کار از رادیو پخش شد، برسر زبان ها افتاد و در واقع گل نراقی آن را ماندگار کرد
علو همچنین درباره داستان این ترانه گفت: «یکی از دلایلی هم که مردم به این ترانه و شنیدن آن راغب شدند، شایعاتی بود که آن را به کودتای ۲۸ مرداد و اعدام سرهنگان حزب توده مربوط می کرد.. با وجودی که کذب بودن این داستان ها ثابت شده است، هنوز مردم با شنیدن آن به یاد آن سال ها و وقایع سیاسی آن می افتند.در واقع اگر بخواهیم از این ترانه به عنوان یک ترانه ماندگار یاد کنیم، نمی توانیم آن را از این شایعات جدا کنیم
با اكران فيلم مذكور در خرداد ۱۳۳۵، این ترانه چندان مطرح نشد، اما آهنگ و شعرش بسيار مورد توجه موسيقي دانها از جمله پرويز ياحقي قرار گرفت.

پوران وفادار، برادر زاده آهنگساز این ترانه، که خودش هم دستی در موسیقی داشت و یکی دو سالی از خوانندگان رادیو بود، در تماسی که با او داشتیم درباره خاطرات خود از این ترانه گفت: «هاله شاعر این ترانه به دلیل فعالیت های سیاسی و طرفداری از ملی گراها تحت تعقیب بود و می خواست از کشور خارج شود.عمویم شعر نیمه کاره ای از او داشت که می خواست برایش آهنگی بسازد. شبی که به دیدار عمویم آمده بود تا خداحافظی کند عمویم او را به داخل خانه می کشاند و از او می خواهد که این ترانه نیمه کاره را تمام کند.. او هم که تحت جدایی از نامزدش و وطنش بود این ترانه را به تمام می کند. اما دیگر آن شب نمی تواند تهران را ترک کند و شب را همان جا می گذراند. هفته بعد با کمک دوستان و خانواده از تهران خارج و به سمت آلمان حرکت می کند

او ادامه می دهدحدود یک سال بعد از اکران فیلم این ترانه از رادیو با صدای گل نراقی پخش شد. به نوعی من مسبب آن بودم. موقع ساخت قطعه ها گاهی من هم با قطعه می خواندم. من هم آن را می خواندم. یک روز در یک میهمانی خصوصی که آقای گل نراقی هم آنجا حضور داشت به اصرار دوستان این ترانه را خواندم. آن شب چند بار به خواست حاضران این ترانه اجرا شد. گل نراقی هم از آن خیلی استقبال کرد.
فردای آن روز، خانم صاحب خانه پیش من آمد و به اصرار شعر مرا ببوس را خواست. هر چه گفتم که این شعر هنوز جایی خوانده نشده و من نمی توانم آن را بدون اجازه به شما بدهم قبول نکرد و دلیل آورد که ما که خواننده نیستیم فقط می خواهیم شعر را داشته باشیم. من هم شعر را دادم. همان جمعه داشتم رادیو گوش می دادم که شنیدم مجری رادیو می گوید ترانه ای پخش می کنیم و نام شاعر و آهنگساز آن را به مسابقه می گذاریم. وقتی گل نراقی شروع کرد به خواندن سر جایم خشک شدم. نمی دانید چه حالی شدم، چون نمی دانستم جواب عمویم را چه بدهم؟! بعد از تمام شدن ترانه عمویم زنگ زد و پرسید که تو این کار را به کسی دادی؟ من انکار کردم. اما هفته بعد آن، اسم گل نراقی که خواننده آن بود فاش شد.او هم در مصاحبه ای که در اطلاعات هفتگی انجام داده بود، گفت که این ترانه را برادر زاده آقای وفادار به من داده است. عمویم خیلی از دستم ناراحت شد و گفت که دیگر هیچ کاری را به من نشان نخواهد داد».

اما ماجرا طور دیگری هم نقل شده است، پرويز خطيبى، نویسنده کتاب «در جست و جوی صبح» درباره ضبط مرا ببوس در رادیو توسط گل نراقی مى گويد: «… دو، سه سال پس از اعدام افسران وابسته به حزب توده، آهنگ و شعر مرا ببوس در ذهن بسيارى از همكاران مجيد مانده بود، از جمله پرويز ياحقى كه آن را به شدت دوست مى داشت. يك روز كه اعضاى اركستر بزرگ راديو در استوديو شماره ۸ جمع شده بودند و انتظار روح الله خالقى را مى كشيدند، حسن گل نراقى به ديدار پرويز ياحقى آمد. حسن فرزند يكى از تجار معتبر بازار بود كه با اكثر هنرمندان دوستى و رفاقت داشتبه هر حال وقتى گل نراقى سراغ ياحقى را مى گيرد، او را به استوديو راهنمايى مى كنند، در آنجا پرويز ياحقى با ويولن و يكى از نوازندگان با پيانو مشغول نواختن آهنگ مرا ببوس بودند.
پرويز كه چشمش به گل نراقى مى افتد، مى گويد: به اين آهنگ گوش بده، گل نراقى يكى دو بار به آهنگ گوش مى دهد و آن را زير لب زمزمه مى كند و در اين ضمن مسئول ضبط برنامه موسيقى كه پشت دستگاه نشسته بود، دستگاه را به راه مى اندازد و اين قطعه را بى آنكه كسى متوجه شود، ضبط مى كند. گل نراقى به دنبال كار خودش مى رود و مسئول ضبط نوار ضبط شده را از طريق رئيس وقت راديو براى معينيان سرپرست انتشارات راديو مى فرستد. وقتى معينيان و ساير مسئولان به نوار گوش مى دهند، تصميم مى گيرند كه آن را پخش كنند و ماجرا را با پرويز ياحقى در ميان مى گذارند. پرويز مى گويد، اين كار براى گل نراقى گران تمام مى شود، زيرا او از يك خانواده سرشناس مذهبى است و پدرش با كار هاى هنرى به شدت مخالف است. قرار مى شود گل نراقى را به اداره راديو دعوت كنند و موضوع را با خودش در ميان بگذارند. گل نراقى مى آيد و گفته هاى پرويز ياحقى را تاييد مى كند ولى به علت اصرار دوستان قبول مى كند نوار بدون ذكر نام و با نام مستعار «خواننده ناشناس» پخش شود.
به هر حال ترانه اي كه آن روز تابستاني با ويلن پرويز ياحقي توسط حسن گلنراقي خوانده شد و بدون اطلاع وي ضبط گرديد، بارها و بارها پخش شد و روي نوار دست به دست گشت تا به عنوان ترانه اي ماندگار در تاريخ موسيقي ايران بماند.
فرار حيدر رقابى و سكوت گل نراقى زمينه مساعدى را فراهم آورد تا تقارن پخش اين ترانه از راديو با اعدام نخستين گروه افسران، اين شايعه كه عوامل توده اى آن را به راه انداخته بودند به باور جامعه بنشیند. گفته مى شد: سرهنگ سيامك و يا سرهنگ مبشرى…. هنگام وداع با خانواده و قبل از رفتن به مقابل جوخه اعدام مرا ببوس را سروده است. در حقيقت هم شعر جنبه هاى انقلابى داشت و كلمات آن قابل تفسير بود و مردم شعر را براى ديگران مى خواندند و داستان ها مى ساختند، در حالى كه گل نراقى مات و مبهوت مانده بود و نمى دانست چه كند سرانجام، با پيگيرى «مجيد دوامى» سردبير مجله «روشنفكر» و چاپ عكس او بر روى مجله ،مشخص شد خواننده این ترانه چه کسی است، اما  هنوز در آن سال ها شاعر اين شعر را كمتر كسى مى شناخت..

گل نراقی فرزند يكي از تجار معتبر بازار بود و اگر چه صدايي گرم و گيرا داشت و در محافل دوستانه ميخواند ولي به لحاظ موقعيت خانوادگي هرگز نميتوانست به عنوان خواننده راديو معرفي شود.بعد از مدتی خانواده گل نراقي متوجه ماجرا شدند و از آن پس او دیگر ترانه ای نخواند. البته گفته می شود كه گل نراقي در فيلمی از زبان یک دانشجوي دانشگاه كه دل و قلوه فروشي ميكند ترانه «دل دارم، قلوه دارم، جگر و …» را خوانده است.

دم و دستگاه کودتا که تاب افسانه مراببوس را نداشت و می دانست زمزمه مراببوس اجازه نمی دهد دهه ۳۰ فراموش شود، ابتدا پخش آن را از راديو ممنوع کرد. از اين مرحله به بعد این ترانه سينه به سينه به نسل بعد از۲۸ مرداد که خود شاهد وقايع آن نبودند منتقل و به ترانه ای مردمی تبديل شد. حتی صفحه۴۵ دور و کوچک آن نيز ناياب شده بود و اين خود مانند هر ممنوعه ديگری بيشتر مشوق نسل بعد از کودتا بود تا آن را پيدا و گوش کنند. این صفحه نه تنها ناياب شده بود، بلکه اگر برای دستگيری کسی وارد خانه او می شدند و صفحه مراببوس را پيدا می کردند آن را به عنوان مدرک جرم سياسی با خود می بردند تا ضميمه پرونده سياسی او شود.

چند سال بعد نیز دستگاه تبليغاتی دربار، به انگيزه عاشقانه جلوه دادن مراببوس و نفی هويت سياسی آن، اجازه داد چند خواننده روز ايران قسمت اول اين ترانه، که عاشقانه جلوه می کرد را بخوانند، اما قسمت دوم ترانه که مربوط به سحرگاه تيرباران بود همچنان درمحاق سانسور ماند.اما این کار چیزی را عوض نکرد و حتی خوانندگان حرفه ای و مشهور روز هم نتوانستند اجرایی به دلنشينی و خاطره انگيزی گل نراقی از اين ترانه ارایه دهند.
گل نراقی در مهر ماه سال ۱۳۷۲ گرفتار فراموشى و تومور مغزى شد و به رغم تلاش پزشكان، تسليم مرگ شد و به همراه ترانه اش، براى هميشه به ابديت پيوست و جاودان شد. گل نراقى هرگز ازدواج نكرد، بخشى از اموال زنده یاد گل نراقى، به صورت موقوفه در اختيار آسايشگاه معلولين و سالمندان كهريزك قرار گرفت و ساختمان اهدايى آنان در ابتداى خيابان بهار شيراز، منشعب از ميدان هفتم تير، قرار دارد. آنها هر دو رفتند، اما ترانه ای را از خود به يادگار گذاشتند که تا زندان و اعدام هست، ياد آنها نيز زنده است.
حيدررقابی که پس از وقایع کودتای ۲۸ مرداد و وقایع بعد از آن ناچار کشور را ترک کرده و به آلمان مهاجرت کرده بود، سرانجام پس از پیروزی «انقلاب اسلامی» و بعد از ربع قرن سکوت درغرب و تبعید اجباری به وطن بازگشت. او با این امید به ایران آمد که بتواند خدمات سیاسی و اجتماعی اش را از سر بگیرد اما چندان توجهی به او نشد. سرانجام گرفتار بیماری سرطان شد و در سال پايان دهه۱۳۶۰ چشم بر جهان فرو بست. پیکر او را در ابن بابویه در کنار مزار دهخدا و تختی به خاک سپردند.

متن کامل این ترانه به این شرح است:

 

مرا ببوس، مرا ببوس

برای آخرين بار، تو را خدا نگهدار که مي روم به سوی سرنوشت

بهار ما گذشته، گذشته ها گذشته، منم به جستجوی سرنوشت

در ميان توفان هم پيمان با قايقران ها

گذشته از جان بايد بگذشت از توفان ها

به نيمه شب ها دارم با يارم پيمان ها

که بر فروزم آتش ها در کوهستان ها

شب سيه سفر کنم، ز تيره ره گذر کنم

نگرتو ای گل من، سرشک غم بدامن، برای من ميفکن

دختر زيبا امشب بر تو مهمانم، در پيش تو مي مانم، تا سر بگذاری بر سر من

دختر زيبا از برق نگاه تو، اشگ بي گناه تو، روشن گردد يک

امشب من

ستاره مرد سپيده دم، به رسم يک اشاره، نهاده ديده برهم،

ميان پرنيان غنوده بود.

در آخرين نگاهش نگاه بي گناهش، سرود واپسين سروده بود.

بين که من از اين پس دل در راه ديگر دارم.

به راه ديگر شوری ديگر در سر دارم

به صبح روشن بايد از آن دل بردارم، که عهد خونين با صبحی

روشن تر دارم…. ها

مراببوس

اين بوسه وداع

بوی خون می دهد

برای شنیدن ترانه مراببوس با صدای گل نراقی:

این قسمت را فشار دهید

متنی که باصدای زنده یاد گل نراقی خوانده شده است:

 

مرا ببوس مرا ببوس

برای آخرین بار

ترا خدانگهدار

که میروم بسوی سرنوشت

بهار ما گذشته

گذشته ها گذشته

منم به جستجوی سرنوشت

در میان توفان

هم پیمان با قایقرانها

گذشته از جان باید بگذشت از طوفانها

به نیمه شبها

دارم با یارم پیمانها

که برفروزم آتشها در کوهستانها آه

شب سیه

سفر کنم

ز تیره راه

گذر کنم

نگه کن ای گل من

سرشک غم به دامن

برای من میفکن

مرا ببوس مرا ببوس

برای آخرین بار

ترا خدانگهدار

که میروم بسوی سرنوشت

بهار ما گذشته

گذشته ها گذشته

منم به جستجوی سرنوشت

دختر زیبا امشب بر تو مهمانم

درپیش تو میمانم تا لب بگذاری بر لب من

دختر زیبا از برق نگاه تو

اشک بی گناه تو

روشن سازد یک امشب من

مرا ببوس مرا ببوس

برای آخرین بار

ترا خدانگهدار

که میروم بسوی سرنوشت

بهار ما گذشته

گذشته ها گذشته

منم به جستجوی سرنوشت

فرق عمده من با آقای حسین زهری در تیتر مدنی ماست . من دارای یک عنوان مدنی هستم یعنی هدایت اشتری لرکی رئیس سابق بانک سپه پاریس . من متولد آغاجاری هستم . شما میتوانید مشخصات مدنی و حقوقی مرا از بانک سپه در تهران کسب کنید . شما میتوانید مشخصات حقوقی مرا از بانک مرکزی فرانسه کسب کنید . چون من نه سیاسی هستم نه فعالیت سیاسی داشتم . اما آقای حسین زهری کیست . ایشان مامور اداره پنجم ساواما در تهران است . حسین زهری در فرانسه پناهنده سیاسی است تحت نام علی عبدو امیرخانی هارموشی . قاضی جنایی فرانسه از اینترپول ویوروپلیس حکم جلب ودستگیری ایشان را صادرکرده است . جهت اطلاع لیستی از سایتهای متنوعی که حسین زهری از انها استفاده میکند تقدیم میکنم . ضمنا نام های جعلی که ایشان تحت آنها نامه نگاری و اعلامیه میدهد جهت ااطلاع تقدیم میکنم.

http://jahanayandah.com

www.iranian-fedaii.de


www.iranayandah.com

www.iranianfedaii.com

اسامی دیگری که آقای حسین زهری از آنها استفاده میکند بشرح زیر است.


۱ - علی صدیقی

۲ - علی عبدو امیرخانی هارموشی

۳ - علی امیدی

۴ - حمیدرضا الماسی

۵فرهادیان

۶ - علی نعمت اللهی

۷ - آرش کمانگیر ( یادآوری میکنم که نویسنده ای هم تحت این نام مطلب مینویسد)

۸ - بهرام

۹ - پرویز

۱۰ - نسرین

۱۱ - احسان هاشمی نژاد

۱۲ - هوشمند

۱۳ - احمدرضا فرهمند

حسین زهری میپرسد چرا من در اسپانیا به پلیس شکایت نکردم ایشان فراموش کرده که برای من وخانواده ام کارت پناهندگی گرفته بود که درآن کارت من دادود داودی بودم نه هدایت اشتری لرکی . ایشان میگوید چرا من در فرانسه محکوم شدم اما حسین زهری محکوم نشد . دلیل آن واضح است چون شاکی من سفارت ایران بود و در شکایت سفارت ایران اسمی از باند صرافی وجودنداشت . از سوی دیگر حسین زهری در فرانسه با نام علی عبدو امیرخانی هارموشی دارای کارت پناهندگی بود نه بنام اصلی خودش . علت عدم دستگیری ایشان توسط انترپول پوشش دولتی حسین زهری از سوی اداره پنجم ساواما است . ایشان اگر در اروپا فعالیت میکند داشتن کارت های پناهندگی مختلف تحت مشخصات جعلی دیگر است که به مدد رابط اداره ساوامای ایران در سفارتخانه های اروپایی اسناد آن تهیه شده است . ایشان میتواند براحتی به ایران مسافرت کند . اما من وخانواده ام مدت چهارده سال یعنی از روزی که این حقایق روشن شده حق رفتن به ایران ندارم چون پته تشکیلات جاسوسی فعالیت ساواما و مامور اداره پنجم ساواما روی آب ریخته شده است . من توضیحات کافی در خصوص ماموریت های حسین زهری در قالب مامور اداره پنجم ساواما داده ام اما برای جمع بندی و پاسخ به کلیه شبهات و توهمات لطفا این نامه را ملاحظه فرمایید.


حسین زهری در سال ۱۳۶۴ پس از مسائلی که در کردستان ایجاد کرد به پاریس آمد .ایشان در کردستان با حملجه به ایستگاه رادیو فدایی مرتکب کشتن شش نفر از چریکهای فدایی خلق شد بعد به فرانه گریخت . دران زمان آقای جعفر جلالی که مسئولیت ارتباط عوامل وماموران ساواما در فرانسه و مستقر در طبقه دوم سفارت ایران در پاریس بود و محمودرضا بدیع عارض که بعدا مسئول زندان سرخه حصار شد ایشان را پوشش داده و تحت نام علی عبدو امیرخانی هارموشی پناهندگی در فرانسه گرفت . آقای محمودرضا بدیع عارض همان کسی است که شرکت کامپیوتر ورلد را تاسیس و مسئولیت این شرکت را در پاریس به آقای جلالدین حشمت دهکردی و مسئولیت شرکت درتهران را به آقای نادر اداک داماد خود سپرد . این شرکت دفتر ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی را به سیستم کامپیوتر مجهز کرد . حسین زهری با بکارگیری آقای داراب خامنه یی دو شرکت را در فرانسه فعال کرد . یکی صرافی صدیقی ثبت شده در پاریس و دیگری نمایندگی صرافی آذربوم درپاریس . دفتر این دو صرافی در شماره چهار خیابان برانژه پاریس منطقه سوم و در دو طبقه مستقر بود . طبقه دوم دفتر صرافی ودفتر سوم دپو یا انبار تجهیزات الکترونیکی پیچیده برای ارتش و سپاه و نیروهای انتظامی ایران بود که از طریق شرکت کامپیوتر ورلد به ایران صادر میشد . صرافی آذربوم در ایران بنام آقای علی اصغر خامنه یی پدر داراب خامنه یی و با اجازه شماره ۲۱۱ / ۰۵ بانک مرکزی پس از تایید اداره حراست بانک مرکزی در تبریز و در شماره ۱۲۷ پارک ساعی درتهران فعال بود . حسین زهری تحت ﻧﺎﻡ ﺟﻌلی علی صدیقی در صرافی واقع در پاریس به معامله خرید و فروش ارز و حواله به ایران از طریق صرافی پدر داراب خامنه یی مشغول بود . حسین زهری تحت ﻧﺎﻡ علی ﻋﺒﺪﻭ ﺍمیرخانی ﻫﺎﺭﻣﻮشی دارای پنﺎﻫﻨﺪگی ﺩﺭ ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ بود ﻭتحت ﻧﺎﻡ ﻋلی امیدی دارای پناهندگی در اسپانیﺎ بود . بقیه مشخصات ایشان در اختیار انترپول ویوروپول است . ﺣﺴﯿﻦ ﺯﻫﺮﯼ ﺩﺍﺭﺍﺏﺧﺎﻣﻨﻪ ﯾﯽ ﺧﺴﺮﻭ ﻓﻬﯿﻤﯽ ﻣﺤﺴﻦ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻤﯽ ﭼﻨﮕﯿﺰﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻤﯽ ﻣﺮﯾﻢ ﻫﺎﺷﻤﯽ ﻣﯿﺰﺑﺎﻥ ﺩﻭﺭﺍﻥﺩﻭﺳﺎﻟﻪ اسارت ﻣﻦ ﻭﻫﻤﺴﺮ بیﻤﺎﺭ ﭼﻬﺎﺭﻓﺮﺯﻧﺪ ﺧﺮﺩﺳﺎﻟﻢ در مادرید اسپانیا ﺑﻮﺩﻧﺪ .چنگیز ابراهیمی برادر محسن ابراهیمی و شوهر مریم هاشمی است . همسر حسین زهری خانم هاشمی خواهر مریم هاشمی است که دارای پاسپورت عادی ایرانی است . ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﻣﺰﺩﻭﺭ ﺭﮊﯾﻢ ﺑﻮﺩﻡ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﻣﺪﺕ ﺩﻭﺳﺎﻝ ﺑﺎﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ام ﺩﺭ ﺍسپانیا ﺩﺭ ﻣﺎﺩﺭید ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺤﺴﻦ ﺍﺑﺮﺍهمی یعنی باجناق حسین زهری ﻛﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﻫﻢ ﺑﻮﺩ چکار میکردیم.

آﻗﺎﯼ حسین زهری ﺍﺭﺯﻫﺎﯼ ﺣﻮﺍﻟﻪ ﺍﯼ ﻣﻘﺎﻣﺎﺕ دیپلوﻣﺎتیک ﺩﺭ آلمان ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﺍﻧﺎﻥ ﺩﺭ ﺗﻬﺮﺍﻥﺑﻪ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻣیکﺮﺩ . ﺣسین ﺯﻫﺮﯼ ﻣﺒﻠﻎ یک میلیون دلارسپرﺩﻩ ﺩﺍﻭﺩ ﻋﺒﺪﺍلهی یکی ﺍﺯ ﺍﭘﻮﺯیسیون ﻗﺸﻘﺎﯾﯽ ﻣﺴﺘﻘﺮ ﺩﺭ ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ ﺭﺍ بهمراه پانزده میلیون دلار متعلق به سفارت ایران و دو بانک دولتی سپه و ملی را در اختیار داشت و از آن طریق به فعالیت ارزی و ارسال تجهیزات پیشرفته الکترونیکی به ایران استفاده میکرد . حسین زهری حسب نظر آقای مهندس میرابوطالبی کاردار وقت که فعلا سفیر ایران در پاریس است مبلغ پانصد هزار دلار از سپرده آقای داود عبدالهی را ﺑﻪ ﺁﻗﺎﯼ ﻫﺎﺷمی ﺭئیس ﻭﻗﺖ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺷﺎﻧﺰﻩ لیزه پاﺭیس ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﺗﺎ ﺧﺎﻧﻪﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺧﺎﻭﯾﺎﺭﻫﺎﯼ ﺻﺎﺩﺭﺍتی ﻣﻬﺪﯼ ﻫﺎشمی ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻫﺎﺷمی ﺭﻓﺴﻨﺠﺎنی ﺭﺍ ﺍﺯ ﮔﻤﺮﮎ ﺗﺮخیص ﻛﻨﺪ.


پس از ﺩﺯﺩﯼ دوازده میلیون وچهارصد هزار دلار ﺍﺯ بانک سپه ﭘﺎﺭﯾﺲ در سال ۱۹۹۵ ﺗﻮﺳﻂ این ﺳﻪ ﺻﺮﺍﻑ سفارتی حمیدﺭﺿﺎ ***صفی سفیر ﻭﻗﺖ ﺩﻭﻟﺖ ﺟﻤﻬﻮﺭﯼ ﺍﺳﻼمی ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﭘﺎﺭیس ﺑﻬﻤﺮﺍﻩ همسربیﻤﺎﺭ ﻭﭼﻬﺎﺭفرزند خردسالم به مدت ﺩﻭﺳﺎﻝ ﮔﺮﻭﮔﺎﻥ ﺍین ﺑﺎﻧﺪ ضدانسانی و خودفروخته ﺑﻮﺩﯾﻢ . ﺣسین ﺯﻫﺮﯼ پس از دزدی سازمان یافته از بانک سپه پاریس وگروگانگیری من وخانواده ام بدنبال تسلیم شکایت سفیر ایران از من به مقامات دادگستری فرانسه ﻣﺒﺎﺩﺭﺕ ﺑﻪ انتشار ﯾﮏ ﺳﺮﯼ ﺍﺳﻨﺎﺩ ﺑﻘﻮﻝ ﺧﻮﺩﺵﺍﻓﺸﺎﮔﺮﯼ واعلام نفوذ در رژیم ایران و مصادره پولهای رژیم ایران را کرد . وجود ﻛﻞ ﺍین ﺍﺳﻨﺎﺩ ﺗﺎیید ﻛﻨﻨﺪﻩ ﻫﻤﻜﺎﺭﯼ ﻣﺴﺘﻤﺮ ﺁﻗﺎﯼ ﺣسین ﺯﻫﺮﯼ با اداره پنجم ساواما است . ﺟﻬﺖﺍﺳﺘﺤﻀﺎﺭ ﻋﺮﺽ ﻣﯿﻜﻨﻢ ﻛﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﯾﺸﺎﻥ تحت مشخصات مختلفی که در ادارات پناهندگی ها دارد تحت تعقیب ﺍﻧﺘﺮﭘﻮﻝ ویوروپلیس ﺍﺳﺖ . ﺟﺮﻡ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﻣﺸﺎﺭﻛﺖ ﺩﺭ ﺁﺩﻡ ﺭﺑﺎﯾﯽ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﯾﺎﻓﺘﻪ و سو استفاده از کارت پناهندگی برای خدمت در سفارتهای جمهوری اسلامی ایران در پاریس و مادرید است . بعنوان مثال ﻛﺎﺭﺕﻭﭘﺎسپﻮﺭﺕ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺩﺭ اسپانیا ﺑﻨﺎﻡ علی امیدی و در آلمان بنام علی محمودی ودر فرانسه علی عبدو امیرخانی هارموشی صادر شده است . رابط ایشان درسفارت ایران در اسپانیا آقای محمود ﻋﻄﺮﯾﺎﻥ ورابط ایشان در سفارت ایران در پاریس آقای عبدالمجید مجیدی و در رابط ایشان ﺩﺭ ﺳﻔﺎﺭﺕ ﺍﯾﺮﺍﻥ در آلمان کریم قشقاوی برادر آقای قشقاوی سخنگوی فعلی وزارت امور خارجه جمهوری اسلامی ایران است . ایشان از طریق بانک دولتی سپه پاریس در ارتباط با من بود و از طریق بانک دولتی سپه فرانکفورت با آقای فرهاد نوری و از طریق بانک دولتی سپه لندن با آقای کاظم کاکاوند بود . ﺍﯾﺸﺎﻥ تحت ﻧﺎﻡ پرﻭﯾﺰ تاییدیه به ﺍﺩﺍﺭﺍﺕ پناﻫﻨﺪﮔﯽ ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ ﺍسپانیﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺘﻘﺎضیان پناﻫﻨﺪﮔﯽ ﺻﺎﺩﺭ میکرد ﺑﻪ همین دلیل ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺳﺎیت خصوصی ایشان تحت نام جعلی سازمان چریک های فدایی خلق ایران اﻋﻼﻡ ﻛﺮﺩﻩ ﻛﻪ ﺍﺧﺬ ﭘﻨﺎﻫﻨﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﺍﺳﭙﺎﻧﯿﺎ برﺍﯼ پنﺎﻫﻨﺪﮔﺎﻥ ﻣﺸﻜﻞ حتی یکی ﺍﺯ ﻣﺘﻘﺎضیان پناهندگی ﺧﻮﺩﻛشی ﻛﺮﺩﻩ است در حقیقت پلیس اینتر پول ﻫﻮیت ﭘﺮﻭﯾﺰ را ﺑﺮﺍﯼ کلیه مقامات پلیس کشورهای عضو این سازمان اعلام کرده است . قبل از اقدام پلیس اینترپول متقاضیان پناهندگی با پرداخت وجوه قابل توجهی به رابط حسین زهری در کشور های اروپایی موفق به اخذ اقامت میشدند . امور اخذ اقامت پناﻫﻨﺪﮔﯽ ﺩﺭ اسپانیا با ﯾﮏ ﭘﻨﺎﻫﻨﺪﻩ ﺑﻨﺎم ﻣﺤﺴﻦ ﺍﺑﺮﺍهیمی ﻛﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﻧﺪﺍﻧﺴﺎﺯ معرفی میکرد انجام میشد و در فرانسه توسط احمید فهیمی تحت نام خسرو به ﺍﺩﺍﺭﻩ ﭘﻨﺎﻫﻨﺪﮔﯽ ﻣﻌﺮﻓﯽﻣﯿﺸﺪﻧﺪ .ﺧﻮﺩ ﻣﻦ ﺷﺎﻫﺪﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻭﺟﻮﻩ ﺩﻻﺭﯼ ﺍﺯ ﺳﻮﯼ ﯾﮏ متقاضی ﺑﻪ ﻣﺤﺴﻦ ابراهیمی ﺑﻮﺩﻡ . این باند سازمان یافته ﺑﺮﺳﻢ ﺟﻮﺍنمردی ﻛﺎﺭمجانی ﺑﺮﺍﯼ ﻛسی ﺍنجام نمیدادند . در اسپانیا ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺯﻥ ﺳﺎﺑﻖ ﻣﺤﺴﻦ ﺍﺑﺮﺍهیمی ﺑﻨﺎﻡ حسین ﺍﻋﻀﺎﯾﯽ ﻣﺘﺮﺟﻢ ایرانی ﺑﻮﺩ ﻛﻪﻛﺎﺭ ﻣﺘﺮﺟﻤﯽ ﻣﺘﻘﺎﺿﯽ ﻣﻌﺮﻓﯽ شده به اداره پناهندگی اسپانیا توسط محسن ابراهیمی ﺭﺍ ﺍنجاﻡ میداد . برای تکمیل پرونده تاییدیه سازمان چریکهای فدایی خلق ایران با امضای پرویز یا همین حسین زهری به اداره پناهندگی ارائه میشد ومتقاضی با یک سناریوی تنظیمی درخواست خود را با حضور محسن ابراهیمی تحویل اداره پناهندگی میداد . بعد این متقاضی همراه آقای حسین اعضایی با پرسش های مسئول اداره پناهندگی پاسخ میداد . حسین اعضایی در جاهایی که لازم بود مطالبی را اضافه یا کسر میکرد . برای مصاحبه خود من شاهد این امر بودم که پس از خاتمه مصاحبه این موارد را به من گفت . ﯾﮏ ﺧﺎنم ﺍﺭمنی ﻫﻢ ﺩﺭ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻫﻼﻝ ﺍﺣﻤﺮمادرید بود این اداره کمک ﻧﻘﺪﯼ ﺑﻪ ﻣﺘﻘﺎﺿیان پنﺎﻫﻨﺪﮔﯽ میکند . این خانم در ﺍﺯﺍﯼ رشوه ﺍﺯ ﺳﻮﯼ ﻣﺤﺴﻦ ﺍﺑﺮﺍهیمی ﭘﺮﻭﻧﺪﻩ ﻣﻌﺮفی ﺷﺪﻩ ﻫﺎﯼ ایشان ﺭﺍ ﺧﺎﺭﺝ ﺍﺯ ﻧﻮﺑﺖ ﺍنجام می داد . ﺩﺭ ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ تشکیل پرونده برای ﺍﺧﺬ کارت پناﻫﻨﺪﮔﯽ ﺑﺎ ﺩﺍﺭﺍﺏ ﺧﺎﻣﻨﻪ ﯾﯽ ﺑﻮﺩ . ﺧﺎنم ﺍﯾﺸﺎﻥ ﻛﻪﻓﺮﺍﻧﺴﻮﯼ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﭘﺎﺭلمان ﺍﺭﻭپا ﻛﺎﺭ میکرد ﺗﺎﺣﺪﯼ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﯾﮏ ﺳﺮﯼ ﺍﺭﺗﺒﺎﻃﺎﺕ ﻫﻢ ﺑﻮﺩ . ﻣﻘﺪﻣﺎﺕ ﺍﺧﺬ ﭘﻨﺎﻫﻨﺪﮔﯽ ﻣﻦ ﺩﺭ ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ ﻭﺍﺳﭙﺎﻧﯿﺎ ﺍﺯ ﺳﻮﯼ ﺩﺍﺭﺍﺏ ﺧﺎﻣﻨﻪ ﯾﯽ ﻣﺤﺴﻦ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻤﯽ انجام ﺷﺪ . ﺟﺎﻟﺐ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺮﻭﻧﺪﻩ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﭘﻨﺎﻫﻨﺪﮔﯽﺩﺭﺍﯾﻦ ﺩﻭﻛﺸﻮﺭ ﻣﻦ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﺍﺳﻨﺎﺩ ﺭﺳﻤﯽ ﺩﻭﻟﺘﯽ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻡ ﺩﯾﭙﻠﻢ ﺷﻨﺎﺳﻨﺎﻣﻪ ﺍﺻﻠﯽ وگواهی نامه رانندگی ﻛﻪ ﺍﺻﻼ ﺟﻌﻠﯽ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﻣﺸﺨﺼﺎﺕ ﻣﻦ ﺟﻌﻠﯽ ﺑﻮﺩ . در سناریوی تنظیمی این باند صراف من ﻛﺎﺭﻣﻨﺪ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﺍﺏ ﻭﺑﺮﻕ اصفهان بودم ﻛﻪ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺍﺯ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﭼﺮﯾﮏ ﻫﺎﯼ ﻓﺪﺍﯾﯽﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﺪﺳﺖ ﺭﮊﯾﻢ ودر زندان دستگرد اصفهان اﻋﺪﺍﻡ ﺷﺪ . این ﻣﺪﺍﺭﮎ ﺭﺍ حسین ﺯﻫﺮﯼ ﺑﻪ ﺩﺍﺭﺍﺏ ﺧﺎﻣﻨﻪ ﯾﯽ ﻣﺤﺴﻦ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻤﯽ ﻣﯿﺪﺍﺩ . مشخصات من در اداره پناهندگی اسپانیا دادود داودی و نام همسر اعدام شده ام سارا پیروزی . در فرانسه هم نام من سید محمدعلی اسکافی بود . ﻣﺎ ﻣﺪﺕ ﺩﻭﺳﺎﻝﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ دوم ﺁﻗﺎﯼ ﻣﺤﺴﻦ ﺍﺑﺮﺍهیمی ﺩﺭ مادرید ﺑﻮﺩﯾﻢ . این خانه چنان ﻟﻮﻛﺴ و مجهز ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺣﺘﯽ ﺁﻗﺎﯼ ﻋﻄﺮﯾﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﺤﺴﻦ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻤﯽ اعتراض کرد وگفت ﻟﻄﻔﺎ ﻛﻤﺘﺮ ﻫﺰینﻪﻛنید . این ﺧﺎﻧﻪ ﺩﺭﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﺎﻫﺎﻧﻪ هفتصد هزار پزتا پول آن موقع اسپانیا ﻛﺮایه ﺍﺵ ﺑﻮﺩ اجاره یک آپارتمان سه اطاقه در ان زمان در همان محله ماهی یکصد وپنجاه هزار پزتا بود . ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺷﺶ ﺍﻃﺎﻗﻪﺩﺭ ﯾﮏ مجتمع ﻣﺴﻜﻮﻧی شیک ﻟﻮﻛﺲ مجهز به ﺍﺳﺘﺨﺮ که کمی بالاتر از منزل اولی محسن ابراهیمی واقع بود . ﻣﺤﺴﻦ ﺍﺑﺮﺍهیمی ﺩﺍﺭﺍﯼ ﺩﻭ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﺭ ﻣﺎﺩﺭﯾﺪﺑﻮﺩ ﯾﮏ ﺍﭘﺎﺭتمان ﺩﻭﺍﻃﺎﻗﻪ ﺩﺭ خیﺎﺑﺎﻥ ﻣﺎﺭﻛﺰ ﻣﻨﺪﺧﺎﺭﺷﻤﺎﺭﻩ ۸ ﻃﺒﻘﻪ ﺩﻭﻡ ﻛﻪ ﯾﮏ ﺍﺳﭙﺎنیولی ﺑﻨﺎﻡ ﻣﺎرتین ﺳﺮﺍیدﺍﺭ ﺁﻥ ﺑﻮﺩ و با همسرش بنام خانم فاطمه اعضایی زندگی میکرد ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻫمین ﻣﺤﻞ ﻟﻮﻛﺲ اعیانی . ﻣﻦ ﻧﻪ سیاسی ﺑﻮﺩﻡ ﻧﻪ سیاسی ﻫﺴﺘﻢ ﺑﻪ هیچ ﺗشکیلات ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻫﻢ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﺍﻣﺎﺑﻌﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺍﻗﺪﺍﻣﺎﺕ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﺍﺻﯿﻞ ﻭﻧﻪ ﺩﺳﺖ ساز و دست پرورده جمهوری اسلامی ایران ﺭﺍ ﺩﺭﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﺿﺪﺍﺳﺘﻌﻤﺎﺭﯼ تلاش برای کسب ﺁﺯﺍﺩﯼ های مدنی را تحسین میکﻨﻢ . من بدلیل معلولیت ازناحیه پای راست دارای معافیت پزشکی بودم . یعنی از هنگام تولد این عارضه را داشتم . ﺯﻣﺎنی ﻛﻪ ﺑﺎﻧﺪﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﯾﺎﻓﺘﻪ تشکیلات ﺻﺮﺍفی صدیقی ﺩﺭ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﺗﻮﺳﻂ یورﻭپلیس ﺷﻨﺎﺳﺎﯾﯽ ﺷﺪ آنها ﻣﻦ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﻌﻨﻮﺍﻥ ﻃﻌﻤﻪ ﺟﻠﻮﯼ پلیس ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ تا خودشان در دزدی از بانک سپه پاریس مطرح نشوند و به این طریق به آقای حمیدرضا آصفی هم پوشش دادند . بدلیل فقدان بضاعت مالی برای پرداخت هزینه وکیل ﺷﺶ ﻣﺎﻩ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺷﺪﻡ ﺗﺎﺣﺎﻝ تک ﻭﺗﻨﻬﺎﺩﺭﻣﻘﺎﺑﻞ ﺣﻤﻼﺕ ﻧﺎﺟﻮﺍنمردانه ﺳﻔﺎﺭﺕ ﺍﯾﺮﺍﻥ بانک دولتی سپه ﺍیﺴﺘﺎﺩﻩ ﺍﻡ . چون پلیس فرانسه مرا به اتهام دزدی دوازده میلیون و چهارصد هزار دلار از بانک سپه دستگیر کرد در حالی که حسین زهری مدعی مصادره این پول از رژیم جمهوری اسلامی ایران شد . نکته مهم این است که سفیر جمهوری اسلامی در پاریس یعنی حمیدرضا آصفی شکایت از من را تقدیم دادگستری فرانسه کرد . در این شکایت فقط من متهم بودم . به این دلیل مصادره انقلابی وجوه بانک سپه که مورد ادعای حسین زهری است بی اساس و و دروغ محض است . ﺁﻗﺎی حسین زهری ﺻﺮﺍﻑ سفارتی ﻭﺑﺎﻧﺪ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﺁﻧﻬﺎ وسفیر محترم همدست وشریک آنها این پول را دزدیدند و بین خودشان تقسیم کردند . پس از اعلام پلیس اینترپول برای دستگیری حسین زهری و داراب خامنه یی و احمد فهیمی قاضی دادگستری فرانسه اینها را احضار کرد . اما آنها تاحال فراری هستند . اما به نقل از روزنامه نیمروز حسین زهری نامه ای برای قاضی نوشت . واعلام کرد که اگر به فرانسه بیاید جانش در خطر است . من خلاصه این نامه را از قول کسی که در سایت روشنگری حسین زهری را افشا کرد عینا نقل میکنم . لینک خبر این است


http://www.roshangari.net/as/ds.cgi?art=20090116143849.html

روشنگران و خوانندگان محترم

در سراسر ایران بجز مسئولین شکنجه و ترور رژیم اسلامی، حتی طرفداران ساده این رژیم نیز به خود اجازه نمی دادند که به الله قلی و خانواده و یارانش تهمت های را که حسین زهری (حسین بی مخ ) در لجن نامه اش و در پای نوشته های مربوط به این مبارزین البته با نامهای جعلی نسبت می دهد را تکرار کند، برای اینکه بدانید صاحب صرافی صدیقی در فرانسه و سه نفرمستخدمش سردرکدامین آخور دارند شما را به خواندن اعتراف حسین بی مخ در نشریه نیمروز شماره 885 سال هبجدهم جمعه 19 خرداد 1385 تحت عنوان رهبر چریکهای اقلبت دردفاعیه خود در مقابل قاضی فرانسوی آقای پرته لی ،که این مزدور را به اتهام همکاری با جمهوری اسلامی تحت پیگرد قرار داده دعوت میکنم، بی مخ در همان نامه صفحه 3 سطر 25 می نویسد ,برای اینکه نقش صرافی صدیقی بیشتر روشن شود و هیچ ابهامی باقی نمانددر آن هنگام فریدون بویراحمدی بصورت مرتب ماهیانه یکهزار دلار نقد از طریق سفارت جمهوری اسلامی در پاریس دریافت میکرد و دلار وی را ما به نرخ بسیار خوبی به فرانک فرانسه تبدیل می کردیم ”. حقوق ماهیانه فریدون بویراحمدی قاتل زنده یاد شاهپور بختبار را سفارت ایران به حساب صرافی صدیقی می ریخته و زهری هم آن را به فریدون بویر احمدی تحویل می داده صراف بی مخ در قسمت پایانی صفحه 4 و ابتدای صفحه 5 می نویسد حتی دستور دادم بیش از 13 ملیون فرانک فرانسه موجودی سفارت جمهوری اسلامی را برای حمیدرضا آصفی سفیر وقت رژیم در فرانسه پس بفرستند،علی رغم اصرار آصفی ( ؟ )برای نگهداشتن این پول من قبول نکردم ” .حسین بی مخ تو که سایت وزین روشنگری و سازمان کارگران انقلابی ایران راه کارگر و بزرگوارانی همچون، همنشین بهار و اکبر تک دهقان ونیز به آنچه حودت هستی متهم کرده بودی، حالا دوباره از رقفای راه کارگر و رفقای روشنگری نام می بری؟؟؟ بهرام لمپن یا حسین بی مخ همطراز شعبان بی مخ چماقدار سینه پاریس و هایدپارک،اربابان اسلامی ات در بد تله ای گرفتارت کردند، اگر خانواده شرافتمند جهانگیری نیز سکوت کنند مطمئن باش هزاران رزمنده و مبارز و انسان شرافتمند از حق خود نخواهند گذشت و تو را محاکمه و رسوا خواهند کرد!

توضیح اینکه قاضی PORTELLI یکی از قضات مربوط به پرونده های جنایی است.

ﺣﺴﯿﻦ ﺯﻫﺮﯼ میگفت در زمانی که در زندان محمدرضا پهلوی شاه سابق ایران بود با هاشمی رفسنجانی در مباحث شریعت بحث میکرد و بهمین دلیل من ایشان را ثقه الااسلام میدانم چون با خود من در زمینه اصل تسلسل ملا صدرا و کتاب حلیه التقین و سراج القلوب بحث میکرد . ثقه الاسلام حسین زهری از طریق صرافی صدیقی ارتباط نزدیک با ایرانیان مقیم فرانسه داشت و بدلیل موقعیت خاصی که در محله فرش فروشان ایرانی در محدوده میدان رپوبلیک پاریس داشت ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﺍﯾﺮﺍنیان ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﺧتیار ﻣﻘﺎﻣﺎﺕ ﺫﯾﺮﺑﻂ آقای عبدالمجید مجیدی ﻣﺎﻣﻮﺭ ﺍﻋﺰﺍﻣﯽﺍﻃﻼﻋﺎﺕ مستقر در سفارت ایران در پاریس ﻗﺮﺍﺭ میدﺍﺩ . ثقه الاسلام حسین زهری در ساختمانی به آدرس شماره چهار خیابان برانژه منطقه سه پاریس مستقر بود . در ﻃﺒﻘﻪ ﺩﻭﻡ این ساختمان ﺩﻓﺘﺮﺻﺮﺍفی صدیقی بود ودر ﻃﺒﻘﻪ ﺳﻮﻡ تجهیزات ﻣﺨﺎﺑﺮﻩ ﺍﯼ با مصرف نظامی و پلیسی ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ایشان ﺍﺯ ﻃﺮیق ﺷﺮﻛﺖ ﻛﺎمپیوتر ﻭﺭﻟﺪ ﺑﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺍﺭﺳﺎﻝ میکﺮﺩ . ایشان ﺭﺍ ﺷﺨﺺ حمیدﺭﺿﺎ ﺁﺻفی سفیر ﻭﻗﺖ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻌﺮﻓﯽ ﻛﺮﺩ . ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺗﺎﻛﯿﺪ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﺣﺴﯿﻦ ﺯﻫﺮﯼ تحت ﻧﺎﻡ علی صدیقی ﺩﺭ ﻣﺮﻛﺰ ﻓﺮﺵ ﻓﺮﻭﺷﺎﻥ ﭘﺎﺭﯾﺲ ﻓﻌﺎلیت ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﯼ ﺩﺍﺭﺩ . ایشان ﺩﺭﻃﺒﻘﻪ ﺩﻭﻡ دارای ﺩﻓﺘﺮ ﺻﺮﺍفی و ﺩﺭﻃﺒﻘﻪ ﺳﻮﻡ ﺩپوی ﺍﺑﺰﺍﺭ تجهیزات الکترونیک با کاربرد ﻧﻈﺎمی پلیسی داردﻛﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻭﻟﺖﺍﯾﺮﺍﻥ ﺻﺎﺩﺭ میشوند . ﺻﺪﻭﺭ این تجهیزات ﺍﺯ ﺳﻮﯼ شرکت ﻛﺎمپیوترﻭﺭﻟﺪ متعلق به آقای بدیع عارض زندانبان سابق زندان سرخه حصارﺍنجام می شد . ﺭﻭﺯﯼ ﺁﻗﺎﯼ ﻣﻬﻨﺪﺱ میرﺍﺑﻮﻃﺎﻟبی ﻛﺎﺭﺩﺍﺭ ﻭﻗﺖ ﻛﻪ ﻓﻌﻼ ﺳسفیر ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﻣﻦﺧﻮﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺁﻗﺎﯼ ﺣسین ﺯﻫﺮﯼ ﺩﺭ بانکسپه ﭘﺎﺭیس ﺻﺤﺒﺖ ﻛﻨﺪ . ﺩﺭ ﻛﺎﻧﺘﯿﻦ ﺑﺎﻧﮏﺳﭙﻪ ﭘﺎﺭﯾﺲ ﻣﻘﺪﻣﺎﺕ ﻧﺎﻫﺎﺭ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺷﺪ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﻣﯿﺮﺍﺑﻮﻃﺎﻟﺒﯽ ﺣﺴﯿﻦ ﺯﻫﺮﯼ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻧﺎﻫﺎﺭ ﺣﺪﻭﺩﺳﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻣﺬﺍﻛﺮﻩ ﻛﺮﺩﻧﺪ . ﻫﻢ ﺁﻗﺎﯼ ﺁﺻﻔﯽﺳﻔﯿﺮ ﻫﻢ ﺁﻗﺎﯼ ﻣﯿﺮﺍﺑﻮﻃﺎﻟﺒﯽ کاردار وقت ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻨﺎﻡ ﺣسین ﺯﻫﺮﯼ ﺧﻄﺎﺏ میکﺮﺩﻧﺪ ﺣتی ﺁﻗﺎﯼﻋﺒﺪالمجید مجیدی ﻫﻢ ﻛﻪ نماینده ﺍﻋﺰﺍمی ﺍﺯ ﻃﻬﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻨﺎﻡ ﺣسین ﺯﻫﺮﯼ ﺧﻄﺎﺏ میﻜﺮﺩ . ﻓﺮﺩ اخیر میگفت ﻛﻪ ﺁﻗﺎﯼ ﺣسین ﺯﻫﺮﯼ ﺍﺯ ﻫﻤﻜﺎﺭﺍﻥ ﻭﺯﺍﺭﺕ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ و از ماموران اداره پنجم ساواما در ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ بهمین دلیل ﺍﺯ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﮔﺮ ﺍﻃﻼﻋﺎتی ﺩﺍﺭﻡ ﺩﺭ ﺍﺧتیار ﺍﯾﺸﺎﻥ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﻫﻢ . تمام ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﺭﺍ ﺍﯾﺸﺎﻥ تحت ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺣسین زهری ﺑﻌﻨﻮﺍﻥ ﻣﺎﻣﻮﺭ ﻭﺯﺍﺭﺕ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ میکﺮﺩ . ﺍﯾﺸﺎﻥ ﻧﺎﻡ ﭼﻬﺎﺭﺩﻩﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻭﺯﺍﺭﺕ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﺩﺍﺩ . ﺍﯾﺸﺎﻥ تمام ﻣﺪﺍﺭﮎﺭﺍ ﺩﺭاختیارﺩﺍﺷﺖ ﺍﺩﻋﺎﯼ ﻧﻔﻮﺫ ﺍﯾﺸﺎﻥ در ﺩﺭﻭﻥ ﺭﮊﯾﻢ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺍﺩﻋﺎﯾﯽ ﻭﺍهی و در جهت گمراه کردن و ﻓﺮﯾﺐ مخالفان حقیقی ﺭﮊﯾﻢ ﺣﺎﻛﻢ بر ایران ﺍﺳﺖ . بانک سپه شعبه پاریس ﻫﻤﺎﻥ ﺑﺎنک دولتی است ﻛﻪ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ۱۹۹۵ توسط ثقه الاسلام حسین زهری و ﺑﺎ ﻫﻤﻜﺎﺭﯼﻭ پوشش سیاسی ﺁﻗﺎﯼ حمیدﺭﺿﺎ ﺁﺻفی ﺳفیر ﻭﻗﺖ ایران ﺩﺭ ﭘﺎﺭﯾﺲ مورد دستبرد واقع ﺷﺪ . ﺍین ﺳﻪ ﺻﺮﺍﻑ ﺁﻗﺎﯾﺎﻥ ﺣسین ﺯﻫﺮﯼ ﺑﺎ ﻧﺎﻡ جعلی علی صدیقی ﺩﺍﺭﺍﺏ ﺧﺎﻣﻨﻪ ﯾﯽ احمد فهیمی تحت ﻧﺎﻡ ﺟﻌلی ﺧﺴﺮﻭ ﺑﻮﺩ که هنگام دستگیری اعلامیه های مثلا اعتصاب غذای ایشان را روزنامه سلطنت طلب نیمروز پرویز اصفهانی درج میکرد . ﺍین ﺑﺎﻧﺪ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥﯾﺎﻓﺘﻪ ﺩﻭﺍﺯﺩﻩ میلیون وچهارصدهزارﺩﻻﺭ ﻭﺟﻮﻩ ﺩﻭ ﺑﺎنک ﺩولتی ملی و سپه ﺭﺍ ﺳﺮﻗﺖ ﻛﺮﺩﻧﺪ . ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﭘﻮﻝ دزدی شده ﺩﻭ میلیون ﻭﺷﺸﺼﺪ ﻫﺰﺍﺭ دلار ﺑﻪ حمیدرضا ﺁﺻفی سفیر وقت در پاریس ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ یکﺼﺪﻭ بیست ﻫﺰﺍﺭﺩﻻﺭ ﻫﻢ ﺑﺎﺑﺖ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﺩﺭﺝ ﺍﻋﻼﻣﯿﻪ ﻫﺎﯼ باند سه نفره صرافی ﺑﻪ ﭘﺮﻭﯾﺰﺍﺻﻔﻬﺎنی ﺻﺎﺣﺐ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ نیمروز ﻟﻨﺪﻥ ﭘﺮﺩﺍخت شد .ﻛﻞ ﺍﺳﻨﺎﺩ ﻣﻮﺟﻮﺩﻛﻪ ثقه الاسلام حسین ﺯﻫﺮﯼ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺩﺭ ﺟﻬﺖ ﻓﺮﯾﺐ مبارزان منتشر کرد تایید ﻛﻨﻨﺪﻩ ﻫﻤﻜﺎﺭﯼ ﻣﺴﺘﻤﺮﺁﻗﺎﯼ ﺣسین ﺯﻫﺮﯼ ﺑﺎ ﺁﻗﺎﯼ ﻋﺒﺪﺍلمجید مجیدی نماینده ﺍﻋﺰﺍمی ﺗﻬﺮﺍﻥ ﻣﺴﺘﻘﺮﺩﺭ ﺳﻔﺎﺭﺕ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﭘﺎﺭﯾﺲ بود . ﺍﺯ همه ﺁﺯﺍﺩﯼﺧﻮﺍﻫﺎﻥ سپاسگزارم ﻭﻣﻦ کسی نیستم ﻛﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﺣﻤﺎﯾﺖ ﻣالی ﻣﻌﻨﻮﯼ ﺍﺯ ﺳﻮﯼ رژیمی ﺑﺎﺷﻢ ﻛﻪ نماینده اش در بین مخالفانش به ﺑﻬﺮﺍﻡ مشهور ﺍﺳﺖ و ﺩﺭ ﻭﺯﺍﺭﺕ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ حسین زهری . یادآوری میکنم که حسین زهری به سهو از نام جعلی نسرین استفاده کرده است چون نسرین اسم دختر برادر وی در تهران است که در کار صادرات زعفران به اروپا فعال است . موفق و سربلند باشید.

سایت محترم سازمان اتحاد فداییان کمونیست مطلبی در مورد آقای حسین زهری درج کرده که جهت استحضار تقدیم میکنم . در بخشی از این مقاله آمده است که

آیا صرافی صدیقی و صاجب کلاش، چماقدار و همدست وزارت اطلاعات آن حسین زهری باید امروز به خود اجازه دهد بانام چریک فدائی آن نماید که تاکنون نموده است؟ به اعترافات وی در نشریه نیمروز شماره 885 سال هبجدهم جمعه 19 خرداد 1385 تحت عنوان رهبر چریکهای اقلبت دردفاعیه خود در مقابل قاضی فرانسوی آقای پرته لی به اتهام همکاری یا رژیم ایران نگاهی انداخنه و به افشاگری های همدستان دیروزش نیز مراجعه کنیذ !! آیا اینها نتیجه بی مسئولیتی و جدالهای خطی (بخوانید فردی ) فعالین امروزی و سکوت شما عزیزان نیست؟

متن کامل این مقاله را در این لینک ملاحظه فرمایید

http://fedayi.org/sub/kare/index.php

option=com_content&task=view&id=383&Itemid=95

آقای علی یحیی پور سل تی تی در سایت محترم من و پالتاک نوشته است که

بهرام زهری یکی از کانگسترهای ضد انقلاب در درون اقلیت بود که سالها با استخبارات عراق کار می کرد او در پاریس با سفیر ایران همکاری داشت وزمانی هم با میبدی سلطنت طلب معروف مراوده ودوستی داشت آن زمان که من با اقلیت کارمی کردم بهرام زهری یا حسین زهری بچه های سازمان را تحریک می کرد تا به سفارت خانه های رژیم حمله کنند واطلاعات جمع آوری کنند تا این اطلاعات را به عراق به فروشد بهرام زهری یک کانگستر بسیار خطرناک هست که با پلیس فرانسه وآلمان همکاری دارد بهرام زهری به دستور سفیر ایران ودر همکاری با آنها وبا همکاری با شهردار اور سوزار در سال 1986 علیه مجاهدین در اور سوزار فرانسه اکسیون گذاشت بهرام زهری بچه های سازمانرا وادار می کرد در پست فرانسه وآلمان کارکنند تا نامه های هوا داران سازمان را که در آلمان ارتباط داشتند به دزدد


http://mano-paltalk.blogfa.com/comments/?blogid=mano-paltalk&postid=382&timezone=12642

free_logo_wilogo_bureau-de-change-sedighi-paris
من هدایت اشتری لرکی رئیس سابق بانک سپه پاریس هستم . برای افشای چهره کریه حسین زهری یا همان علی صدیقی صراف پاریسی که مدعی رهبری سازمان چریک های فدایی خلق ایران است این مقاله افشاگرانه را تقدیم ملت شریف ایران بخصوص مبارزان راه آزادی و انسانیت میکنم. بانک سپه شعبه پاریس در سال ۱۹۹۵ توسط حسین زهری یکی از بازماندگان انشعاب سال ۱۳۶۴ گروه اقلیت در کردستان وباند صرافی وی و نظارت و پوشش سیاسی حمیدرضا آصفی سفیر وقت ایران در فرانسه مورد سرقت واقع و مبلغ دوازده میلیون و چهارصد هزار دلار سرقت کردند. چندی پیش در ﺳﺎﯾﺖ ﻣﻦ ﻭ ﭘﺎﻟﺘﺎﮎ ﻣﻘﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﺑﻘﻠﻢ ﺣمیدﺭﺿﺎﺍلماسی دیدم ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﻘﺎﻟﻪ ﺿﻤﻦ تجلیل ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺍﺯ ﻣﻘﺎﻡ ﺷﺎﻣﺦ حسین ﺯﻫﺮﯼ ﯾﺎ بهرام یا همین علی صدیقی ﺻﺮﺍﻑ ﺩﻭلت ﺍﯾﺮﺍﻥ در پاریس ﺑﻨﺪﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻣﻮﺭﺩ پذﯾﺮﺍﯾﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻧﺪ

http://www.mano-paltalk.net/pdf3/sar2605.htm

ﺑﻨﻮﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺍﺯ ﻋﺰﺕ ﻧﻔﺲ ﻭ ﺟﻮﺍنمﺮﺩﯼ ﺳﺎﯾﺖ ﻣﻦ ﻭ ﭘﺎلتﺎﮎ ﺗﺸﻜﺮ میکﻨﻢ ﻛﻪ ﻋﺰتمندانه ﻋلی ﺭﻏﻢ سنگ پراکنی ﻫﺎ ﭘﺎﺳﺦ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﺍ ﺩﺭﺝ ﻛﺮﺩ.در ﺑﺎﺭﻩ حسین ﺯﻫﺮﯼ اطلاعات کاملی دارم که آنها را بشرح زیر اعلام میکنم.

حسین زهری در سال ۱۳۶۴ پس از مسائلی که در کردستان ایجاد کرد به پاریس آمد. دران زمان آقای جعفر جلالی و محمودرضا بدیع عارض که بعدا مسئول زندان سرخه حصار شد ایشان را پوشش داده و تحت نام علی عبدو امیرخانی هارموشی پناهندگی در فرانسه گرفت. آقای محمودرضا بدیع عارض همان کسی است که شرکت کامپیوتر ورلد را تاسیس و مسئولیت این شرکت را در پاریس به آقای جلالدین حشمت دهکردی و مسئولیت شرکت درتهران را به آقای نادر اداک داماد خود سپرد. این شرکت دفتر ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی را به سیستم کامپیوتر مجهز کرد. حسین زهری با بکارگیری آقای داراب خامنه یی دو شرکت را در فرانسه فعال کرد. یکی صرافی صدیقی ثبت شده در پاریس و دیگری نمایندگی صرافی آذربوم درپاریس . دفتر این دو صرافی در شماره چهار خیابان برانژه پاریس منطقه سوم و در دو طبقه مستقر بود. طبقه دوم دفتر صرافی ودفتر سوم دپو یا انبار تجهیزات الکترونیکی پیچیده برای ارتش و سپاه و نیروهای انتظامی ایران بود که از طریق شرکت کامپیوتر ورلد به ایران صادر میشد. صرافی آذربوم در ایران بنام آقای علی اصغر خامنه یی پدر داراب خامنه یی و با اجازه شماره ۲۱۱/۰۵ بانک مرکزی پس از تایید اداره حراست بانک مرکزی در تبریز و در شماره ۱۲۷ پارک ساعی درتهران فعال بود. حسین زهری تحت ﻧﺎﻡ ﺟﻌلی علی صدیقی در صرافی واقع در پاریس به معامله خرید و فروش ارز و حواله به ایران از طریق صرافی پدر داراب خامنه یی مشغول بود.‬ حسین زهری تحت ﻧﺎﻡ علی ﻋﺒﺪﻭ ﺍمیرخانی ﻫﺎﺭﻣﻮشی دارای پنﺎﻫﻨﺪگی ﺩﺭ ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ بود ﻭتحت ﻧﺎﻡ ﻋلی امیدی دارای پناهندگی در اسپانیﺎ بود. بقیه مشخصات ایشان در اختیار انترپول ویوروپول است.

ﺣﺴﯿﻦ ﺯﻫﺮﯼ ﻭ ﺩﺍﺭﺍﺏ ﺧﺎﻣﻨﻪ ﯾﯽ ﻭ ﺧﺴﺮﻭ ﻓﻬﯿﻤﯽ ﻭ ﻣﺤﺴﻦ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻤﯽ ﻭ ﭼﻨﮕﯿﺰﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻤﯽ ﻭ ﻣﺮﯾﻢ ﻫﺎﺷﻤﯽ ﻣﯿﺰﺑﺎﻥ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺩﻭﺳﺎﻟﻪ اسارت ﻣﻦ ﻭﻫﻤﺴﺮ بیﻤﺎﺭ ﻭ ﭼﻬﺎﺭﻓﺮﺯﻧﺪ ﺧﺮﺩﺳﺎﻟﻢ در مادرید اسپانیا ﺑﻮﺩﻧﺪ.چنگیز ابراهیمی برادر محسن ابراهیمی و شوهر مریم هاشمی است. همسر حسین زهری خانم هاشمی خواهر مریم هاشمی است که دارای پاسپورت عادی ایرانی است. ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﻣﺰﺩﻭﺭ ﺭﮊﯾﻢ ﺑﻮﺩﻡ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﻣﺪﺕ ﺩﻭ ﺳﺎﻝ ﺑﺎﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ام ﺩﺭ ﺍسپانیا ﺩﺭ ﻣﺎﺩﺭید ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺤﺴﻦ ﺍﺑﺮﺍهمی یعنی باجناق حسین زهری ﻛﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﻫﻢ ﺑﻮﺩ چکار میکردیم.

آﻗﺎﯼ حسین زهری ﺍﺭﺯﻫﺎﯼ ﺣﻮﺍﻟﻪ ﺍﯼ ﻣﻘﺎﻣﺎﺕ ﺩیپﻠﻮﻣﺎتیک ﺩﺭ آلمان ﻭ ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﺍﻧﺎﻥ ﺩﺭ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻣیکﺮﺩ. ﺣسین ﺯﻫﺮﯼ ﻣﺒﻠﻎ یک میلیون دلارسپرﺩﻩ ﺩﺍﻭﺩ ﻋﺒﺪﺍلهی یکی ﺍﺯ ﺍﭘﻮﺯیسیون ﻗﺸﻘﺎﯾﯽ ﻣﺴﺘﻘﺮ ﺩﺭ ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ ﺭﺍ بهمراه پانزده میلیون دلار متعلق به سفارت ایران و دو بانک دولتی سپه و ملی را در اختیار داشت و از آن طریق به فعالیت ارزی و ارسال تجهیزات پیشرفته الکترونیکی به ایران استفاده میکرد. حسین زهری حسب نظر آقای مهندس میرابوطالبی کاردار وقت که فعلا سفیر ایران در پاریس است مبلغ پانصد هزار دلار از سپرده آقای داود عبدالهی را ﺑﻪ ﺁﻗﺎﯼ ﻫﺎﺷمی ﺭئیس ﻭﻗﺖ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺷﺎﻧﺰﻩ لیزه پاﺭیس ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﺗﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺧﺎﻭﯾﺎﺭﻫﺎﯼ ﺻﺎﺩﺭﺍتی ﻣﻬﺪﯼ ﻫﺎشمی ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻫﺎﺷمی ﺭﻓﺴﻨﺠﺎنی ﺭﺍ ﺍﺯ ﮔﻤﺮﮎ ﺗﺮخیص ﻛﻨﺪ.

پس از ﺩﺯﺩﯼ دوازده میلیون وچهارصد هزار دلار ﺍﺯ بانک سپه ﭘﺎﺭﯾﺲ در سال ۱۹۹۵ ﺗﻮﺳﻂ این ﺳﻪ ﺻﺮﺍﻑ سفارتی ﻭ حمیدﺭﺿﺎ ﺁصفی سفیر ﻭﻗﺖ ﺩﻭﻟﺖ ﺟﻤﻬﻮﺭﯼ ﺍﺳﻼمی ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﭘﺎﺭیس ﺑﻬﻤﺮﺍﻩ همسربیﻤﺎﺭ ﻭﭼﻬﺎﺭفرزند خردسالم به مدت ﺩﻭﺳﺎﻝ ﮔﺮﻭﮔﺎﻥ ﺍین ﺑﺎﻧﺪ ضدانسانی و خودفروخته ﺑﻮﺩﯾﻢ. ﺣسین ﺯﻫﺮﯼ پس از دزدی سازمان یافته از بانک سپه پاریس وگروگانگیری من وخانواده ام بدنبال تسلیم شکایت سفیر ایران از من به مقامات دادگستری فرانسه ﻣﺒﺎﺩﺭﺕ ﺑﻪ انتشار ﯾﮏ ﺳﺮﯼ ﺍﺳﻨﺎﺩ ﺑﻘﻮﻝ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﻓﺸﺎﮔﺮﯼ واعلام نفوذ در رژیم ایران و مصادره پولهای رژیم ایران را کرد. وجود ﻛﻞ ﺍین ﺍﺳﻨﺎﺩ ﺗﺎیید ﻛﻨﻨﺪﻩ ﻫﻤﻜﺎﺭﯼ ﻣﺴﺘﻤﺮ ﺁﻗﺎﯼ ﺣسین ﺯﻫﺮﯼ با اداره پنجم ساواما است.

ﺟﻬﺖﺍﺳﺘﺤﻀﺎﺭ ﻋﺮﺽ ﻣﯿﻜﻨﻢ ﻛﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﯾﺸﺎﻥ تحت مشخصات مختلفی که در ادارات پناهندگی ها دارد تحت تعقیب ﺍﻧﺘﺮﭘﻮﻝ ویوروپلیس ﺍﺳﺖ. ﺟﺮﻡ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﻣﺸﺎﺭﻛﺖ ﺩﺭ ﺁﺩﻡ ﺭﺑﺎﯾﯽ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﯾﺎﻓﺘﻪ و سو استفاده از کارت پناهندگی برای خدمت در سفارتهای جمهوری اسلامی ایران در پاریس و مادرید است. بعنوان مثال ﻛﺎﺭﺕ ﻭﭘﺎسپﻮﺭﺕ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺩﺭ اسپانیا ﺑﻨﺎﻡ علی امیدی و در آلمان بنام علی محمودی ودر فرانسه علی عبدو امیرخانی هارموشی صادر شده است. رابط ایشان درسفارت ایران در اسپانیا آقای محمود ﻋﻄﺮﯾﺎﻥ ورابط ایشان در سفارت ایران در پاریس آقای عبدالمجید مجیدی و در رابط ایشان ﺩﺭ ﺳﻔﺎﺭﺕ ﺍﯾﺮﺍﻥ در آلمان کریم قشقاوی برادر آقای قشقاوی سخنگوی فعلی وزارت امور خارجه جمهوری اسلامی ایران است. ایشان از طریق بانک دولتی سپه پاریس در ارتباط با من بود و از طریق بانک دولتی سپه فرانکفورت با آقای فرهاد نوری و از طریق بانک دولتی سپه لندن با آقای کاظم کاکاوند بود. ﺍﯾﺸﺎﻥ تحت ﻧﺎﻡ پرﻭﯾﺰ تاییدیه به ﺍﺩﺍﺭﺍﺕ پناﻫﻨﺪﮔﯽ ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ ﻭ ﺍسپانیﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺘﻘﺎضیان پناﻫﻨﺪﮔﯽ ﺻﺎﺩﺭ میکرد ﻭ ﺑﻪ همین دلیل ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺳﺎیت خصوصی ایشان تحت نام جعلی سازمان چریک های فدایی خلق ایران اﻋﻼﻡ ﻛﺮﺩﻩ ﻛﻪ ﺍﺧﺬ ﭘﻨﺎﻫﻨﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﺍﺳﭙﺎﻧﯿﺎ برﺍﯼ پنﺎﻫﻨﺪﮔﺎﻥ ﻣﺸﻜﻞ ﻭ حتی یکی ﺍﺯ ﻣﺘﻘﺎضیان پناهندگی ﺧﻮﺩﻛشی ﻛﺮﺩﻩ است در حقیقت پلیس اینتر پول ﻫﻮیت ﭘﺮﻭﯾﺰ را ﺑﺮﺍﯼ کلیه مقامات پلیس کشورهای عضو این سازمان اعلام کرده است. قبل از اقدام پلیس اینترپول متقاضیان پناهندگی با پرداخت وجوه قابل توجهی به رابط حسین زهری در کشور های اروپایی موفق به اخذ اقامت میشدند. امور اخذ اقامت پناﻫﻨﺪﮔﯽ ﺩﺭ اسپانیا با ﯾﮏ ﭘﻨﺎﻫﻨﺪﻩ ﺑﻨﺎم ﻣﺤﺴﻦ ﺍﺑﺮﺍهیمی ﻛﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﻧﺪﺍﻧﺴﺎﺯ معرفی میکرد انجام میشد و در فرانسه توسط احمید فهیمی تحت نام خسرو به ﺍﺩﺍﺭﻩ ﭘﻨﺎﻫﻨﺪﮔﯽ ﻣﻌﺮﻓﯽﻣﯿﺸﺪﻧﺪ.ﺧﻮﺩ ﻣﻦ ﺷﺎﻫﺪﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻭﺟﻮﻩ ﺩﻻﺭﯼ ﺍﺯ ﺳﻮﯼ ﯾﮏ متقاضی ﺑﻪ ﻣﺤﺴﻦ ابراهیمی ﺑﻮﺩﻡ . این باند سازمان یافته ﺑﺮﺳﻢ ﺟﻮﺍنمردی ﻛﺎﺭمجانی ﺑﺮﺍﯼ ﻛسی ﺍنجام نمیدادند. در اسپانیا ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺯﻥ ﺳﺎﺑﻖ ﻣﺤﺴﻦ ﺍﺑﺮﺍهیمی ﺑﻨﺎﻡ حسین ﺍﻋﻀﺎﯾﯽ ﻣﺘﺮﺟﻢ ایرانی ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻛﺎﺭ ﻣﺘﺮﺟﻤﯽ ﻣﺘﻘﺎﺿﯽ ﻣﻌﺮﻓﯽ شده به اداره پناهندگی اسپانیا توسط محسن ابراهیمی ﺭﺍ ﺍنجاﻡ میداد. برای تکمیل پرونده تاییدیه سازمان چریکهای فدایی خلق ایران با امضای پرویز یا همین حسین زهری به اداره پناهندگی ارائه میشد ومتقاضی با یک سناریوی تنظیمی درخواست خود را با حضور محسن ابراهیمی تحویل اداره پناهندگی میداد. بعد این متقاضی همراه آقای حسین اعضایی با پرسش های مسئول اداره پناهندگی پاسخ میداد. حسین اعضایی در جاهایی که لازم بود مطالبی را اضافه یا کسر میکرد. برای مصاحبه خود من شاهد این امر بودم که پس از خاتمه مصاحبه این موارد را به من گفت. ﯾﮏ ﺧﺎنم ﺍﺭمنی ﻫﻢ ﺩﺭ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻫﻼﻝ ﺍﺣﻤﺮمادرید بود این اداره کمک ﻧﻘﺪﯼ ﺑﻪ ﻣﺘﻘﺎﺿیان پنﺎﻫﻨﺪﮔﯽ میکند. این خانم در ﺍﺯﺍﯼ رشوه ﺍﺯ ﺳﻮﯼ ﻣﺤﺴﻦ ﺍﺑﺮﺍهیمی ﭘﺮﻭﻧﺪﻩ ﻣﻌﺮفی ﺷﺪﻩ ﻫﺎﯼ ایشان ﺭﺍ ﺧﺎﺭﺝ ﺍﺯ ﻧﻮﺑﺖ ﺍنجام می داد. ﺩﺭ ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ تشکیل پرونده برای ﺍﺧﺬ کارت پناﻫﻨﺪﮔﯽ ﺑﺎ ﺩﺍﺭﺍﺏ ﺧﺎﻣﻨﻪ ﯾﯽ ﺑﻮﺩ. ﺧﺎنم ﺍﯾﺸﺎﻥ ﻛﻪ ﻓﺮﺍﻧﺴﻮﯼ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﭘﺎﺭلمان ﺍﺭﻭپا ﻛﺎﺭ میکرد ﻭ ﺗﺎﺣﺪﯼ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﯾﮏ ﺳﺮﯼ ﺍﺭﺗﺒﺎﻃﺎﺕ ﻫﻢ ﺑﻮﺩ. ﻣﻘﺪﻣﺎﺕ ﺍﺧﺬ ﭘﻨﺎﻫﻨﺪﮔﯽ ﻣﻦ ﺩﺭ ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ ﻭﺍﺳﭙﺎﻧﯿﺎ ﺍﺯ ﺳﻮﯼ ﺩﺍﺭﺍﺏ ﺧﺎﻣﻨﻪ ﯾﯽ ﻭ ﻣﺤﺴﻦ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻤﯽ انجام ﺷﺪ. ﺟﺎﻟﺐ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺮﻭﻧﺪﻩ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﭘﻨﺎﻫﻨﺪﮔﯽ ﺩﺭﺍﯾﻦ ﺩﻭﻛﺸﻮﺭ ﻣﻦ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﺍﺳﻨﺎﺩ ﺭﺳﻤﯽ ﺩﻭﻟﺘﯽ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻡ ﺩﯾﭙﻠﻢ ﻭ ﺷﻨﺎﺳﻨﺎﻣﻪ ﺍﺻﻠﯽ وگواهی نامه رانندگی ﻛﻪ ﺍﺻﻼ ﺟﻌﻠﯽ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﻣﺸﺨﺼﺎﺕ ﻣﻦ ﺟﻌﻠﯽ ﺑﻮﺩ. در سناریوی تنظیمی این باند صراف من ﻛﺎﺭﻣﻨﺪ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﺍﺏ ﻭﺑﺮﻕ اصفهان بودم ﻛﻪ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺍﺯ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﭼﺮﯾﮏ ﻫﺎﯼ ﻓﺪﺍﯾﯽ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﺪﺳﺖ ﺭﮊﯾﻢ ودر زندان دستگرد اصفهان اﻋﺪﺍﻡ ﺷﺪ. این ﻣﺪﺍﺭﮎ ﺭﺍ حسین ﺯﻫﺮﯼ ﺑﻪ ﺩﺍﺭﺍﺏ ﺧﺎﻣﻨﻪ ﯾﯽ ﻭ ﻣﺤﺴﻦ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻤﯽ ﻣﯿﺪﺍﺩ. مشخصات من در اداره پناهندگی اسپانیا دادود داودی و نام همسر اعدام شده ام سارا پیروزی. در فرانسه هم نام من سید محمدعلی اسکافی بود. ﻣﺎ ﻣﺪﺕ ﺩﻭﺳﺎﻝ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ دوم ﺁﻗﺎﯼ ﻣﺤﺴﻦ ﺍﺑﺮﺍهیمی ﺩﺭ مادرید ﺑﻮﺩﯾﻢ. این خانه چنان ﻟﻮﻛﺴ و مجهز ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺣﺘﯽ ﺁﻗﺎﯼ ﻋﻄﺮﯾﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﺤﺴﻦ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻤﯽ اعتراض کرد وگفت ﻟﻄﻔﺎ ﻛﻤﺘﺮ ﻫﺰینﻪ ﻛنید. این ﺧﺎﻧﻪ ﺩﺭﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﺎﻫﺎﻧﻪ هفتصد هزار پزتا پول آن موقع اسپانیا ﻛﺮایه ﺍﺵ ﺑﻮﺩ اجاره یک آپارتمان سه اطاقه در ان زمان در همان محله ماهی یکصد وپنجاه هزار پزتا بود. ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺷﺶ ﺍﻃﺎﻗﻪ ﺩﺭ ﯾﮏ مجتمع ﻣﺴﻜﻮﻧی شیک ﻭ ﻟﻮﻛﺲ ﻭ مجهز به ﺍﺳﺘﺨﺮ که کمی بالاتر از منزل اولی محسن ابراهیمی واقع بود. ﻣﺤﺴﻦ ﺍﺑﺮﺍهیمی ﺩﺍﺭﺍﯼ ﺩﻭ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﺭ ﻣﺎﺩﺭﯾﺪ ﺑﻮﺩ ﯾﮏ ﺍﭘﺎﺭتمان ﺩﻭﺍﻃﺎﻗﻪ ﺩﺭ خیﺎﺑﺎﻥ ﻣﺎﺭﻛﺰ ﻣﻨﺪﺧﺎﺭﺷﻤﺎﺭﻩ ۸ ﻃﺒﻘﻪ ﺩﻭﻡ ﻛﻪ ﯾﮏ ﺍﺳﭙﺎنیولی ﺑﻨﺎﻡ ﻣﺎرتین ﺳﺮﺍیدﺍﺭ ﺁﻥ ﺑﻮﺩ و با همسرش بنام خانم فاطمه اعضایی زندگی میکرد ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻫمین ﻣﺤﻞ ﻟﻮﻛﺲ اعیانی . ﻣﻦ ﻧﻪ سیاسی ﺑﻮﺩﻡ ﻧﻪ سیاسی ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﺑﻪ هیچ ﺗشکیلات ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻫﻢ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﺍﻣﺎﺑﻌﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺍﻗﺪﺍﻣﺎﺕ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﺍﺻﯿﻞ ﻭﻧﻪ ﺩﺳﺖ ساز و دست پرورده جمهوری اسلامی ایران ﺭﺍ ﺩﺭﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﺿﺪﺍﺳﺘﻌﻤﺎﺭﯼ ﻭ تلاش برای کسب ﺁﺯﺍﺩﯼ های مدنی را تحسین میکﻨﻢ. من بدلیل معلولیت ازناحیه پای راست دارای معافیت پزشکی بودم. یعنی از هنگام تولد این عارضه را داشتم. ﺯﻣﺎنی ﻛﻪ ﺑﺎﻧﺪ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﯾﺎﻓﺘﻪ تشکیلات ﺻﺮﺍفی صدیقی ﺩﺭ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﺗﻮﺳﻂ یورﻭپلیس ﺷﻨﺎﺳﺎﯾﯽ ﺷﺪ آنها ﻣﻦ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﻌﻨﻮﺍﻥ ﻃﻌﻤﻪ ﺟﻠﻮﯼ پلیس ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ تا خودشان در دزدی از بانک سپه پاریس مطرح نشوند و به این طریق به آقای حمیدرضا آصفی هم پوشش دادند. بدلیل فقدان بضاعت مالی برای پرداخت هزینه وکیل ﺷﺶ ﻣﺎﻩ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺗﺎﺣﺎﻝ تک ﻭﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭﻣﻘﺎﺑﻞ ﺣﻤﻼﺕ ﻧﺎﺟﻮﺍنمردانه ﺳﻔﺎﺭﺕ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻭ بانک دولتی سپه ﺍیﺴﺘﺎﺩﻩ ﺍﻡ . چون پلیس فرانسه مرا به اتهام دزدی دوازده میلیون و چهارصد هزار دلار از بانک سپه دستگیر کرد در حالی که حسین زهری مدعی مصادره این پول از رژیم جمهوری اسلامی ایران شد. نکته مهم این است که سفیر جمهوری اسلامی در پاریس یعنی حمیدرضا آصفی شکایت از من را تقدیم دادگستری فرانسه کرد. در این شکایت فقط من متهم بودم. به این دلیل مصادره انقلابی وجوه بانک سپه که مورد ادعای حسین زهری است بی اساس و و دروغ محض است. ﺁﻗﺎی حسین زهری ﺻﺮﺍﻑ سفارتی ﻭﺑﺎﻧﺪ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﺁﻧﻬﺎ وسفیر محترم همدست وشریک آنها این پول را دزدیدند و بین خودشان تقسیم کردند. پس از اعلام پلیس اینترپول برای دستگیری حسین زهری و داراب خامنه یی و احمد فهیمی قاضی دادگستری فرانسه اینها را احضار کرد. حسین زهری نامه ای برای قاضی نوشت. من خلاصه این نامه را از قول کسی که در سایت روشنگری حسین زهری را افشا کرد عینا نقل میکنم. لینک خبر این است

http://www.roshangari.net/as/ds.cgi?art=20090116143849.html

نام: قشقائی پناهنده سیاسی واقعی
ای-میل: nosrat.s@yahoo.com
14:32 14 بهمن 1387
روشنگران و خوانندگان محترم،
در سراسر ایران بجز مسئولین شکنجه و ترور رژیم اسلامی، حتی طرفداران ساده این رژیم نیز به خود اجازه نمی دادند که به الله قلی و خانواده و یارانش تهمت های را که حسین زهری(حسین بی مخ) در لجن نامه اش و در پای نوشته های مربوط به این مبارزین البته با نامهای جعلی نسبت می دهد را تکرار کند، برای اینکه بدانید صاحب صرافی صدیقی در فرانسه و سه نفرمستخدمش سردرکدامین آخور دارند شما را به خواندن اعتراف حسین بی مخ در نشریه نیمروز شماره 885 سال هبجدهم جمعه 19 خرداد 1385 تحت عنوان رهبر چریکهای اقلبت دردفاعیه خود در مقابل قاضی فرانسوی آقای پرته لی ،که این مزدور را به اتهام همکاری با جمهوری اسلامی تحت پیگرد قرار داده دعوت میکنم، بی مخ در همان نامه صفحه 3 سطر25 می نویسد,برای اینکه نقش صرافی صدیقی بیشتر روشن شود و هیچ ابهامی باقی نمانددر آن هنگام فریدون بویراحمدی بصورت مرتب ماهیانه یکهزار دلار نقد از طریق سفارت جمهوری اسلامی در پاریس دریافت میکرد و دلار وی را ما به نرخ بسیار خوبی به فرانک فرانسه تبدیل می کردیم”. حقوق ماهیانه فریدون بویراحمدی قاتل زنده یاد شاهپور بختبار را سفارت ایران به حساب صرافی صدیقی می ریخته و زهری هم آن را به فریدون بویر احمدی تحویل می داده صراف بی مخ در قسمت پایانی صفحه 4 و ابتدای صفحه 5 می نویسد” حتی دستور دادم بیش از 13 ملیون فرانک فرانسه موجودی سفارت جمهوری اسلامی را برای حمیدرضا آصفی سفیر وقت رژیم در فرانسه پس بفرستند،علی رغم اصرار آصفی (؟)برای نگهداشتن این پول من قبول نکردم” .حسین بی مخ تو که سایت وزین روشنگری و سازمان کارگران انقلابی ایران راه کارگر و بزرگوارانی همچون، همنشین بهار و اکبر تک دهقان و … نیز به آنچه حودت هستی متهم کرده بودی، حالا دوباره از رقفای راه کارگر و رفقای روشنگری نام می بری؟؟؟ بهرام لمپن یا حسین بی مخ همطراز شعبان بی مخ چماقدار سینه پاریس و هایدپارک،اربابان اسلامی ات در بد تله ای گرفتارت کردند، اگر خانواده شرافتمند جهانگیری نیز سکوت کنند مطمئن باش هزاران رزمنده و مبارز و انسان شرافتمند از حق خود نخواهند گذشت و تو را محاکمه و رسوا خواهند کرد!

توضیح اینکه قاضی PORTELLI یکی از قضات مربوط به پرونده های جنایی است.

ﺣﺴﯿﻦ ﺯﻫﺮﯼ میگفت در زمانی که در زندان محمدرضا پهلوی شاه سابق ایران بود با هاشمی رفسنجانی در مباحث شریعت بحث میکرد و بهمین دلیل من ایشان را ثقه الااسلام میدانم چون با خود من در زمینه اصل تسلسل ملا صدرا و کتاب حلیه التقین و سراج القلوب بحث میکرد. ثقه الاسلام حسین زهری از طریق صرافی صدیقی ارتباط نزدیک با ایرانیان مقیم فرانسه داشت و بدلیل موقعیت خاصی که در محله فرش فروشان ایرانی در محدوده میدان رپوبلیک پاریس داشت ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﺍﯾﺮﺍنیان ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﺧتیار ﻣﻘﺎﻣﺎﺕ ﺫﯾﺮﺑﻂ ﻭ آقای عبدالمجید مجیدی ﻣﺎﻣﻮﺭ ﺍﻋﺰﺍﻣﯽ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ مستقر در سفارت ایران در پاریس ﻗﺮﺍﺭ میدﺍﺩ. ثقه الاسلام حسین زهری در ساختمانی به آدرس شماره چهار خیابان برانژه منطقه سه پاریس مستقر بود. در ﻃﺒﻘﻪ ﺩﻭﻡ این ساختمان ﺩﻓﺘﺮﺻﺮﺍفی صدیقی بود ودر ﻃﺒﻘﻪ ﺳﻮﻡ تجهیزات ﻣﺨﺎﺑﺮﻩ ﺍﯼ با مصرف نظامی و پلیسی ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ایشان ﺍﺯ ﻃﺮیق ﺷﺮﻛﺖ ﻛﺎمپیوتر ﻭﺭﻟﺪ ﺑﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺍﺭﺳﺎﻝ میکﺮﺩ. ایشان ﺭﺍ ﺷﺨﺺ حمیدﺭﺿﺎ ﺁﺻفی سفیر ﻭﻗﺖ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻌﺮﻓﯽ ﻛﺮﺩ. ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺗﺎﻛﯿﺪ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﺣﺴﯿﻦ ﺯﻫﺮﯼ تحت ﻧﺎﻡ علی صدیقی ﺩﺭ ﻣﺮﻛﺰ ﻓﺮﺵ ﻓﺮﻭﺷﺎﻥ ﭘﺎﺭﯾﺲ ﻓﻌﺎلیت ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﯼ ﺩﺍﺭﺩ. ایشان ﺩﺭﻃﺒﻘﻪ ﺩﻭﻡ دارای ﺩﻓﺘﺮ ﺻﺮﺍفی و ﺩﺭ ﻃﺒﻘﻪ ﺳﻮﻡ ﺩپوی ﺍﺑﺰﺍﺭ ﻭ تجهیزات الکترونیک با کاربرد ﻧﻈﺎمی ﻭ پلیسی داردﻛﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻭﻟﺖ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺻﺎﺩﺭ میشوند. ﺻﺪﻭﺭ این تجهیزات ﺍﺯ ﺳﻮﯼ شرکت ﻛﺎمپیوترﻭﺭﻟﺪ متعلق به آقای بدیع عارض زندانبان سابق زندان سرخه حصارﺍنجام می شد. ﺭﻭﺯﯼ ﺁﻗﺎﯼ ﻣﻬﻨﺪﺱ میرﺍﺑﻮﻃﺎﻟبی ﻛﺎﺭﺩﺍﺭ ﻭﻗﺖ ﻛﻪ ﻓﻌﻼ ﺳسفیر ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺁﻗﺎﯼ ﺣسین ﺯﻫﺮﯼ ﺩﺭ بانکسپه ﭘﺎﺭیس ﺻﺤﺒﺖ ﻛﻨﺪ. ﺩﺭ ﻛﺎﻧﺘﯿﻦ ﺑﺎﻧﮏ ﺳﭙﻪ ﭘﺎﺭﯾﺲ ﻣﻘﺪﻣﺎﺕ ﻧﺎﻫﺎﺭ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺷﺪ ﻭ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﻣﯿﺮﺍﺑﻮﻃﺎﻟﺒﯽ ﻭ ﺣﺴﯿﻦ ﺯﻫﺮﯼ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻧﺎﻫﺎﺭ ﺣﺪﻭﺩ ﺳﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻣﺬﺍﻛﺮﻩ ﻛﺮﺩﻧﺪ. ﻫﻢ ﺁﻗﺎﯼ ﺁﺻﻔﯽ ﺳﻔﯿﺮ ﻭ ﻫﻢ ﺁﻗﺎﯼ ﻣﯿﺮﺍﺑﻮﻃﺎﻟﺒﯽ کاردار وقت ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻨﺎﻡ ﺣسین ﺯﻫﺮﯼ ﺧﻄﺎﺏ میکﺮﺩﻧﺪ ﺣتی ﺁﻗﺎﯼ ﻋﺒﺪالمجید مجیدی ﻫﻢ ﻛﻪ نماینده ﺍﻋﺰﺍمی ﺍﺯ ﻃﻬﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻨﺎﻡ ﺣسین ﺯﻫﺮﯼ ﺧﻄﺎﺏ میﻜﺮﺩ. ﻓﺮﺩ اخیر میگفت ﻛﻪ ﺁﻗﺎﯼ ﺣسین ﺯﻫﺮﯼ ﺍﺯ ﻫﻤﻜﺎﺭﺍﻥ ﻭﺯﺍﺭﺕ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ و از ماموران اداره پنجم ساواما در ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ بهمین دلیل ﺍﺯ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﮔﺮ ﺍﻃﻼﻋﺎتی ﺩﺍﺭﻡ ﺩﺭ ﺍﺧتیار ﺍﯾﺸﺎﻥ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﻫﻢ . تمام ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﺭﺍ ﺍﯾﺸﺎﻥ تحت ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺣسین زهری ﺑﻌﻨﻮﺍﻥ ﻣﺎﻣﻮﺭ ﻭﺯﺍﺭﺕ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ میکﺮﺩ. ﺍﯾﺸﺎﻥ ﻧﺎﻡ ﭼﻬﺎﺭﺩﻩ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻭﺯﺍﺭﺕ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﺩﺍﺩ. ﺍﯾﺸﺎﻥ تمام ﻣﺪﺍﺭﮎ ﺭﺍ ﺩﺭاختیارﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﺩﻋﺎﯼ ﻧﻔﻮﺫ ﺍﯾﺸﺎﻥ در ﺩﺭﻭﻥ ﺭﮊﯾﻢ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺍﺩﻋﺎﯾﯽ ﻭﺍهی و در جهت گمراه کردن و ﻓﺮﯾﺐ مخالفان حقیقی ﺭﮊﯾﻢ ﺣﺎﻛﻢ بر ایران ﺍﺳﺖ. بانک سپه شعبه پاریس ﻫﻤﺎﻥ ﺑﺎنک دولتی است ﻛﻪ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ۱۹۹۵ توسط ثقه الاسلام حسین زهری و ﺑﺎ ﻫﻤﻜﺎﺭﯼ ﻭ پوشش سیاسی ﺁﻗﺎﯼ حمیدﺭﺿﺎ ﺁﺻفی ﺳفیر ﻭﻗﺖ ایران ﺩﺭ ﭘﺎﺭﯾﺲ مورد دستبرد واقع ﺷﺪ. ﺍین ﺳﻪ ﺻﺮﺍﻑ ﺁﻗﺎﯾﺎﻥ ﺣسین ﺯﻫﺮﯼ ﺑﺎ ﻧﺎﻡ جعلی علی صدیقی ﻭ ﺩﺍﺭﺍﺏ ﺧﺎﻣﻨﻪ ﯾﯽ ﻭ احمد فهیمی تحت ﻧﺎﻡ ﺟﻌلی ﺧﺴﺮﻭ ﺑﻮﺩ که هنگام دستگیری اعلامیه های مثلا اعتصاب غذای ایشان را روزنامه سلطنت طلب نیمروز پرویز اصفهانی درج میکرد. ﺍین ﺑﺎﻧﺪ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﯾﺎﻓﺘﻪ ﺩﻭﺍﺯﺩﻩ میلیون وچهارصدهزارﺩﻻﺭ ﻭﺟﻮﻩ ﺩﻭ ﺑﺎنک ﺩولتی ملی و سپه ﺭﺍ ﺳﺮﻗﺖ ﻛﺮﺩﻧﺪ. ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﭘﻮﻝ دزدی شده ﺩﻭ میلیون ﻭﺷﺸﺼﺪ ﻫﺰﺍﺭ دلار ﺑﻪ حمیدرضا ﺁﺻفی سفیر وقت در پاریس ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻭ یکﺼﺪﻭ بیست ﻫﺰﺍﺭﺩﻻﺭ ﻫﻢ ﺑﺎﺑﺖ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﺩﺭﺝ ﺍﻋﻼﻣﯿﻪ ﻫﺎﯼ باند سه نفره صرافی ﺑﻪ ﭘﺮﻭﯾﺰ ﺍﺻﻔﻬﺎنی ﺻﺎﺣﺐ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ نیﻤﺮﻭﺯ ﻟﻨﺪﻥ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘ شد.ﻛﻞ ﺍﺳﻨﺎﺩ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﻛﻪ ثقه الاسلام حسین ﺯﻫﺮﯼ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺩﺭ ﺟﻬﺖ ﻓﺮﯾﺐ مبارزان منتشر کرد تایید ﻛﻨﻨﺪﻩ ﻫﻤﻜﺎﺭﯼ ﻣﺴﺘﻤﺮﺁﻗﺎﯼ ﺣسین ﺯﻫﺮﯼ ﺑﺎ ﺁﻗﺎﯼ ﻋﺒﺪﺍلمجید مجیدی نماینده ﺍﻋﺰﺍمی ﺗﻬﺮﺍﻥ ﻣﺴﺘﻘﺮ ﺩﺭ ﺳﻔﺎﺭﺕ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﭘﺎﺭﯾﺲ بود. ﺍﺯ همه ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺧﻮﺍﻫﺎﻥ سپاسگزارم ﻭﻣﻦ کسی نیستم ﻛﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﺣﻤﺎﯾﺖ ﻣالی ﻭ ﻣﻌﻨﻮﯼ ﺍﺯ ﺳﻮﯼ رژیمی ﺑﺎﺷﻢ ﻛﻪ نماینده اش در بین مخالفانش به ﺑﻬﺮﺍﻡ مشهور ﺍﺳﺖ و ﺩﺭ ﻭﺯﺍﺭﺕ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ حسین زهری